راه را گم کرده ام در زندگی از خستگی
عشق را سوزانده ام در آینه از نعشگی
با غم و اندوه و درد.پیمان و عهدی بسته ام
تا کنم جان را بقر بانش کنم هی بندگی
فاش میسازم همه اسرار دل را .تا که کس
پشت سر هیچم نگوید عاقل از دیوانگی
گر بیابم کنج ویرانی نشینم تا به صبح
چون شمعی سوزم رهایی یابم از بیهودگی
غم شود ساقی و دردم جام می
میشود درمان جانم عالم مستانگی
راه را گم میکند پیدا کند در گر شبی
میکند "دلخوش" رها خود را زقید زندگی
(ونوس)


