تبليغاتX
.

پایتون چیست ؟

ناسا از پایتون استفاده می کند !

پایتون یک زبان برنامه نویسی تفسیری ، داینامیک و شی گرا می باشد که می توان از آن در محدودی وسعی از نرم افزار ها و تکنولوژی ها بهره برد . این زبان برنامه نویسی روشهای بسیار قدرتمند و حرفه ای را برای کار با زبانها و ابزار های مختلف را با آسانی هر چه تمام تر فراهم می کند . بدین منظور این زبان داره کتابخانه هایی بسیار گسترده می باشد که یادگیری و استفاده از آنها در عرض چند روز ممکن می باشد ! پایتون همچنین یک زبان بر اساس وجوز های نرم افزار آزاد و اپن سورس می باشد . کد های نوشته شده در این زبان در محدوده ای وسیع از پلتفرم ها چون لینوکس ، ویندوز ، مک ، و حتی گوشی های موبایل و ... قابل اجرا می باشد . همکنون پایتون در شرکت ها و سازمانهای بزرگی چون ناسا ، گوگل ، یاهو و ... بصورت گسترده مورد استفاده قرار می گیرد .

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 20:16 |

خدایم !

 

ذات تو عشق است ، صورت تو عشق است ، رنگ ، جان و مایه تو عشق است و

 

جان کتابیست که پیام عشق را در آن تحریر کرده ای .

 

با تشکر از : جواد حسینی  nn_nn4452 @ yahoo .com

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 9:57 |

عشقت آتشی در دل به پا شد


چنان آتش که دین و دل فنا شد


زبانه می کشد در تارو پودم


که بی پروا بسوزاند وجودم


هزاران فتنه کردی در درونم


به یک باره شدی بودو نبودم


ز عشقت ای تو شاه می پرستان


شود آتش برایم چون گلستان


هزاران گل به پایت من فشانم


به روی هر گلی بوسه نشانم


وزان بوسه کشم پیشت خجالت


ولی از آن ندارم من ندامت


بدیدی از وجود عشق پاکت


شدم اینگونه مست آن نگاهت


شود اشکم چو سیلابی به راهت


ندارد دل دگر تاب فرقت


چه کردی با دلم ای نازنین یار


که طاقت را نیابم من دگر بار


بساز از مهر و عشقت مرحمی یار


بریزم بر دلم تا وقت دیدار

 

                                                         با تشکر از : هستی

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 9:51 |
اين عطش وار سوز ناديده


تو را تکرار خواهد کرد


اين صفا بخش و صميمي خاطرم را از


چه مي خواني


از اين بيمرگ نياز من


چه مي داني

*

اي شرر آلود, نگاه ِدل نشانت, پاک-


اي پري وش , حالت ِمعصوم وارت -نيک


من ِغمناک و دلتنگ چون شبي بي تو


به ياد آن ميان و موي و مهر تو


با خيال عشوه ساز و نازدارت -يک صدا مانوس


مردي تنها مي کشم نقش تو را آري


هر دمي کنج شبستاني


چو داغ دلبرانه ,نام تو بي نام


مي خوانم


به خواب ديدنت - بيدار مي مانم


                                                                         با تشکر از : م.آرمان

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 9:47 |

1)دور یا نزدیک راهش می توانی خواند. هرچه را آغاز و پایانی است .


ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی.هیچ آیایک قدم دیگر توانی راند؟


هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست


باز باید رفت تا در تن توانی هست .باز باید رفت راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک.

 


2)من به باغ گل سرخ زیر آن ساقه تر عطر را زمزمه کردم تا صبح .من به باغ گل سرخ


درتمام شب سرد روشنایی را خواندم با آب و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم


3)آمدی ، ای جان من ، اما چرا دیر آمدی سنگدل، ای بی وفا ،‌آخر به تاخیر آمدی

 


خانه‌ام کردی خراب و کنج غم باقی بماند دیگرم برگو چه می‌خواهی ؟ به تعمیر آمدی


در فراقت جوی خون از مردم چشمم برفت حال جلوه چون شنیدی هم به تدبیر آمدی

 


4)گلی را که دیروز به دیدار من هدیه آوردی ای دوست دور از رخ نازنین تو امروز پژمرد


همه لطف و زیبایی اش را که حسرت به روی تو می خورد وهوش از سر ما به تاراج می برد

 

 

گرمای شب برد

5)در سکوت نیمه شب تنهاترم ماه می تابد درون بسترم ثانیه ها ساز دیگر می زنند


سایه ها هم رنگ دیگر می شوند باد می رقصد به بام خانه ام باز من با این جهان بیگانه ام 

 

 

شاخه های بید در هم می رود نسترن هم شکل دیگر می شود


هر کسی با درد خود در خلوت است خواب یا بیدار چشمانی تراست

6)دور یا نزدیک راهش می توانی خواند. هرچه را آغاز و پایانی است .


ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی.هیچ آیایک قدم دیگر توانی راند؟


هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست


باز باید رفت تا در تن توانی هست .باز باید رفت راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک.

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 9:46 |

دست ِ تو ، تو دست ِ من بود ..
دلت اما جای دیگه ..
تو خودت خبر نداری ..
اما چشمات اینو میگه ..
مدتی بود حس می کردم ..
که دلت یه جا اسیره ..
پشت ِ پا زدی به بختت ..
کی واست جز من می میره ..

تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!

دیگه دیدنم محاله ..
دیگه برگشتم خیاله ..
سزای ِ کارت همینه ..
دل از اون نگات بی زاره ..

تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ...
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ...

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 9:45 |

سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است:

 

 «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد

 

انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي

 

 تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را

 

 تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!»

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 9:22 |