پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت
بيچاره از اين سوختن عشق آموخت
فرق منو پروانه در اينست
پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود.
توی دلم چيزيه ، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم،
كه دلم مي خواد بدوم تا ته دشت، برم تا سر كوه .
آن دورها آوايي مرا مي خواند
ديشب نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ..
واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ...
واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ...
واسه شمعي که آب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند
که سوختن يک طرفه هم ميتونه باشه
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود.

