بي توشوريدگي چنان سرد است
كه به بيزاريش نمي ارزد
بي توعمرآنچنان پرازدرداست
كه به بيماريش نمي ارزد بي توساغربه گردش آوردن
نه سروري ؛ نه حال مي بخشد
بي تومستي به جاي بي خبري
پاي تاسر ملال مي بخشد
بي توسيروسفربه باغ بهشت
خيمه بردن به شوره زاران است
بي تودربين جمع بنشستن
سرنهادن به كوهساران است
بي تو خواب نشاط آورصبح
همچوسنگي به سينه سنگين است
بي توهرگونه لذت وعيشي
چون اجل دركناربالين است
بي توباد حيات بخش بهار
روح كش تر زابرپاييز است
بي تو لبخند هرشكوفه به باغ
چون سكوت خزان ؛ غم انگيز است
بي توهرگونه شعري وسازي
داستانگوي نامردي هاست
بي توهربانگ مرغ خوش خواني
خبر شوم مرگ شاديهاست
بي تو هرخنده جنون انگيز
گريه برگور آرزومنديست
بي تو اين خنده هاي محنت بار
گل بي بوي ياس پيونديست
بي تو دربزم اهل دل رفتن
خودفريبي به شوق بي خبريست
بي تو هرشعربرزبان آيد
سرگذشتي زدرد دربه دريست
تابه چشمت كسي نظرنكند
خبرازحال من كجادارد
بكن آزارم آنچه بتواني
دل من هم بدان خدادارد

