
روز مادر بر تمام زنان و دختران پاکدامن مبارک
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ،
اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد : در ميان تعداد بسياري از فرشتگان ،
من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوز اطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه .
کودک گفت : من در اینجا در بهشت ، هيچ کاري جز خنديدن
و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند .
خداوند لبخند زد : فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد .
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،
اما من به اين کوچکي و بدون هيچ
کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟
خداوند پاسخ داد : درميان تعداد بسياري ازفرشتگان
من يکي را براي تودرنظرگرفته ام ، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه.
کودک گفت :اینجادر بهشت ، هيچ کاري جز خنديدن و
آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد توعشق او را
احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: چگونه مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند
وقتي زبان آنها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت :
فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که
ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد
و با دقت وصبوري به تويادخواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت :
فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و
به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام که در زمين
انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند ، چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند گفت :فرشته ات از تومواظبت خواهد کرد ،
حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد : اما من هميشه
به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو
صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،
گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.
او به آرامي يک سوال ديگر ازخداوند پرسيد : خدايا !
اگر من بايد همين حالا بروم پس
لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد : او را *** مـادر*** صدا کن ..
با تشکر از : جواد
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت
14:5 |