چهار شمع به آهستگي مي سوختند
در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد
شمع اول گفت :من صلح و آرامش هستم
هيچ کسي نمي تواند شعله مرا روشن نگه دارد
من باور دارم که به زودي مي ميرم.
سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد.
شمع دوم گفت: من ايمان واعتقاد هستم ،
ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم
پس دليلي وجود ندارد که ديگرروشن بمانم.
سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت .
شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم .
ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم .
انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند
و اهميت مرا درک نمي کنند.
آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند.
طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد .
ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد ،گفت:
چرا شما خاموش شده ايد ،
همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.
شمع چهارم گفت : نگران نباش مـن امـــيد هستم .
تا زماني که من وجود دارم
ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم ،
با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد ،
کودک شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد.
نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود .
هر يک از ما در اين صورت مي توانيم
اميد ، ايمان،آرامش و عشق را در خود زنده نگه دار.
با تشکر ار : جواد
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت
20:35 |