+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت
22:57 |
تو با یک چشم با خلق و، به دیگر چشم با مایی
زلف شبی که زلف را بر باد می داد
تقصیر دل جنونم ناشی از تأثیر دل بود
سکوتم حاکی از تصویر دل بود
من و عاشق شدن، هیهات هیهات
تمام فتنه ها تقصیر دل بود + نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت
21:40 |
حتی به قیمت سنگ شدن
با تشکر از : غزال ghazal_hosinzadeh@ yahoo.com + نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت
21:32 |
سکوت و نگاه را با هم فریادی می شود بی صدا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت
19:11 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت
19:4 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت
18:53 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت
18:52 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت
11:40 |
من همانم که شبی، نیمه شبی
با تشکر از : پاییزه Rayni_girl44@ yahoo.com + نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت
11:28 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت
10:27 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت
10:22 |
ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت می کشد آخر مرا این ﭙا و آن ﭙا کردنت
می ﭙسندی بی تو بنشینم در آتش روز وشب یا که یادت رفته با عاشق مدارا کردنت
می دهی دلتنگیم را در شب مستی به باد غنچه های باغ لبها را شکوفا کردنت
هر کجا باشد دلم را با تو تقسیم می کنم
خوش ندارم بیش از این اینجا وآنجا کردنت گرچه رسوای توام ناچار بنشین با دلم
تا ببینی نیستم در بند رسوا کردنت چشم هایم را بدست اور نگاهم را ببین
سرد مهری هاست حتی در تماشا کردنت رهی معیری
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود ودور یا خزانی خالی از فریاد وشور مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از ین تلخ وشیرین روز ها روز بوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها دیروزها دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مر مر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد + نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت
22:35 |
گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي شب شده بود
اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آمد.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.
او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند
چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و
چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون
زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.
پتروس در حال چت كردن غرق شد.
ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .
ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .
ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.اما ريزعلي
بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه
كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.
او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد
به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد. با تشکر از : سایه مهتابی cheshmsia_20000@ yahoo.com + نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت
22:2 |
چرا تو جلوه ساز این بهار من نمی شوی
با تشکر از : طلا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت
21:18 |
سيبي كجاست از لب سرخ تو سيب تر
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت
19:40 |
اگه از عشق می شه قصه نوشت
می شه عاشق شد وافسانه نوشت
اگه زندگی پر از رنج وغمه
می شه زد رنگ دیگه به سرنوشت
زندگی جاده ای زا قشنگیاست
که پر از پستی یا که بلندیاست
با نگاه سبزمون به زندگی
بریم اونجا که دلا پر از صفاست
نگیر غروب دلگیر دلمون
نشه پژمرده گل گلخونمون
تا که با محبت و مهر و وفا
برسیم به لحظه باورمون
اگه ازعشق بشه قصه نوشت
می شه عاشق شد و افسانه نوشت
تا که از میون این ثانیه ها
برسیم به جاده سبز بهشت
با تشکر از : مهدیه m_prichehr @yahoo.om
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت
21:57 |
باز ای الهه ی ناز با دل من بساز کین غم جان گداز برود ز برم
گر نکند تیر خشمت دلم را هدف بخدا همچون مرغ پر شور و شعف به سویت بپرم
نباشد هنرم
نیابی اثرم
با تشکر از : شاهپری دوردونه یار + نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت
21:36 |
امشب به یاد روی دلارامی
با تشکر از : nanafandoghi@yahoo.com
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت
21:25 |
آقاى جک ، رفته بود استخدام شود صورتش را شش تيغه کرده بود و کراوات
تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر
شده بود تا به پرسش هاى مدير شرکت جواب بدهد .
آقاى مدير شرکت، بجاى اينکه مثل نکير و منکر از آقاى جک سين جيم بکند،
يک ورقه کاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يک سئوال پاسخ بدهد .
سئوال اين بود :
"شما در يک شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى مي کنيد ،
ناگهان متوجه مي شويد که سه نفر در ايستگاه اتوبوس ، به انتظار رسيدن اتوبوس،
اين پا و آن پا مي کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .
يکى از آنها پير زن بيمارى است که اگر هرچه زودترکمکى به او نشود ممکن است
همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و
قديمى ترين دوست شماست که حتى يک بار شما را از مرگ نجات داده است و
نفرسوم ، دختر خانم بسيار زيبايى است که زن رويايى شماست و شما همواره آرزو
داشته ايد او را در کنار خود داشته باشيد .
اگر اتومبيل شما فقط يک جاى خالى داشته باشد ، شما از ميان اين سه نفرکداميک را
سوار ماشين تان مى کنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟
جوابى که آقاى جک به مدير شرکت داد ، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى،
برنده شود و به استخدام شرکت در آيد.
راستى، مي دانيد آقاى جک چه جوابى داد ؟؟
اگر شما جاى او بوديد چه کار مي کرديد ؟؟
و اما پاسخ آقاي جک:
آقاى جک گفت : من سويچ ماشينم را مي دهم به آن دوست قديمى ام تا پيرزن
بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس
مي مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار کند.
با تشکر از : جواد hitman3022@yahoo.com + نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت
13:0 |
نه حوایی بود نه آدم
با تشکر از :مرجان محسنی + نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت
22:9 |
بیا ای راحت جانم ترا خانه کجا باشد
بیا ای درد و درمانم ترا خانه کجا باشد
تو منظوری وهم ناظرتو پنهانی و هم حاضر
رموزت را نمی دانم ترا خانه کجا باشد
بگو ای ماه تابانم ترا خانه کجا باشد
ترا خوانم ترا دانم ترا خانه کجا باشد
تو چون جانی و جانانم ترا خانه کجا باشد
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت
21:14 |
نظر خود بر ما مدام کن
الهی
می دانی که ناتوانم پس از بلا برهانم
قصه به این درازی ! من در یافتم به بازی
برآن روز می خندم که یافته می جستم دل و دست از دانش نشستم به نا بینایی می نگرستیم
به مردگی می زیستیم الهی
نا دیده و ناجسته حاصل ! ای جان و دل را زندگانی و منزل از پیش خطر و از پس نیست راهی
بپذیر که جزدوستی توام نیست پناهی الهی
اکنون چون بر من است تاوان آفتاب صدق و صفت بر من تابان
که بشر از شرک جستن نتوان و به نجاست نجاست شستن نتوان
الهی تو غیب بودی و من عیب بودم تو از غیب جدا شدی من از عیب جدا شدم
الهی می پنداشتم که ترا شناختم
اکنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم الهی
در ملکوت تو کمتر از مویم این بیهوده تا کی گویم
الهی نه نیستم نه هستم نه بریدم و نه پیوستم . نه به خود میان بستم
لطیفه ای بودم از آن مستم. اکنون زیر سنگ است دستم الهی
همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد تو سرور است الهی
بنیاد توحید ما را خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن مناجاتنامه خواجه عبد ا.. انصاری + نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت
18:32 |
شبی از دست نور افشان مهتاب بسیمای جهان می ریخت مهتاب ستاره در فلک چشمک زنان بود قمر تاجی به فرق آسمان بود نسیم گل فشان هر سو گذر داشت زمین و آسمان لطف سحر داشت مهی با من در آن مهتاب شب بود مرا لب های جانبخشی به لب بود ز دست غم نجاتم داد آن شب لبش آب حیاتم داد آن شب مرا آن شب دو مه درپیش رو بود یکی خامش یکی در گفتگو بود مرا همچو هلالی بود آغوش درونش کوکبی سیمین بناگوش چو دستش حلقه شد برگردن من نگاهش با نگاهم راز می گفت سخن ها چشم او با ناز می گفت که دلدارم نبود او جان من بود بدور افکند آن گل پیرهن را تن او رونق مهتاب بشکست گل من دلبرانه ناز می کرد لبش را غنچه آسا باز می کرد مرا از دوریت بی تاب کردی کجا بودی؟ دلم را آب کردی کجا بودی؟ که بینی شام ارم گهر ریزان دو چشم اشکبارم؟
بگفت : ای بی خبر از شهر رازم کجا بودت خبر از سوز و سازم؟ که من هم در غمت بی تاب بودم ز گریه در میان آب بودم غم هر شب میان سوز تب بود سخن از حال گو بگذشته بگذار بگفتا: من هم از تو کم ندارم بگفتا : این تو و این هم لب من بگفت : از لعلم آب زندگانی بگفت:از وصل کامت را روا کن میان نازها کامم روا کرد درآغوشم بمستی رفت در خواب چو طاووسی که آرامد به مهتاب به امیدی رسد امیدواری شعر از: مهدی سهیلی با تشکر از : سامپجنا + نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت
18:0 |
|
|