+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت
22:32 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت
22:23 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت
18:48 |
خدا تنها معشوقي است كه عاشقاني دارد كه هيچ يك از بودن ديگري ناراضي نيست و
هيچگاه هیچ یک از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد.
با تشکر از : علی y_vafadar @ yahoo.com + نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت
0:13 |
من نمي دانم
كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ،
كبوتر زيباست .
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد
واژه را بايد شست .
واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد
چتر را بايد بست ،
زير باران بايد رفت .
فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد .
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت
0:11 |
محمد(ص) يـــافت باري چون رسالت
عيدمبعث برشما و برتمام مسلمانان جهان مبارك باد
با تشکر از : سارا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت
23:49 |
وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند.
وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند.
زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي اذان تا نماز. + نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت
23:44 |
نمی بخشمت ...
بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ...
بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی ...
نمی بخشمت ...
بخاطر دلی که برایم شکستی ...
بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی ...
نمی بخشمت ...
بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی ...
بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی ...
و می بخشمت ...
بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی.
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت
23:39 |
غزل هایم مرا تکفیر کردند
سر میعاد با من دیر کردند
تمام ذوق شعرم را به ناگه
با تشکر از : سارا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت
23:35 |
زندگي رسم خوشايندي است .
با تشکر از : سارا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت
23:30 |
بدترين درداين نيست که عشقت بميره.
بدترين درداين نيست که به اوني که دوسش داري نرسي .
بدترين درداين نيست که عشقت بهت ناروبزنه.
بدترين درداين نيست که عاشق يکي باشي واونم ندونه.
بدترين درد اينه که يکي بميره اونوقت تازه بفهمی که دوستت داشته.
با تشکراز : علی y_vafadar @ yahoo.com + نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت
23:20 |
الو، سلام. منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست.
دل من هزار دفعه اين شماره رو گرفته ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداسست.
شما که گفتین پاسخ سلام واجبه به ما که مي رسه،حساب بنده هاتون جداست؟
الو، دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد.
خرابي از دل منه يا که عيب سيم هاست؟
چرا صداتون نمي رسه کمي بلندتر، صداي من چطور؟
خوب و صاف و واضح ورساست؟
اگر اجازه مي دین برات درد دل کنم .
شنيده م که گريه بر تمام دردها شفاست.
دلم و به سمت خودت صدا کن تا که سبک شم ،
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست.
الو ، مرا ببخشین ، باز هم مزاحمتون شدم .
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ،
تا خدا خداست دوباره ...... تا خدا خداست.
با تشکراز :فلفلی
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت
22:47 |
اگه حقیقت رو بدونی تلخ نیست
با تشکر از : ایمان vampire9727 + نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت
22:35 |
روزی مردی زیردرخت گردویی نشسته بود و با خودش فکر می کرد:
که چرا خداوند گردویی به این کوچکی را بر درختی به این عظمتی رویانده است و خربزه
ای را بر بوته ای به آن کوچکی رویانده است؟!
ناگهان از بالا بر سرش گردویی سقوط کرد و مرد از درد به خودش پیچید و گفت :
خدایا ِ بنازم حکمتت را.
اگر به جای آن گردو خربره ای بر سر آن درخت می بود ، اکنون از این تن نا چیز
چیزی بر جای نمانده بود.
با تشکر از : هومن homi_moshe @ yahoo.com + نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت
14:34 |
تا سود قريه راهي بود.
چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي،
شب درون آستين هامان.
مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك.
از كلام سبزه زاران گوش ها سر شار،
كوله بار از انعكاس شهر هاي دور.
منطق زبر زمين در زير پا جاري.
پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند.
چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد.
هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر.
هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند.
جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد.
ما گروه عاشقان بوديم و راه ما
از كنار قريه هاي آشنا با فقر
تا صفاي بيكران مي رفت.
بر فراز آبگيري خود بخود سرها همه خم شد:
روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب
و صداي دوست مي آمد به گوش دوست.
با تشکر از :سارا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت
14:27 |
ملانصرالدین به حمام رفت و زد زیر آواز و دید که صدای خوبی داره.
فردای آن روزِرفت پیش سلطان و گفت :
می خوام براتون بخونم ِولی باید در اینجا حمومی بسازین تا براتون بخونم .
سلطان گفت : این کار که شدنی نیست.
سلطان دستور داد تا خمره ی بزرگی آوردند . ملا کله اش را در خمره کرد و با صدای نخراشیده ای شروع به خواندن کرد .
سلطان دستور داد تا دو تا از نوکرانش دست هایش را در خمره تر کنند و
تا آب در خمره است به ملا سیلی بزنند .
ملا هم همین طور که سیلی می خورد ِ خدا را شکر می کرد .
سلطان پرسید : چه جای شکر است؟
ملا گفت:اگر حمامی در اینجا می ساختید سیلی ها تا ابد ادامه داشت
باتشکر از : هومن homi_moshe @ yahoo.com + نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت
14:15 |
هر صبح طلوعی است بر انتظار فرداهای من ... !
هر انسانی دو نفر است : یکی بیدار است در تاریکی ،دیگری خواب است در روشنایی
ای یادگار روزهای زرد پائیز
کاش می فهمیدی !
آوازم در غم آسمان در گلویم خشک می شود
وقتی که برای نوشتن واژه ها رو کم میارم وقتی که با سکوت یه قلعه می سازم و خودمم
می شم شاهزاده شهر سکوت وقتی که چشمام بهونه نگاتو می گیره ، وقتی که یه تیکه
سنگ جواب حرفای من میشه تو بگو چیکار می تونم بکنم .
يکی مي دونه كه دوستش داری ، يکی نمي دونه دوستش داری!
بيچاره اونی که فکر مي کنه دوستش داری
آسانترين راه براي از بين بردن افتخارات خودستايي است
گريه هايم بي صداست عشق من بي انتهاست
رد پاي اشكهايم را بگير تا بداني خانه عاشق كجاست با تشکر از : علی y_vafadar @ yahoo.com + نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت
14:5 |
شكايت كرد روزي ديده با دل كه كار من شد از جور تو مشكل
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت
12:55 |
مردم نمي دانند پشت چهره من
با تشکر از : علی y_vafadar @ yahoo.com + نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت
12:37 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت
21:51 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت
19:52 |
تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !
به هنگام غروب تلخ و دلگيرت
غمين اشك جدائي بود و رنج بوسه بدرود .
تو از اين باد پائيزي دلت سرد است
نگاه جانپناهي نيست
با تشکر از: سارا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت
19:11 |
چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد
بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد به
وقت عیش و ثروت می نوازد ساز مستی را
به وقت تنگد ستی مومن و دیندار می گردد
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش تا هر کران پیداست
ورنه خاموش است خاموشی گناه ماست
با تشکر از : گل رز + نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت
18:25 |
آن لولی شوخ شیرین کار شهر آشوب سرو سیم اندام پری پیکر
با گیسوان شکن در شکن منم
آن که در زنجیر زلفش جای چندین آشناست منم
آن که به تماشای او آشوب قیامت بر میخیزد منم
آن که جمال چهره ی او حجت موجه شماست منم
آن که شادی مجلسیان در قدم و مقدم اوست منم
آن لب شکر افشان سهی قد سیه چشم ماه سیما نرگس عربده جو
لب افسوس کنان چشم خماری طره ی شب رنگ مال منست
با تشکر از : طلا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت
18:15 |
بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
بگشا ز مویت گره ایی چند ای جان
تا بگشایی گره شاید ز دل دیوانه
تا بگشایی گره شاید ز دل دیوانه
دل در مویت دارد خانه مجروح گردد چو زنی هر دم شانه
مجروح گردد چو زنی هر دم شانه
با تشکر از : طلا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت
14:18 |
تو دیونه رفتی یه شب بی نشونه تو خواستی که قلبم پریشون بمونه
واست گریه ی من دیگه بی امونه دل از درد عشقم یه دریای خونه
با تشکر از : سامپجنا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت
14:5 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت
22:56 |
ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا.
غم با همه بیگانگی سر میزند هر شب به ما
با تشکراز : الیاس elyas_khoshkele2000 @ yahoo.com + نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت
13:17 |
روزی و روزگاری یک دختر کور در این دنیای نامرد زندگی می کرد ،
او یک دوست پسری داشت .
یک روز دختر گفت که اگر چشم داشتم و می توانستم ببینم همیشه در کنارش می ماندم .
یک روز کسی آمد وچشم خود را به او داد .
دختر بادیدن پسر گفت : برو دوستت ندارم.
پسر ناراحت شد و لبخند تلخی زد و گفت : مواظب چشمهایم باش و رفت.
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت
22:47 |
علی مولای مظلومان عالم بگو از نا رفیقان چون بنالم؟
از آن شامی که سر در چاه کردی مرا از درد خویش آگاه کردی
طنین ناله در افلاک افتاد تمام آسمان بر خاک افتاد
کدامین شب از آن شب تیره تر بود که زهرا حایل دیوار و در بود؟
زمان بر سینه ی خود سنگ می کوفت زمین از داغ زهرا شعله ور بود
با تشکر از : شهلا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت
22:46 |
ای آبی دو چشمت هفت آسمان دیگر
خندیده در نگاهت رنگین کمان دیگر
ای در تن تو جاری سیماب کهکشانها
تا با توام چه خواهم از کهکشان دیگر؟
جز سینه ى کریمم کو آشیان دیگر؟
چون ساقه ی بهاری از جوش عشق روید
پیوسته از وجودم برگ جوان دیگر
ایثار مردمی را تندیس اگر بسازم
غیر از تو کی پسندم در او نشان دیگر؟
دیوار اگر شکستم جز بر تو دل نبستم
نا مهربان نشستم با مهربان دیگر آهوی دستهایت در سبزه زار زلفم
هرگز نشان نبیند از آهوان دیگر
در باورم نیاید دور از تو زندگانی
در پیکرم نگنجد غیر از تو جان دیگر
با تشکر از : طلا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت
22:40 |
با گلرخی به بستان گفتم پس از چمیدن
چون آهوان خطا بود از عاشقان رمیدن
با تشکر از : سامجپنا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت
22:35 |
یادت میاد می گفتی عشق در زندگی مثل بازی شطرنجه؟
و اینکه برای بردن در زندگی آدم باید حرکات مهره ها رو در نظر بگیره؟ خوب تو از همون اول برنده بودی و می دونستی که برنده هستی و
می دونستی که من بازنده هستم. تو برنده بودی و هستی چون عاشق نبودی .
روش تو در بردن عاشق نبودن بود و روش من عاشق بودن.
ما دو نفر دو بازیکن نا مناسب شطرنج زندگی بودیم و ایکاش من قبل از بازی روش تو رو شناخته بودم و می تونستم پا به پای تو بیام.
می خوام دستهای برنده ات رو بفشارم و بهت تبریک بگم.
همون دستهایی که دستهای بازنده ی منو نوازش می کردند و من در تمام اون لحظات هیچوقت
به فکر شطرنج و بردن نبودم چون تو همیشه حتی قبل از بازی و بعد از بازی
عزیز بودی و هستی.
عزیز جون بخدا دنیا وفا نداره عزیز جون بخدا دل شده پاره پاره
عزیز جون نکنه جدا بشیم دوباره عزیز جون خدا اون روز رو نیاره. با تشکر از : سامجپنا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت
22:29 |
بس كه جفا ز خار و گل ديد دل رميده ام
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت
18:28 |
|
|