|
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت
20:16 |
خدایم ! ذات تو عشق است ، صورت تو عشق است ، رنگ ، جان و مایه تو عشق است و جان کتابیست که پیام عشق را در آن تحریر کرده ای . با تشکر از : جواد حسینی nn_nn4452 @ yahoo .com
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت
9:57 |
عشقت آتشی در دل به پا شد
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت
9:51 |
اين عطش وار سوز ناديده
* اي شرر آلود, نگاه ِدل نشانت, پاک-
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت
9:47 |
1)دور یا نزدیک راهش می توانی خواند. هرچه را آغاز و پایانی است .
گرمای شب برد
شاخه های بید در هم می رود نسترن هم شکل دیگر می شود
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت
9:46 |
دست ِ تو ، تو دست ِ من بود .. نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..! نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..! نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..! نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..! نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..! نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ... نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..! نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..! نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..! نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ... + نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت
9:45 |
سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!» + نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت
9:22 |
|
|