تبليغاتX
.

تو با اون مر مر چشمات واسه من خواستنی هستی


با همون ناز نگاهت توی قلب من نشستی


تو مثه یه طرح زیبا توی نقاشی هستی


تو یه احساس قشنگی تو خودت خواستنی هستی


تو مثه پری چه زیبا بی نیاز از همه اما


من به تو غرق نیازم پرم از عشق و تمنا


وقتی نیستی تو کنارم دلهره دلهره دارم


واسه ی دیدن چشمات لحظه ها رو می شمارم


می گم تنها تو نیازی واسه من آرزو هستی


تو می گی شراب نابی توی لحظه های مستی


تو مثه یه شعر نابی توی دفتر و کتابام


تو به من بخشیدی خوبم همه آرزوی دنیام


فکر اینو نمی کردم که تو راه زندگی ام


سرنوشت بزاره عشقی که هر دم براش بمیرم


آره تو یه عشق زیبا پر از ناز و ادایی


منم اون قربونی ای که میشه واسه تو فدایی


تو به هر سازی که باشی منم اون رقص هماهنگ


واسه نت های نگفتت میشم اون نوا و آهنگ


اسم تو یه واژه ی ناب توی شعر و تو ترانه


می اون خمار چشمات واسه عشقم یه بهانه


اگه تو خواستنی هستی منم اون اوج یه خواهش


واسه دزدیدن چشمات شب و روزم به نیایش


اون روزی که ناز چشمات منو از راحتی روندن


دیگه من ندیدم روزی به چشمم آسوده موندن


همه ی اینا رو گفتم که بدونی که کی هستی


توی دنیای حقیرم تو فقط موندنی هستی


می دونم تو هم مثه من عشقمونو می پرستی


قول بده واسه همیشه پیش من موندنی هستی

 

 

با تشکر از: هستی   ss_hasty_aa1234 @ yahoo . com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 20:23 |
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم


چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم


به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور


به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور


به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري


که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري


به همان زل زدن از فاصله دور به هم


يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم


به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو


به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو


به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت


به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت


شبحی چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسی ورد زبانم شده است


در من انگار کسی در پی انکار من است


یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است


یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش


می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش


آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده


بر سر روح من افتاده و آوار شده


در من انگار کسی در پی انکار من است


یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است


یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش


می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش


رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسی ورد زبانم شده است


آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست


راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟


اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست


پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟


حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش


عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش


آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود


آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود


اینک از پشت دل آینه پیدا شده است


و تماشاگه این خیل تماشا شده است


آن الفبای دبستانی دلخواه تویی


عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

با تشکر از : نسترن

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 20:14 |
سرو خند ید سحر ، برگل سرخ

که صفای تو بجز یکد م نیست

من به یک پایه بمانم صد سال

مرگ ، باهستی من توأم نیست

من که آزاد وخوش و سرسبزم

پشتم ازبارحوادث ، خم نیست

دولت آنست که جاوید بود

خانه دولت تو ، محکم نیست

گفت ، فکرکم وبسیارمکن

سرنوشت همه کس ، باهم نیست

ما بدین یک دم و یک لحظه خوشیم

نیست یک گل ، که دمی خرم نیست

قدراین یک دم ویک لحظه بدان

تاتواندیشه کنی ، آنهم نیست

چونکه گلزارنخواهد ماندن

گل اگرنیزنماند ، غم نیست

چه غم ارهمدم من نیست کسی

خوشترازباد صبا، همدم نیست

عمر گریک دم وگریک نفس است

تا بکاریش توان زد ، کم نیست

ما بخندیم به هستی وبه مرگ

هیچ گه چهره ما درهم نیست

آشکاراست ستمکاری دهر

زخم بس هست ، ولی مرهم نیست

یک ره ار داد ، دوصد راه گرفت

چه توان کرد ، فلک حاتم نیست

توهم ازپای درآیی ناچار

آبت ازکوثر واززمزم نیست

باید آزاده کسی را خواندن

که گرفتار ، درین عالم نیست

گل چراخوش ننشیند ، دایم

ماهتاب وچمن وشبنم نیست

یک نفس بودن ونابود شدن

درخوراین غم واین ماتم نیست

هرچه خواندیم ، نگشتیم آگه

درس تقدیر ، بجزمبهم نیست

شمع خردی که نسیمش بکشد

شمع این پرتگه مظلم نیست

 

با تشکر از: سارا

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 20:3 |
تو همونی که دل من بی وجود تو می گیره


یه نگاه بکن به این دل که داره بی تو می میره


تو نزار که قلب خسته برسه یه روز به جایی


ببینه که دل شکستست که دیگه نداره یاری


پر پرواز دل من می شکنه اگه نباشی


کی میدونه که چه روزی میری تا ازم جدا شی


کاش بدونی که اسیرم توی بغض بی کسی هام


کاش می دونستی که هستی همه ی دلواپسی هام


اگه من به تو سپردم قلبمو با عشق امانت


تونگو هر دم که ای وای نکنی به من تو عادت


بیا پر کن خلوتم رو تا با حرم اون نفس هات


تا که همصدا بشه دل با صدای اون قدم هات


اومدی تو پا گذاشتی توی زندگی سردم


به خدا قسم که یه تار موتو به همه عالم نمی دم


از تو احساس قشنگی پر شده تو خون و جونم


اگه قابل تو بدونی تا ابد پیشت می مونم


اگه عشق من یه قطره است توی بیکران قلبت


تو ببخش عزیز جونم به بزرگی وجودت


این روزا حال و هوای دلم از عشق تو لبریز


روزی که عشقت نباشه حال و روزم مثل پاییز


لحظه ی رسیدن تو مثه یه روز بهاری


می دونم از تب وتاب این دلم خبر نداری


با اینکه تو دوری از من ولی عاشقت می مونم


از خدا می خوام که عمری خادم دلت بمونم


 

با تشکر از : هستی ss_hasty_aa1234 @ yahoo . com

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 19:55 |

چه لغت بیمناک و شورانگیزی است !  از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان

 

دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی

 

آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

 

زندگانی ا مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشدمرگ نخواهدبود وهمچنیین تا

 

مرگ نباشدزندگانی وجودخارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تاکوچک ترین ذره

 

روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا

 

آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار

 

می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی

 

بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم

 

می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان

 

به جوش و خروش می‌آیند.

 

آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو

 

می‌کنند... .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 20:6 |

از باغ مي برند چراغاني ات کنند

 

تا کاج جشنهاي زمستاني ات کنند

 

پوشانده اند صبح تورا ابرهاي تار

 

تنها به اين بهانه که باراني ات کنند

 

يوسف به اين رها شدن ازچاه دل مبند

 

اين بار مي برند که زنداني ات کنند

 

اي گل گمان مکن که به شب جشن ميروي

 

شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند

 

يک نقطه بيش فرق "رجيم" و "رحيم" نيست

 

از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند

 

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست

 

گاهي بهانه اي است که قرباني ات کنند

 

با تشکر از : نسترن

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 9:56 |

طایفه ای از تبار ربیعه که در سدة سوم به ناحیة اسوان مهاجرت و با قبیلة بجه * وصلت

 

کردند و سرانجام معادن طلای وادی علا قی * را در نوبه در اختیار گرفتند. نام طایفه برگرفته

 

از کنزالدوله لقبی بوده است که الحاکم خلیفة فاطمی به ابوالمکارم هبة الله به پاس

 

خدمات او در دستگیری ابورکوة یاغی در 397 اعطا کرده بود. بنی کنز نیز چون بجه و نوبه

دیگر سرحدنشینان مرز ] های [ اسلامی به آسانی به نظارت حاکمان قاهره در نمی آمدند.

 

بدرالجمالی * و ملک عادل * اول بترتیب در 469 و 570 برای نبرد با آنان لشکرکشی کردند.

 

در زمان ایوبیان و اوایل دورة مملوکان این طایفه اقتدار خود را به طرف جنوب تا مملکت

 

المقرة در نوبه که فردی از خاندان کنزالدوله مدتی (پس از 717) بر آن حکومت می کرد

 

گسترش داد. در پی تجزیة المقرة بنی کنز دوباره نیروهای خود را متوجه شمال ساختند.

 

آنها در اواخر سدة هشتم و اوایل سدة نهم پیوسته با حکمرانان مملوک اسوان مبارزه می

 

کردند و شهر و حومة آن را ویران ساختند. تنها قبیلة هواره * که برقوق * شاخه ای از آنان

 

را در 782 در مصر علیا مستقر کرده بود با حاکمیت بنی کنز به مخالفت برخاستند. قبیلة

 

عربی شدة کناز در نوبه که میان اسوان و کروسکو (و برخی شاخه های آن در سودان )

 

زندگی می کنند خود را از نسل بنی کنز می دانند.

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 9:37 |