تبليغاتX
.

 

راه را گم کرده ام در زندگی از خستگی


عشق را سوزانده ام در آینه از نعشگی


با غم و اندوه و درد.پیمان و عهدی بسته ام


تا کنم جان را بقر بانش کنم هی بندگی


فاش میسازم همه اسرار دل را .تا که کس


پشت سر هیچم نگوید عاقل از دیوانگی


گر بیابم کنج ویرانی نشینم تا به صبح


چون شمعی سوزم رهایی یابم از بیهودگی


غم شود ساقی و دردم جام می


میشود درمان جانم عالم مستانگی


راه را گم میکند پیدا کند در گر شبی


میکند "دلخوش" رها خود را زقید زندگی

 

                                                                                 (ونوس)

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 19:2 |
از يه ديوونه ميپرسن چرا ديوونه شدي؟ميگه:من يه زني گرفتم كه يه دختر 18 ساله داشت. دختر زنم با بابام ازدواج كرد...در نتيجه زن من مادر زن پدرشوهرش شد...از طرفي دختر زن من كه زن بابام بود پسري زاييد كه ميشد برادرمن ونوه زنم پس نوه منم ميشد. در نتيجه من پدربزرگ برادر تنيه خودم بودم...چند روز بعد زن من پسري زاييد كه زن پدرم خواهرتنيه پسرم ومادربزرگ اوشد. درنتيجه پسرم برادرمادربزرگ خودش بود...از طرفي چون مادرفعليه من يعني دختر زنم خواهرپسرم بود درنتيجه م
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 22:47 |

بر نام بلندت بر دستان خاكيت و بر گلوي خنجرخورده ات و سر بريده ات

 

 

بوس خواهم زدبه نامت به مرامت به شكوهت به عظمتت به استواريت

 

 

به بزرگ مرديت افتخارخواهم كرد به سر بريده ات به گلوي پاره شده ات

 

 

 

به لب تشنه ات به بي كسيت به مصيبت از دست دادنت خواهم گريست

 

mazloom

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 8:54 |