تبليغاتX
.
نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم

دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من

اما نميدانم چرا دارم حسادت ميكنم

گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم

شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميكنم

رفتم كنار پنجره ديدم تو را با ديگري

چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري

دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم

تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم

با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم

گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي

رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكن

با تشکر از : آبی

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 16:53 |
بادكنك ها هميشه با باد مخالف اوج ميگيرند
The kites always rise with adverse winds.
---------------------------------------
براي خود زندگي كنيم نه براي نمايش دادن آن به ديگران
Live for ourselves not for showing that to others..
---------------------------------------
سفري به طول هزارفرسنگ با يك گام آغاز مي شود
A distant tour begins with one step...
---------------------------------------
بازنده ها در هر جواب مشكلي را مي بينند، ولي برنده در هر مشكلي جوابي را مي بيند
The losers find problem in every answer but the winners find an answer in every problem.
---------------------------------------
به جاي موفقيت در چيزي كه از آن نفرت دارم، ترجيح مي دهم در چيزي شكست بخورم كه از آن لذت مي برم(هينزسيندي)
Instead of success in a base I hate, I prefer to loose in a base I enjoy.
---------------------------------------
بادبادك تا باباد مخالف روبه رو نگردد ، اوج نخواهد گرفت
If the kite doesn't face adverse wind it won't rise...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 20:58 |

I asked god to take away my habit
God said no it is not for me to take away,but for you to give it up

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.

خدافرمود:خودت باید آن ها را رها کنی.


I asked god to make my handicapped child whole
God said no, body is only temporary

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.فرمود: لازم نیست،

روحش سالم است،جسم هم که موقت است.


I asked god to give me happiness
God said: no, i give you blessings
happiness is up to you

گفتم مرا خوشبخت کن.فرمود:نعمت از من،خوشبخت شدن از تو.


I asked god to make my spirit grow
God said no, You must grow on your own but i will prune you to make you fruitful

از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی.


I asked god for all things that i might enjoy life
God said no, I will give you life, so that you may
enjoy all things

ازخداخواستم کاری کندکه اززندگی لذت کامل ببرم.فرمود:برای این کارمن به توزندگی داده ام


I asked god to help me love others
as much as he loves me
God said: Ahah, finally you have the ide

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست داردمن هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 20:55 |

دگرباره تو را در ساحت مقدس عشق از کف می دهم و به خدای خود که تنها نگهبان تو برای حضورت در

این ساحت است، پناه می برم. اطمینان دارم نگهبان خوبی برگزیده ام. گهگداری چشمانم می سوزد و

طاقت اشکهای بیشتر را ندارد. چه کنم. توانم بسیار کم است. مبارزه عشق اگر سالها به طول انجامد،

اگر پیچ و خم فراوان دارد، اگر قدرت برابری با ناملایمات می خواهد، باید بود و تحمل کرد. باید کشید و

صبور بود و مبارزه کرد. یاد خدا را نگهبان دل افسار گسیخته ام می کنم و هم، از او می خواهم تو را پاس

بدارد و اگر ناملایمات دست آزار بر تو بلند کرد، توانایی ات را افزون کند. حتی اگر یادت رفت پنجره اتاق آجر

مشکی ات را باز کنی، سری به جزوه های نوشته شده تابستانهای گذشته بزن. شاید واژه امیدی

نگاشته شده باشد. من آه دلم را بدست نسیم پاییزی داده ام. دانه به دانه آجرهای مشکی اتاقت،

تجسم آن آه اند.

I lose you again in circle of love and take refuge from my God, the only sentry to keep you in this

circle. I'm sure I've taken a good sentry. Some times I feel pain in my eyes and can't beer any

more tears. What should I do? If the challenging of love lasts years, if it has problems, if it needs

power to encounter hardships, I've got to tolerate and stay. Should encounter and have patience

and go on the challenge. I use power of love as the protector for my uncontrollable heart and

also, I want him to protect you and increase your power for the hardships come to you. If you

forget even to open the window of your black bricks room, go to that notes written last summer.

Maybe a word of hope was written. I gave my heart's sigh to fall breeze. Each black bricks of

your room are incarnation of that sigh, one by one.

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 20:53 |

I swear by the quiet silence of your paper house, I know your dreams are as beautiful as my

fancies believable. You've got the mystic believe of love from my silence. I've got the final point

of belief from your silence. Maybe it's not possible to feel that the words we say about the paper

world we've made are hearable. But we can start to paint the gray branches of the paper trees

green. I know painting, you know painting too. So why don't you start? When I was a child, I

didn't have any water color. I used to go to little garden near stream and cut all the color flowers

and paint. If we search the paper garden near paper house for a short time, there have to be

flowers to paint our believes the red color of love.


به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از

سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید

نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست

به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم.

تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی

خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر

کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به

باورهایمان بکشیم.

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 20:50 |
نه از خاکم، نه از بادم،

نه در بندم، نه آزادم ،

نه آن لیلاترین مجنون،

نه شیرینم نه فرهادم

فقط مثله تو دل تنگم

فقط مثله تو غمگینم

اگر آبی تر از آبم

اگر همزاد مهتابم

بدون تو چه بیرنگم

بدون تو چه بی تابم



 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 17:10 |

 نردبان اين جهان ماو مني است

عاقبت اين نـردبان افتادنيست

لا جــرم هر كس كه بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شكست

بدان كه از براي عجب در هر يك از اين درجات سابق الذكر مراتبي است كه بعضي از مراتب واضح و روشن است و انسان به اندك تنبه و التفات پي به آن ميبرد و بعضي از آن به غايت دقيق و باريك است .

مرتبه اولي كه از همه بالاتر و هلاكش بيشتر است ، حالي است كه در انسان به واسطه شدت عجب پيدا شود كه د قلب خود و مالك الملوك به ايمان يا خصايل ديگرش منت بگذارد . گمان كند كه به واسطه ايمان او در مملكت حق وسعتي و در دين خدا رونقي پيدا شده ؛ يا به واسطه ترويج او از شريعت يا ارشاد و هدايت او يا امر به معروف و نهي از منكر او يا اجراي حدود يا محراب و منبرش به دين خدا رونقي بسيار داده … كه به سبب آن بر خدا و بر سيد مظلومان و بر رسول اكرم منت دارد . هر چند اظهار اين معني نكند ، در دلش منت ميگذارد … گاهي اين منت گذاري مخفي است حتي از خود انسان

مرتبه ديگر اين است كه به واسطه شدت عجبي كه در قلب است غنج و دلال كند بر حق تعالي … صاحب اين مقام خود را از محبوب حق تعالي ميپندارد و خود را در سلك مقربين و سالكين ميشمارد اگر اسمي از اولياي حق برده شود يا از محبوبين و محبين يا سالك مجذوب سخني پيش آيد ، در قلب خود را از آنان داند ، ممكن است ريائا شكسته نفسي كند و اظها خلاف آن كند … و اگر خداي متعال او را مبتلا كندبه بلايي كوس البلاء للولاء زند …

درجه ديگر آن است كه خود را از خداي تعالي به واسطه ايمان يا ملكات يا اعمال طلبكار بداند و لازم بداند بر خدا اورا در اين عالم عزيز ، و در آخرت صاحب مقامات كند ؛ و خود را مومن صاف و پاك بداند و هر وقت اسمي از مومنين به غيب آيد سرش را داخل سرها كند و در دلش انديشد كه خداوند اگر با عدل هم با من رفتار كند من مستحق ثواب و اجرم بلكه بعضي بر قباحت و وقاحت افزوده تصريح به اين كلام باطل ميكنند ! و اگر براي او بلايي رخ دهد و براي او ناملايمي پيش آيد در دل اعتراض به خدا دارد و تعجب از كارهاي خدا كه و منافق فاسق را مرزوق كند و در باطن به حق تعالي و تقديرات او غضبناك باشد و در ظاهر اظهار رضايت كند … نميداند منافق مبتلا هم بسيار است نه هر مبتلا مومن است

رتبه ديگراز عجب آن است كه خود را از مردم ديگر ممتاز بداند و بهتر شمارد به اصل ايمان از غير مومنين … و اعتماد به خود و اعمال خود كند  و ديگر مخلوقات را ناچيز و ناقص شمارد و به همه مردم به نظر خواري نگاه كند و در دل يا زبان بندگان خدا را سرزنش و تعيير كند و هر كس را به طوري از درگاه رحمت حق دور كند و رحمت را خاص خود و يك دسته مثل خود قرار دهد . صاحب اين مقام به جايي رسد كه هر چه عمل صالح از مردم ببيند در آن مناقشه كند و در دل در آن به يك نحو خدشه كند ، و اعمال خود را از آن خدشه و مناقشه پاك بداند . ”

اينا حال من بدون اونه مني كه حتي تو همين صفحم از عجب كه چه عرض كنم از كبر جدا نبودم  نميدونم

اين ما و مني جمله ز عقل است و عقال است

در  منزل  جانان  نه  مني  است  و  نه  مايي

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 17:23 |
کاش وقتی زندگی فرصت دهد،گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان ِ خویش را،وقف قسمت کردن ِ شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست،از زلال چشمهایش تَر شویم
وقت پاییزازهجوم دست ِباد،کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش وقتی چشمهایی ابریند،به خود آییم و سپس کاری کنیم
از نگاه زرد گلدان هایمان،کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش دلتنگِ شقایق ها شویم ،به نگاه سرخشان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها میشویم،با خدای یاس ها خلوت کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با 2 جرعه نور ماه،چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق،رد پای خویش را پیدا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر، مهربانتر آسمانی تر کنیم
کاش وقتی
آرزویی می کنیم
از دل ِ شفافمان
هم رد شود.
مرغ آمین
هم از آنجا
بگذرد.حرف های قلب مان را بشنود.

باتشکر از الناز

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 13:23 |

الهی می بینی و می دانی بر آوردن میتوانی .

الهی دانایی ده از راه نیفتیم بینایی ده در چاه نیفتیم .

الهی بودو نبود من تو را یکسان از غم مرا به شادی رسان .

الهی بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما بی آب مکن .

الهی آفریدی رایگان ،روزی دادی رایگان ،بیامرز رایگان ، که تو خدایی نه بازرگان.

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 17:16 |

 

رمزهاي موفقيت

فردریش  نیچه


* آرزو ریشۀ حیات ماست . اگرچه این ریشه حیات ما را به تدریج می سوزاند . ولی همین ریشه مایۀ زندگی است .

*آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلفی دارند ،

 والایی در ایمان به هدف و آرمان است.

*آنچه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت

 

حافظ

 

*حافظ هر آنكه عشق نورزيد و وصل خواست. احرام طواف كعبه دل بي وضو ببست.

*اگر چه مستي عشقم خراب كرد ولي. اساس هستي من زان خراب آبادست.

*نصيحتي كنمت ياد گير ودر عمل آر.كه اين حديث ز پير طريقتم يادست. مجو درستي عهد از جهان سست نهاد.

كه اين عجوز عروس هزار دامادست.

*نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل. بنال بلبل بيدل كه جاي فريادست.

*جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است. پياله گير كه عمر عزيز بي بدل است.

 

امام علي(ع)

 *دنيا خانه راستي است براي كسي كه آن را راستگو انگاشت و خانه تندرستي است آن را كه شناختش و

باور داشت و خانه بي نيازي است براي كسي كه از آن توشه اندوخت.

*دنيا خانه اي است كه از آن بگذرند.نه جايي كه ................

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 12:10 |
نشسته بود روی زمین و داشت یه تیکه هایی رو از روی زمین جمع می کرد.بهش گفتم:کمک نمی خوای؟

گفت:نه.

گفتم:خسته می شی بزار خوب کمکت کنم دیگه.

گفت:نه خودم جمع می کنم.

گفتم:حالا تیکه ها چی هست؟بد جوری شکسته معلوم نیست چیه؟

نگاه معنی داری کرد و گفت:

قلبم.این تیکه های قلب منه که شکسته.خودم باید جمعش کنم.

بعدش گفت:می دونی چیه رفیق؟آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن.

وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته میندازنش

زمین و می شکوننش.می خوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دلداری خوب بلده

می خوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته شده خوب شه.

آخه می دونی اون خودش گفته که قلب های شکسته رو خیلی دوست داره.

تیکه های شکسته ی قلبش را جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد.

و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم.

دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر کسی؟

انگاری فهمید تو دلم چی گفتم.برگشت و گفت:

دلم رو به دست هر کسی نسپردم

اون برای من هر کسی نبود.گفت و این بار رفت سمت دریا...

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 11:34 |
نشنو از ني‌، ني نواي بي نواست              بشنو از دل ،‌دل حريم كبرياست

ني چو سوزد  تل  و خاكستر  شود             دل  چو  سوزد محفل  دلبر شود
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 10:37 |

روز قيامت بود. همه فرشتگان در بارگاه خداي بزرگ حاضر شده بودند.روزي پرابهت. صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجه بزرگان! هر کس به پيش مي‌آيد و در حضور عدل الهي، ارزش و قدر خود را مي‌نماياند... و به فراخور شان و ارزش خود در جايي نزديک يا دور مستقرمي‌شد... همه اشيا، نباتات، حيوانات، انسان‌ها و عقول مجرده به پيش مي‌آمدند و ارزش خويش را عرضه مي‌کردند     

برداشته شده از : http://www.atashe-arvah.blogfa.com

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 17:12 |
بهرام که گور می گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 20:7 |
کاش وقتی زندگی فرصت دهد،گاهی از پروانه ها یادی کنیم


کاش بخشی از زمان ِ خویش را،وقف قسمت کردن ِ شادی کنیم


کاش وقتی آسمان بارانی ست،از زلال چشمهایش تَر شویم


وقت پاییزازهجوم دست ِباد،کاش مثل پونه ها پرپر شویم


کاش وقتی چشمهایی ابریند،به خود آییم و سپس کاری کنیم


از نگاه زرد گلدان هایمان،کاش با رغبت پرستاری کنیم


کاش دلتنگِ شقایق ها شویم ،به نگاه سرخشان عادت کنیم


کاش شب وقتی که تنها میشویم،با خدای یاس ها خلوت کنیم


کاش با حرفی که چندان سبز نیست قلب های نقره ای را نشکنیم


کاش هر شب با 2 جرعه نور ماه،چشم های خفته را رنگی زنیم


کاش بین ساکنان شهر عشق،رد پای خویش را پیدا کنیم


کاش رسم دوستی را ساده تر، مهربانتر آسمانی تر کنیم


کاش وقتی آرزویی می کنیم  از دل ِ شفافمان  هم رد شود.


مرغ آمین  هم از آنجا بگذرد.حرف های قلب مان را بشنود.

 

با تشکر از : الناز

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 21:2 |
چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!


چه بی تابانه تو را طلب میکنم!


بر پشت سمندی *


گویی نوزین


که قرارش نیست


و فاصله تجربه ای بیهوده است....

 

با تشکر از : نسترن

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 17:31 |

به دلم می گویم


شاید این شعرفرو سوخته در شمع شبم


شاید این نامه که برباد نوشتم بر دوست


برتن باد بماند وبه دستش برسد نیمه شبی


شاید این درد مدام به سرانجام رسد


شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد


وتن خونی ورنجور وپراز تاول من


ره خود یابدو از حادثه بیرون بشود نیمه شبی


شاید این خانه بی رونق رویاهایم


شاید این کلبه تاریک و خموش


ازسر معجزه ای آینه باران بشودنیمه شبی


به دلم می گویم


مدتی هست دعا می خوانم


مدتی هست نگاهم به تماشای خداست


مدتی هست امیدم به خداوندی اوست


نغمه اشک مرا گوش خدا می شنود


شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام


با سر نیشترخاطره ای باز شود


شاید این گریه آرام فغانی بشود نیمه شبی


مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد


ومن بندی رویای زمین


قفسی جنس قناعت برو ساخته ام


به دلم می گویم


قفسم کم رمق است


شاید این دخمه بی پنجره در هم شکند


شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی


به دلم میگویم


به دلم میگویم


ودلم میگوید همه اینها وعده ست


همه اینها سخنانیست که من می دانم


از برای غم هر روزه ی من میگویی


پر از شایدو ای کاش و پر ناباوری اند


به دلم میگویم


عازم یک سفرم


سفری دور به جایی نزدیک


سفری از خود من تا به خودم


شاید این بار سفر چاره کارم بشود


شاید این وعده بیهوده به جایی برسد


نیمه شبی...

 

با تشکر از : ...

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 18:40 |
گفتى: غزل بگو! چه بگويم مجال كو


شيرين من، براى غزل شور و حال كو


پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى


گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو


گيرم به فال نيك بگيرم بهار را


چشم و دلى براى تماشا و فال كو


تقويم چارفصل دلم را ورق زدم


آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو


رفتيم و پرسش دل ما بى جواب ماند


حال سؤال و حوصله قيل و قال كو

با تشکراز : نسترن

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 12:21 |

کاش مي شد غصه را زنجير کرد
ذره هاي عشق را تکثير کرد
کاش مي شد زخم را مرحم شويم
يار و غمخوار و انيس هم شويم
کاش مي شد بر خلاف سرنوشت
قسمت و تقدير را از سر نوشت
کاش مي شد چشم و دل را باز کرد
نغمه ها ي دوستي را ساز کرد

کاش مي شد عشق را آغاز کرد
بي خيال از هر غمي پرواز کرد

 

با تشکر از :   dj_sajjad66 @ yahoo . com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 16:31 |

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده‌اي زد بر لب درگاه او
پر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده‌اي
بر صليب عشق دارم کرده‌اي
جام ليلا را به دستم داده‌اي
وندر اين بازي شکستم داده‌اي
نشتر عشقش به جانم مي‌زني
دردم از ليلاست آنم مي‌زني
خسته‌ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال‌ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آواره‌ی صحرا نشد
گفتم عاقل مي‌شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سرمي‌زني
در حريم خانه‌ام در مي‌زني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 

با تشکر از : الناز    http : // cafeieziredaria . blogfa . com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 16:12 |
 

                                نگاه كن ؛ شقايق در گامهاي تو روئيده
                                و خورشيد در شفق نگاه تو مي ميرد
                        نگاه كن ؛ لحظه آمدنت را چگونه به انتظار نشسته ام
                              بيا و شب هجران سحر كن ؛ گل نرگس

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 10:59 |

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 10:31 |

تا تو رفتی همه گفتند:
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
وبه ناباوری و غصه من خندیدن
آه ای رفته سفر،که دگر باز نخواهی برگشت
کاش می آمدی و می دیدی که دراین عرصه دنیای بزرگ
چه غم آلوده جدایی هایی ست و بدانی
که....
از دل نرود هرآنکه از دیده برفت

 

                                    با تشکر: جوادtiger_troy69 @ yahoo.com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 14:44 |

گفتى: غزل بگو! چه بگويم مجال كو
شيرين من، براى غزل شور و حال كو
پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى
گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو
گيرم به فال نيك بگيرم بهار را
چشم و دلى براى تماشا و فال كو
تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو
رفتيم و پرسش دل ما بى جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال كو

 

                                                  با تشکر از : نسترن

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 14:42 |

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را، روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگانى، زندگى هاى ادارى
آفتاب زرد و غمگين، پله هاى روبه پايين
سقف هاى سرد و سنگين، آسمان هاى اجارى
با نگاهى سرشكسته، چشم هايى پينه بسته
خسته از درهاى بسته، خسته از چشم انتظارى
صندلى هاى خميده، ميزهاى صف كشيده
خنده هاى لب پريده، گريه هاى اختيارى
عصر جدول هاى خالى، پارك هاى اين حوالى
پرسه هاى بى خيالى، نيمكت هاى خمارى
رونوشت روزها را، روى هم سنجاق كردم:
شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى
روى ميز خالى من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت ها، نامى از ما يادگارى

 

                                                 با تشکر از : نسترن

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 14:41 |

من فراموش نکردم

           

                  غم آن لحظه سرد
      

                               دیدن رفتن تو ...
  

                                            من فراموش نکردم
    

                                                         غم آن لحظه سرد

دیدن رفتن تو ...
 

       من فراموش نکردم

             

                      غم آن لحظه سرد
             

                                   دیدن رفتن تو ...

 

                                              من فراموش نکردم

               

                                                            غم آن لحظه سرد

 

دیدن رفتن تو ...

 

 

           من فراموش نکردم

 

                        غم آن لحظه سرد

                          

                                       دیدن رفتن تو ...


 
                                               من فراموش نکردم

                

                                                           غم آن لحظه سرد

 

                                                       

                                                                          دیدن رفتن تو ...

من فراموش نکردم

 

              غم آن لحظه سرد

 

                            دیدن رفتن تو ...


                                    من فراموش نکردم

                                       

                                                       غم آن لحظه سرد
                                  

                                                                       دیدن رفتن تو ...

 

 

                          با تشکر از : نقطه ( برای ارتباط آی دی ویا  ایمیل بدید لطفا )

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 14:36 |
فراموش نکن
       

        تو فراموش نکن
            

               زندگی یک هوس است
                          

                                    گاز بر میوه کال
                                    

                                               من فراموش نکردم 
                                         

                                                            که بهار آمده است
                                                 

                                                                          تا بگیرم پرو بال

تو فراموش نکن
  

        روی آن شاخه ی یاس
             

                       جای دستان من است
            

                                 من فراموش نکردم که خدا
                                 

                                                   همه جا یار من است
                                     

                                                                        و سکوت!
                                                       

                                                                       بهترین کار من است

تو فراموش نکن

            

                  مرغ عشقی که          

 

                          اسیر قفس است
   

                                         و ندارد آواز
                        

                                         من فراموش نکردم که دلم
                                       

                                                            مانده با این همه راز

تو فراموش نکن 

   

      سرو آن خانه که فریاد کشید
                       

                                 تو به من خندیدی
  

                                         من فراموش نکردم نفسی
                                        .

                                                              که به من بخشیدی
تو فراموش نکن

 

      که حقیقت شب یلدای من است
   

                                  تیره و سرد و سیاه
                  

                                       من فراموش نکردم قسمی
                              

                                                         که تو خوردی سر راه

تو فراموش نکن

 

     آن چه دیدی ز من و از غم من
           

                                  که نگفتم به کسی
                      

                                      من فراموش نکردم که هنوز
                                     

                                                              مانده تا هم نفسی
تو فراموش نکن

 

     خانه ای را که پر از یاد تو است
                  

                                    همچنان منتظرم
                            

                                       من فراموش نکردم قدمی
                                    

                                                       که تو برداشته ای سوی دلم

تو فراموش نکن

       

        گرچه آن روز گذشت...
         

                          که تو رفتی و هنوز...
                     

                                          مانده برگشتن تو... 

                                                 

                                                          من فراموش نکردم
                           

                                                                     غم آن لحظه سرد
 

                                                                                  دیدن رفتن تو ...

تو فراموش نکن

 

                                                                      با تشکر از : نقطه

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 14:34 |
دوست دارم گاهی آزارت دهم


ای که آزردی مرا با رفتنت


ای که ترسیدی اگر عاشق شوی


عشق آرد یک بلایی بر سرت


رفتی و در قاب یادم همچنان


می درخشد چشم های روشنت


می زند آتش به شعر دفترم


یاد آن رفتار گنگ و مبهمت


رفتی و مانده ست بر ایوان دل


جای پاهای تو مثل شبنمی


رفتی ومن می نویسم باز هم


مانده برقلبم شرار ماتمی


این چه سود گر باز می خوانی مرا


باز می گویی پشیمانی مرا


من نخواهم داد هرگز پاسخت


ای که آزردی مرا بارفتنت


پای خود را روی قلبم می نهم


دوست دارم گاهی آزارت دهم

 

                                                                        با تشکر از : نقطه

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 14:30 |

هیچ چیز قابل برگشتن نیست

که زمان می گذرد

و زمان واژۀ محدودیت است

همچنان می گذرد....

و نمی آید باز

که بسازیم سلامی به لبی

که بگیریم سحررا ز شبی

واگر مرد کبوتر در باد

و اگربغض نشست در فریاد

واگر خاطره ای تنها ماند

واگر حرف غمی بر جا ماند

واگر سقف دلی در هم ریخت

و سکوتی هیجان را آمیخت

 اگرفکر حقیقت پرزد

و گناه هوسی بر سر زد

و اگر دست سخاوت کم شد

و اگر روح لطافت غم شد

یا که تشویش کلامی را برد

یا ندامت به سوالی برخورد

واگر عشق به ویرانه نشست

شیشۀ عمر وفایی بشکست

و اگر لحظۀ باران نرسید

فکر آسودگی جان نرسید

یا که خندیدی به اشکی که چکید

هیچ چیز قابل برگشتن نیست

که زمان میگذرد

 

                                                           با تشکر از : نقطه

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 14:29 |
دوست دارم گاهی آزارت دهم


ای که آزردی مرا با رفتنت


ای که ترسیدی اگر عاشق شوی


عشق آرد یک بلایی بر سرت


رفتی و در قاب یادم همچنان


می درخشد چشم های روشنت


می زند آتش به شعر دفترم


یاد آن رفتار گنگ و مبهمت


رفتی و مانده ست بر ایوان دل


جای پاهای تو مثل شبنمی


رفتی ومن می نویسم باز هم


مانده برقلبم شرار ماتمی


این چه سود گر باز می خوانی مرا


باز می گویی پشیمانی مرا


من نخواهم داد هرگز پاسخت


ای که آزردی مرا بارفتنت


پای خود را روی قلبم می نهم


دوست دارم گاهی آزارت دهم



دوست دارم گاهی آزارت دهم


ای که آزردی مرا با رفتنت

ای که ترسیدی اگر عاشق شوی

عشق آرد یک بلایی بر سرت


رفتی و در قاب یادم همچنان


می درخشد چشم های روشنت


می زند آتش به شعر دفترم


یاد آن رفتار گنگ و مبهمت


رفتی و مانده ست بر ایوان دل


جای پاهای تو مثل شبنمی


رفتی ومن می نویسم باز هم


مانده برقلبم شرار ماتمی


این چه سود گر باز می خوانی مرا


باز می گویی پشیمانی مرا


من نخواهم داد هرگز پاسخت


ای که آزردی مرا بارفتنت


پای خود را روی قلبم می نهم


دوست دارم گاهی آزارت دهم



دوست دارم گاهی آزارت دهم


ای که آزردی مرا با رفتنت


ای که ترسیدی اگر عاشق شوی


عشق آرد یک بلایی بر سرت


رفتی و در قاب یادم همچنان


می درخشد چشم های روشنت


می زند آتش به شعر دفترم

 

ژیاد آن رفتار گنگ و مبهمت


رفتی و مانده ست بر ایوان دل


جای پاهای تو مثل شبنمی


رفتی ومن می نویسم باز هم


مانده برقلبم شرار ماتمی


این چه سود گر باز می خوانی مرا


باز می گویی پشیمانی مرا


من نخواهم داد هرگز پاسخت


ای که آزردی مرا بارفتنت


پای خود را روی قلبم می نهم


دوست دارم گاهی آزارت دهم


با تشکر از : ...

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 18:32 |

 

چنان آتش که دین و دل فنا شد


زبانه می کشد در تارو پودم


که بی پروا بسوزاند وجودم


هزاران فتنه کردی در درونم


به یک باره شدی بودو نبودم


ز عشقت ای تو شاه می پرستان


شود آتش برایم چون گلستان


هزاران گل به پایت من فشانم


به روی هر گلی بوسه نشانم


وزان بوسه کشم پیشت خجالت


ولی از آن ندارم من ندامت


بدیدی از وجود عشق پاکت


شدم اینگونه مست آن نگاهت


شود اشکم چو سیلابی به راهت


ندارد دل دگر تاب فرقت


چه کردی با دلم ای نازنین یار


که طاقت را نیابم من دگر بار


بساز از مهر و عشقت مرحمی یار


بریزم بر دلم تا وقت دیدار

 

با تشکر از : هستی

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:23 |

نتونستم قد رعنا تو ببینم


آخه چشمی که پر آبه طاقت دیدن نداره


نتونستم گل سرخی واست از باغ بچینم


آخه دستی که بلرزه جرإت چیدن نداره


ترس دیدن یا شنیدن که می خواست بده به بادم


سایه ای بود سرد و سنگین رو به ذره اعتمادم


چه شب هایی تو اتاقم برا تو نامه نوشتم


جای تو نامه رو خوندم آخر از نامه گذشتم


اگه روزی روزگاری بشه باز تو رو ببینم


وحشت ازدنیا ندارم که گل سرخ رو بچینم


اگه روزی روزگاری بشه باز تو رو ببینم


گل سرخی نمی مونه که نخوام برات بچینم



با تشکر از : سارا

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:21 |

آه من ایستاده ام                 روی تقویم دلم             و پرم از انتظار                  باز بیچاره دلم


شنبه ها یکشنبه ها             سوختند در انزوا       نیز روز های دگر               رفته اند تا نا کجا


می دوم تا دم گل                 میزنم من فریاد         فصل پرپر شدن است        کوچه یاس کجاست؟

 

به چه کس باید گفت            گل ترازوی خداست    به چه کس باید گفت        یک نفر هم شاید


گاهی آواز خوشی می خواند    از سر دلتنگی 


یا دم حادثه ها                    یک نفر هم شاید           شعر من را می خواند       بر لب پنجره ها


روستایی شهری                عکس من رادیدی؟         گریه ام پیدا بود              اشک من را دیدی؟


من پرم از هیجان                نبض من دلتنگیست          نفسم خاطره است         خاطراتم ابریست


از شما می پرسم              هیچ کس اینجا نیست؟      چشم هایم گفتند          امشب هم بارانیست


کوچه یاس کجاست؟

 

 

با تشکر از : ...

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:18 |

دور یا نزدیک راهش می توانی خواند. هرچه را آغاز و پایانی است .


ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی.هیچ آیایک قدم دیگر توانی راند؟


هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست


باز باید رفت تا در تن توانی هست باز باید رفت راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک.


دور یا نزدیک راهش می توانی خواند. هرچه را آغاز و پایانی است .


ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی.هیچ آیایک قدم دیگر توانی راند؟


هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست


باز باید رفت تا در تن توانی هست باز باید رفت راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک.


دور یا نزدیک راهش می توانی خواند. هرچه را آغاز و پایانی است .


ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی.هیچ آیایک قدم دیگر توانی راند؟


هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست


باز باید رفت تا در تن توانی هست باز باید رفت راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک.


دور یا نزدیک راهش می توانی خواند. هرچه را آغاز و پایانی است .


ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی.هیچ آیایک قدم دیگر توانی راند؟


هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست


باز باید رفت تا در تن توانی هست باز باید رفت راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک.


دور یا نزدیک راهش می توانی خواند. هرچه را آغاز و پایانی است .


ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی.هیچ آیایک قدم دیگر توانی راند؟


هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست


باز باید رفت تا در تن توانی هست باز باید رفت راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک.

 

 

با تشکر از : ...

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:16 |

در شب تاريک و سرد و ساکت و خاموش


چو پروانه به گرد ِ شمع -


نسوزي اي طرب انگيز - شوق دل


********


اي شرر آلود, نگاه ِدل نشانت, پاک-


اي پري وش , حالت معصوم وارت -نيک


من ِغمناک و دلتنگ در شبي بي تو


به ياد آن ميان و موي و مهر تو


هر دمي کنج شبستاني


گرفتم با خيالت دست اندر دست - نمي داني


وگرنه من


چو مشتي خاک فرسوده مثال روح مي مانم


********


اندک اندک


مي تراود حسرتي - با آه


درون درد من اما


که مي داند


با خيال غمزه ساز و نازدارت- نرم


هوايي با نهانت دارم اي گلشن لبانت گرم


*******


اي جدا مانده زمن - اي دوست


من اگر در شعله افروز جداماندن


سخت در خود مي برم حسرت


يا که از شيريني آن لحظه هاي نادر ديدار


مي جويم بسي فرصت


غنيمت دان اگر دادم به دست ساغرت جامي


از فراقت آتشي در تن - بر انگيزد


و از وهم دو چشمانت فريبنده -


اين عطش وار سوز ناديده


تو را تکرار خواهد کرد


اين صفا بخش و صميمي خاطرم را از


چه مي خواني


از اين بيمرگ نياز من


چه مي داني


********


اي شرر آلود, نگاه ِدل نشانت, پاک-


اي پري وش , حالت ِمعصوم وارت -نيک


من ِغمناک و دلتنگ چون شبي بي تو


به ياد آن ميان و موي و مهر تو


با خيال عشوه ساز و نازدارت -يک صدا مانوس


مردي تنها مي کشم نقش تو را آري


هر دمي کنج شبستاني


چو داغ دلبرانه ,نام تو بي نام


مي خوانم


به خواب ديدنت - بيدار مي مانم

 

با تشکر از : آرمان میرنژاد

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:50 |

 

خدایا میگه جان کتابیست که پیام عشق را در آن تحریر کرده ایی

اما همین بنده ات دستانم را شکست

دستانی که عشق را در کتاب وجودش تحریر میکرد

میگه : دستای همیشه عاشق

دستم شکسته ولی هنوز عاشقه .همون دستایی که شکسته شدن

همون دستایی که خدا آفرید.

در تعجبم! دستان من حتما باید میشکستند تا بنده ات دستان دیگری را قبول داشته

باشه؟

 

با تشکر از : ...

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:38 |

همیشه هایت را فرصت نوشتن نیست


چرا که زمان سهم من از دردهای تاریخ است


بخشید به چشمان من ایمانش را


شور غزل آسمان دیوانش را


تا تکیه شدم به شانه هایش لرزید


از زیر سرم کشید دستانش را



انتظار شاید رسیدنش،دیدنش،بودنش ۷ماهم را می سوزاند


خاکستر می شوم و...


درست وقتی یخ کردن به ناامیدی می کشاندم از بودن


دیدمش دوست داشتنی مثل همیشه


که دوستش داری


که دوستت دارد


می شنویم؟


با تشکر از : مریم حقیقت

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:19 |
دو دوست در بیابانی در حال حرکت بودند؛ در میانهء راه بر سر موضوعی به مشاجره پرداختند.

در این میان یکی از آن دوست بر صورت دیگری سیلی زد. آن که سیلی به صورتش خورده بود؛

ناراحت شد اما چیزی نگفت.تنها بر روی شنها نوشت امروز بهترین دوستم بر صورتم سیلی زد.

آنها به رفتن ادامه دادند تا به یک واحه رسیدند. تصمیم گرفتند تا تنی به آب بزنند. آن که صورتش

سیلی خورده بود به درون آب پرید اما نزدیک بود که غرق شود. دوستش فوراً خود را در آب پرتاپ کرد

و اورا نجات داد. وقتی از آب بیرون آمدند آن که نجات یافته بود بر روی سنگی حک کرد: «امروز بهترین

دوستم زندگیم را نجات داد.»

دوستش از او پرسید: چرا وقتی که تو را ناراحت کردم بر شن نوشتی اما این بار که زندگیت را نجات

دادم بر سنگ؟ ؟ او در جواب گفت: وقتی کسی ما را می رنجاند باید آن را بر شن نوشت تا بادهای

بخشش و گذشت آن را پراکنده و پاک سازد.اما وقتی کسی کار نیکی برایمان انجام میدهد باید بر

سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را پاک کند. یاد بگیریم؛دردهایمان را بر روی شن بنویسیم و

شادیهایمان را بر سنگ حک کنیم.

 

با تشکر از سارا:

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:12 |

خدایم !

 

ذات تو عشق است ، صورت تو عشق است ، رنگ ، جان و مایه تو عشق است و

 

جان کتابیست که پیام عشق را در آن تحریر کرده ای .

 

با تشکر از : جواد حسینی  nn_nn4452 @ yahoo .com

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 9:57 |

عشقت آتشی در دل به پا شد


چنان آتش که دین و دل فنا شد


زبانه می کشد در تارو پودم


که بی پروا بسوزاند وجودم


هزاران فتنه کردی در درونم


به یک باره شدی بودو نبودم


ز عشقت ای تو شاه می پرستان


شود آتش برایم چون گلستان


هزاران گل به پایت من فشانم


به روی هر گلی بوسه نشانم


وزان بوسه کشم پیشت خجالت


ولی از آن ندارم من ندامت


بدیدی از وجود عشق پاکت


شدم اینگونه مست آن نگاهت


شود اشکم چو سیلابی به راهت


ندارد دل دگر تاب فرقت


چه کردی با دلم ای نازنین یار


که طاقت را نیابم من دگر بار


بساز از مهر و عشقت مرحمی یار


بریزم بر دلم تا وقت دیدار

 

                                                         با تشکر از : هستی

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 9:51 |
اين عطش وار سوز ناديده


تو را تکرار خواهد کرد


اين صفا بخش و صميمي خاطرم را از


چه مي خواني


از اين بيمرگ نياز من


چه مي داني

*

اي شرر آلود, نگاه ِدل نشانت, پاک-


اي پري وش , حالت ِمعصوم وارت -نيک


من ِغمناک و دلتنگ چون شبي بي تو


به ياد آن ميان و موي و مهر تو


با خيال عشوه ساز و نازدارت -يک صدا مانوس


مردي تنها مي کشم نقش تو را آري


هر دمي کنج شبستاني


چو داغ دلبرانه ,نام تو بي نام


مي خوانم


به خواب ديدنت - بيدار مي مانم


                                                                         با تشکر از : م.آرمان

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 9:47 |

1)دور یا نزدیک راهش می توانی خواند. هرچه را آغاز و پایانی است .


ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی.هیچ آیایک قدم دیگر توانی راند؟


هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست


باز باید رفت تا در تن توانی هست .باز باید رفت راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک.

 


2)من به باغ گل سرخ زیر آن ساقه تر عطر را زمزمه کردم تا صبح .من به باغ گل سرخ


درتمام شب سرد روشنایی را خواندم با آب و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم


3)آمدی ، ای جان من ، اما چرا دیر آمدی سنگدل، ای بی وفا ،‌آخر به تاخیر آمدی

 


خانه‌ام کردی خراب و کنج غم باقی بماند دیگرم برگو چه می‌خواهی ؟ به تعمیر آمدی


در فراقت جوی خون از مردم چشمم برفت حال جلوه چون شنیدی هم به تدبیر آمدی

 


4)گلی را که دیروز به دیدار من هدیه آوردی ای دوست دور از رخ نازنین تو امروز پژمرد


همه لطف و زیبایی اش را که حسرت به روی تو می خورد وهوش از سر ما به تاراج می برد

 

 

گرمای شب برد

5)در سکوت نیمه شب تنهاترم ماه می تابد درون بسترم ثانیه ها ساز دیگر می زنند


سایه ها هم رنگ دیگر می شوند باد می رقصد به بام خانه ام باز من با این جهان بیگانه ام 

 

 

شاخه های بید در هم می رود نسترن هم شکل دیگر می شود


هر کسی با درد خود در خلوت است خواب یا بیدار چشمانی تراست

6)دور یا نزدیک راهش می توانی خواند. هرچه را آغاز و پایانی است .


ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی.هیچ آیایک قدم دیگر توانی راند؟


هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست


باز باید رفت تا در تن توانی هست .باز باید رفت راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک.

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 9:46 |

دست ِ تو ، تو دست ِ من بود ..
دلت اما جای دیگه ..
تو خودت خبر نداری ..
اما چشمات اینو میگه ..
مدتی بود حس می کردم ..
که دلت یه جا اسیره ..
پشت ِ پا زدی به بختت ..
کی واست جز من می میره ..

تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!

دیگه دیدنم محاله ..
دیگه برگشتم خیاله ..
سزای ِ کارت همینه ..
دل از اون نگات بی زاره ..

تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ...
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ..!
تو می گی یه وقتا گاهی ... پیش میآد یه اشتباهی ...

 نه دیگه ؛ دیگه نمیشه ... واسه تو نمونده راهی ...

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 9:45 |

احساس سوختن به تماشا نمی ارزد...

آتش بگیر تا بدانیچه می کشم!!!

اشتباهی که کردم،همه ی عمر و پشیمانم از آن...

 اعتمادیست که به مردم دنیا کردم...!؟

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 15:25 |

با توام ای که نگاهت منو با عشق آشنا کرد

تو دلم حرم نفسات فصل سرما رو فنا کرد

تویی اون که تو وجودت نیمی از خودمو رو دیدم

با حضور عاشقانه ات به خود خودم رسیدم

با تو شادم با تو مستم دستتو بزار تو دستم

بی تو جون میدم به ظلمت با تو عشقو می پرستم

گم شدم تو شب چشمات تو شدی فانوس راهم

تو شدی ماه وستاره تو شب سرد وسیاهم

با حضورت میشه حس کرد یه نفس بوی بهار

میشه از لبای تو چید عطر باغ گل یاسو

 

 

                                          با تشکر از : Badboy_mtr @ yahoo . com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 14:13 |

 

وقتی رگ گردنت  بیرون میزنه ، تودیگه نمی تونی آروم حرف بزنی حتما" باید نعره ای

 

بکشی تا این طوفان را از درونت بیرون بریزی و باید دشنام بدی، اطرافیان رابایدتحقیر

 

کنی ، تو باید یکی را بزنی تا دردی که در تنت پیچیده کمی آروم بگیره .

 

دراین موقع اصلا" به فکرتنفس عمیق نباش ، آب به صورتت نزن ، پیاده روی نکن اون

 

محل را ترک نکن  فقط یک جا بایست و نعره بزن وهرچه که دم دستت به دیوار بکوب

 

اون  موقع  تو موفق ترین انسان شکست خورده ای .

 

 راستی درموقع عصبانیت طبق چهار جمله اول باید عمل کرد و یا جمله بعدی .شما

 

راه بهتری سرا غ دارین ؟

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 16:58 |

شاید داستان  قورباغه ها  را  شنیدی  اگر  هـم  نشنیدی  ایرادی نداره  الان می خونی.

 

و می خواهم از آ ن به یک نتیجـه گیری برسم  اما  ابتدا داستان را  با هم مرور می کنیم.

 

داستان قورباغه ها :

 

چندقورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا ازقورباغه ها به داخل گودال عمیقی

 

افتادند بقیه قورباغه هادر کنار گودال جمع شدند وقتی دیدند که گودال چقدرعمیق است

 

به دو قورباغه دیگر گفتند دیگر چاره ای  نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این

 

حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.اما قورباغه های

 

دیگـر دایما" به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خـارج

 

شوید،و  به زودی خواهید مرد. با لاخره یکی از دو قورباغه ، تسلیم گفته های دیگر قورباغه

 

ها شد و دست از تلاش برداشت . او پس از مدتی مرد . اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش

 

برای بیرون آمدن  از  گودال  تلاش می کرد  بقیه قورباغه ها فریاد می زدند دست از تلاش

 

بردار ، اما  او با توان بیشتری تلاش می کرد و  بالاخره از گودال  خارج شد . وقتی از گودال

 

خارج شد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟ و بعد معلوم شد

 

که قورباغه  ناشنواست و در واقع او در تمام این مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق

 

می کنند.

 

نتیجه گیری ازدیدگاه روان شناسان :

 

تشویق وتنبیه در به نتیجه رسیدن اهداف به همان اندازه مهم است که بازوان ما فعالیت

 

میکنند .اگر تشویق نباشد انگیزه ای برای ادامه فعالیت نمی ماند.

 

نتیجه گیری اخلاقی:

 

بعضی وقتها برای ادامه کار اگر به نتیجه آن کار ایمان داشته باشیم بدون توجه به اینکه

 

دیگران چه می گویند کارخود را ادامه می دهیم مثل نوشتن همین مطلب که دوستم

 

میگوید پسر مگه بیکاری پاشو بریم نهار گشنمه. ولی من ول کن قضیه نیستم.

 

نتیجه گیری کوچه بازاری :

 

ای کاش کر بودیم تا لا اقل با افکار بلند خودمون در مواقع گرفتاری جهش می کردیم.

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 16:53 |
چیزها دیدم در روی زمین

کودکی دیدم که ماه را بو می کرد

قفسی دیدم که در آن  روشنی پرپر می زد

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 10:26 |

تو با اون مر مر چشمات واسه من خواستنی هستی


با همون ناز نگاهت توی قلب من نشستی


تو مثه یه طرح زیبا توی نقاشی هستی


تو یه احساس قشنگی تو خودت خواستنی هستی


تو مثه پری چه زیبا بی نیاز از همه اما


من به تو غرق نیازم پرم از عشق و تمنا


وقتی نیستی تو کنارم دلهره دلهره دارم


واسه ی دیدن چشمات لحظه ها رو می شمارم


می گم تنها تو نیازی واسه من آرزو هستی


تو می گی شراب نابی توی لحظه های مستی


تو مثه یه شعر نابی توی دفتر و کتابام


تو به من بخشیدی خوبم همه آرزوی دنیام


فکر اینو نمی کردم که تو راه زندگی ام


سرنوشت بزاره عشقی که هر دم براش بمیرم


آره تو یه عشق زیبا پر از ناز و ادایی


منم اون قربونی ای که میشه واسه تو فدایی


تو به هر سازی که باشی منم اون رقص هماهنگ


واسه نت های نگفتت میشم اون نوا و آهنگ


اسم تو یه واژه ی ناب توی شعر و تو ترانه


می اون خمار چشمات واسه عشقم یه بهانه


اگه تو خواستنی هستی منم اون اوج یه خواهش


واسه دزدیدن چشمات شب و روزم به نیایش


اون روزی که ناز چشمات منو از راحتی روندن


دیگه من ندیدم روزی به چشمم آسوده موندن


همه ی اینا رو گفتم که بدونی که کی هستی


توی دنیای حقیرم تو فقط موندنی هستی


می دونم تو هم مثه من عشقمونو می پرستی


قول بده واسه همیشه پیش من موندنی هستی

 

 

با تشکر از: هستی   ss_hasty_aa1234 @ yahoo . com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 20:23 |
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم


چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم


به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور


به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور


به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري


که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري


به همان زل زدن از فاصله دور به هم


يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم


به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو


به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو


به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت


به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت


شبحی چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسی ورد زبانم شده است


در من انگار کسی در پی انکار من است


یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است


یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش


می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش


آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده


بر سر روح من افتاده و آوار شده


در من انگار کسی در پی انکار من است


یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است


یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش


می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش


رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسی ورد زبانم شده است


آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست


راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟


اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست


پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟


حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش


عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش


آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود


آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود


اینک از پشت دل آینه پیدا شده است


و تماشاگه این خیل تماشا شده است


آن الفبای دبستانی دلخواه تویی


عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

با تشکر از : نسترن

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 20:14 |
سرو خند ید سحر ، برگل سرخ

که صفای تو بجز یکد م نیست

من به یک پایه بمانم صد سال

مرگ ، باهستی من توأم نیست

من که آزاد وخوش و سرسبزم

پشتم ازبارحوادث ، خم نیست

دولت آنست که جاوید بود

خانه دولت تو ، محکم نیست

گفت ، فکرکم وبسیارمکن

سرنوشت همه کس ، باهم نیست

ما بدین یک دم و یک لحظه خوشیم

نیست یک گل ، که دمی خرم نیست

قدراین یک دم ویک لحظه بدان

تاتواندیشه کنی ، آنهم نیست

چونکه گلزارنخواهد ماندن

گل اگرنیزنماند ، غم نیست

چه غم ارهمدم من نیست کسی

خوشترازباد صبا، همدم نیست

عمر گریک دم وگریک نفس است

تا بکاریش توان زد ، کم نیست

ما بخندیم به هستی وبه مرگ

هیچ گه چهره ما درهم نیست

آشکاراست ستمکاری دهر

زخم بس هست ، ولی مرهم نیست

یک ره ار داد ، دوصد راه گرفت

چه توان کرد ، فلک حاتم نیست

توهم ازپای درآیی ناچار

آبت ازکوثر واززمزم نیست

باید آزاده کسی را خواندن

که گرفتار ، درین عالم نیست

گل چراخوش ننشیند ، دایم

ماهتاب وچمن وشبنم نیست

یک نفس بودن ونابود شدن

درخوراین غم واین ماتم نیست

هرچه خواندیم ، نگشتیم آگه

درس تقدیر ، بجزمبهم نیست

شمع خردی که نسیمش بکشد

شمع این پرتگه مظلم نیست

 

با تشکر از: سارا

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 20:3 |
تو همونی که دل من بی وجود تو می گیره


یه نگاه بکن به این دل که داره بی تو می میره


تو نزار که قلب خسته برسه یه روز به جایی


ببینه که دل شکستست که دیگه نداره یاری


پر پرواز دل من می شکنه اگه نباشی


کی میدونه که چه روزی میری تا ازم جدا شی


کاش بدونی که اسیرم توی بغض بی کسی هام


کاش می دونستی که هستی همه ی دلواپسی هام


اگه من به تو سپردم قلبمو با عشق امانت


تونگو هر دم که ای وای نکنی به من تو عادت


بیا پر کن خلوتم رو تا با حرم اون نفس هات


تا که همصدا بشه دل با صدای اون قدم هات


اومدی تو پا گذاشتی توی زندگی سردم


به خدا قسم که یه تار موتو به همه عالم نمی دم


از تو احساس قشنگی پر شده تو خون و جونم


اگه قابل تو بدونی تا ابد پیشت می مونم


اگه عشق من یه قطره است توی بیکران قلبت


تو ببخش عزیز جونم به بزرگی وجودت


این روزا حال و هوای دلم از عشق تو لبریز


روزی که عشقت نباشه حال و روزم مثل پاییز


لحظه ی رسیدن تو مثه یه روز بهاری


می دونم از تب وتاب این دلم خبر نداری


با اینکه تو دوری از من ولی عاشقت می مونم


از خدا می خوام که عمری خادم دلت بمونم


 

با تشکر از : هستی ss_hasty_aa1234 @ yahoo . com

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 19:55 |

از باغ مي برند چراغاني ات کنند

 

تا کاج جشنهاي زمستاني ات کنند

 

پوشانده اند صبح تورا ابرهاي تار

 

تنها به اين بهانه که باراني ات کنند

 

يوسف به اين رها شدن ازچاه دل مبند

 

اين بار مي برند که زنداني ات کنند

 

اي گل گمان مکن که به شب جشن ميروي

 

شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند

 

يک نقطه بيش فرق "رجيم" و "رحيم" نيست

 

از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند

 

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست

 

گاهي بهانه اي است که قرباني ات کنند

 

با تشکر از : نسترن

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 9:56 |

در صورت داشتن كارت شبكه بر روي هر دو كامپيوتر تنظيمات لازم جهت برقراري ارتباط بين

اين دو كامپيوتر در ويندوز ايكس پي به چه صورت مي باشد؟

كابل كراس (cross) را بين دو كامپيوتر وصل كنيد (كابل كراس كابلي مخصوص اتصال فقط

دو كامپيوتر به يكديگر ميباشد). سپس در Control Panel وارد قسمت Network

Connections شده و روي ايكون Local Area Connection كليك راست نماييد و گزينه

Properties را انتخاب كنيد سپس از پنجره باز شده روي Internet Protocol قرار گرفته و

كليد Properties را كليك كنيد از پنجره باز شده گزينه use the following IP address را

انتخاب و آدرس آي پي را هر كامپيوتر وارد كنيد مثلا براي يكي وارد كنيد 200.200.100.1 و

براي ديگري 200.200.100.2 سپس Subnet Mask هر دو كامپيوتر را هم آي پي يكسان وارد

نماييد براي مثال براي هر دو سيستم آي پي 255.255.255.0 را وارد كنيد و روي Ok كليك

كنيد.براي يكسان كردن Workgroup هر دو سيستم نيز روي My Computer كليك راست

كرده و گزينه Properties را انتخاب كنيد وارو بخش Computer Name شده كليد Change

را كليك كرده و در قسمت Workgroup هر دو كامپيوتر نام يكساني را وارد نماييد براي مثال

Office سپس سيستمها را يكبار بوت نماييد.براي به اشتراك گذاشتن فايلها و فولدرها نيز روي

آنها كليك كرده و گزينه Sharing را انتخاب كنيد براي وارد شدن به كامپيوتر ديگر نيز از

قسمت My Network Palces استفاده كنيد

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 19:58 |

 

 

اول از منوی بالای پنجره اینترنت Tools رو انتخاب کنید بعد Internet Options از منوی بالای پنجره جدید باز شده Connections بعد Setting و در قسمت Proxy Server  آدرس و پورت لیست زیر را وارد کند.

 

IP Address

Port

195.175.37.6

8080

217.110.71.114

8080

195.175.37.23

8080

210.187.110.230

8080

61.107.109.130

8080

62.231.38.245

8080

211.126.196.172

8080

62.190.148.33

8080

202.134.0.136

8080

203.197.203.35

8080

200.69.129.242

81

 

توجه: در صوت بروز اشکال به همون مسیر برید و علامت تیک رو از Proxy Server بردارید.

 

پس از مدتی ممکنه این آدرس ها و پورت ها عوض بشه و مسیر بسته بشه.

باید آدرس و پورت های جدید را پیدا کرد

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 10:49 |
 

 

تغییر دادن عکس خوش آمدید در ویندوز Xp

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 21:36 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 10:6 |
موتور جستجو
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 8:58 |

 

آموزش کلیدهای ترکیبی ویندوز Xp

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 11:49 |

بعد از باز کردن برنامه در بالای برنامه گزینه ای با نام  CONVERSION است روی آن

کلیک کنید در jetAudio جدید میتوان هم AUDIO&VIDEO را فشرده کرد که ما اینجا

 گزینه  audioرا کلیک می کنیم

 بعد از باز شدن پنجره فایل صوتی مورد نظر را از قسمت Add Files انتخاب می کنیم

بعد از انتخاب در پایین پنجره سمت چپ در قسمت File Naming اسم فایل را انتخاب

می کنید

(به صورت پیش فرض اسم خود فایل نوشته میشود)

در زیر File Naming دو گزینه است که اولی در جایی که فایل است فایل را زخیره

می کند و دومی

وقتی انتخاب می شود کادری در زیر آن فعال میشود که میتوان فایل را در جای انتخابی

ذخیره کرد

در کنار کادر فعال شده یک فلش نیم گرد است که کار undo را انجام می دهد

 و یک مربع است که با انتخاب آن کار Browse  انجام میدهد

در پایین این فایلها قسمت Output Fromat است با کلیک بر روی مستطیل سفید رنگ

فرمت های مختلف پدیدار می شود که بر حسب احتیاج به فرمت میتوان انتخاب کرد که

برای فشرده کردن اینجا سومین گزینه (MP3-MPEGLayer-3 ) انتخاب می کنیم .

در کنار مستطیل سفید گزینه ای با نام Config که با انتخاب هر یک از فرمتها را انتخاب

 کنیم محتوای آن تغییر می کنید .

ما برای فشرده سازی فرمت بالا را انتخاب میکنیم و گزینه Config را انتخاب میکنیم که

پنجره سه قسمتی باز می شود.

قسمت اول Channel که به صورت پیش فرض نوع صدای خروجی مانند صدای فایل

 است که با کلیک بر فلش کنار کادر میتوان نوع صدا را به منو یا استریو تغییر داد

قسمت دوم Bitrate که دو کادر دارد که یکیش خاموش یکیش فعال در اینجا ما از قسمت

Constant Bitrate  که به صورت پیش فرض فعال است اگر بر روی فلش کنار کادر سفید

کلیک کنید اعدادی می بینید که معرف مقدار حجم (فشردگی) فایل است که برای 

فشردگی بیشتر عدد کمتر انتخاب می کنیم .

قسمت سوم Quality که مقدار سرعت برای تبدیل فایل است که به صورت پیش فرض بر

روی  High Speed   است بعد از تغیرات بر روی ok  کلیک میکنیم و در اخر بر روی

Start کلیک میکنیم بعد از پایان کادری باز میشود و میگوید که ایا میخواهید فایل را به

 صورت البوم بگذارید یا نه اگر خواستید بر روی Yes کلیک کنید و اگر نخواستید بر

 روی No کلیک کنید

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 13:54 |

این وبلاگ رو برای همه بفرستید تا مشکل رووم ها حل بشه!  

 ليست رووم ها  

رشت      Asia Global Chat : 25

انزلي      Asia Global Chat : 26

تهران     Asia Global Chat : 1 , 2

هشتپر      Asia Global Chat : 28

ساري      Asia Global Chat : 27

اصفهان      Asia Global Chat : 10

كرج      Asia Global Chat : 40

 سنندج-كردستان    Asia Global Chat : 9

 كرمان      Asia Global Chat : 55

 

كرمانشاه      Asia Global Chat : 56

 

اراك      Asia Global Chat : 57

 

 زاهدان      Asia Global Chat : 65

 

شيراز      Asia Global Chat : 20

تبريز      Asia Global Chat : 15

اَردبيل      Asia Global Chat : 16

مشهد      Asia Global Chat : 30

 رامسر      Asia Global Chat : 47

اهواز      Asia Global Chat : 35

زنجان      Asia Global Chat : 36

خورستان      Asia Global Chat : 38

بابل      Asia Global Chat : 45

بابلسر      Asia Global Chat : 46

همدان      Asia Global Chat : 51

 يزد      Asia Global Chat : 50

قم      Asia Global Chat : 58

 

مهاباد      Asia Global Chat : 59

 

بوشهر      Asia Global Chat : 60

 

شهركرد      Asia Global Chat : 70

 

سمنان      Asia Global Chat : 66

گرگان      Asia Global Chat : 67

 --------------------------------------

 --------------------------------------

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 10:30 |

 

بدسکتور

 

 

نام آشنا و نه چندان خوشایندیست که بسیاری از دارندگان هارد دیسک های ارزشمند

 

 

را  تهدید می کند  و  بدین ترتیب  افراد  همیشه  از  ترس گرفتار شدن به آسیب های هارد و

 

 

بدسکتور ناچارا مدام از اطلاعات خود نسخه ی پشتیبان و بک آپ تهیه می کنند .

 

 

هیچ کس مایل به از  دست دادن  اطلاعات  هارد  خود و یا  فرمت اجباری  هارد و یا حتی

 

 

از دست دادن هارد دیسک خود نیست ! بنابراین باید چاره ای هنگام مبتلا شدن به این مشکل

 

 

وجود داشته باشد،

 

بهتر است بگوییم همیشه دچار شدن هارد به بدسکتور پایان عمر آن نیست!


HDD Regenerator نام نرم افزار مطرح و قدرتمندیست که به تولید مجدد بخش های

 

آسیب دیده ی هارد و ترمیم آنها به صورت نرم افزاری می پردازد .

 

بلی آنهایی که با این نرم افزارکارکرده اند می دانند که این نرم افزار قدرتمند مانند بسیاری

 

از نرم افزارهای دیگر به مخفی کردن بدسکتور ها نمی پردازد بلکه کاملا برای احیا مجدد

 

آنها قدم بر می دارد !

 

برخی ویژگی های کلیدی نرم افزار HDD Regenerator :

 

قابلیت شناسایی بدسکتور های فیزیکی بر روی سطح هارددیسک .

 

قابلیت تعمییر بدسکتورهای فیزیکی بر روی سطح هارددیسک .

 

قابلیت سازگاری بر سیستم فایلهای هارددیسک اعم از FAT , NTFS و .... و سازگار با

 

هاردهای فرمت نشده و یا پارتیشن بندی نشده .

 

قابلیت تولید دیسک بوت برای بالا آوردن سیستم درمحیط داس وتعمیرکامل هارد درآن محیط.

 

 

قابلیت تولید سی دی بوت برای بالاآوردن سیستم درمحیط داس وتعمیرکامل هارد درآن محیط.

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 21:31 |

آدما مثل یه کتاب می مونند ، که تا وقتی تموم نشن برای دیگران جذابند پس سعی کن خودتو جلوی دیگران تند تند ورق نزنی تا زود تموم بشی ... برای اینکه وقتی تموم بشی مطمئن باش میرن سره یه کتابه دیگه.

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 21:37 |