تبليغاتX
.

ارائه تعريف دقيقي از ميراث معنوي ، نيازمند تعريف دقيق فرهنگ است . به همان اندازه كه اختلاف نظر در تعريف فرهنگ وجود دارد در مورد اين نوع ميراث نيز اختلاف ديدگاه به چشم مي خورد . اما همه در اين واقعيت اشتراك نظر دارند كه ميراث  فرهنگي معنوي بنيادي ترين جنبه هاي حيات اجتماعي و فكري ملت ها ، منشا هويت ها و تنوع و خلاقيت است .

     

 

 

با تشکر از : بهار بیشمی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 21:27 |

ضرورت يك سيستم خدمات به مشتريان خوب ، ايجاد يك ارتباط خوب در بين مشتريان است . آن چنان رابطه اي كه باعث ترغيب حتي يك مشتري نيز بشود و مراجعه دوباره اش را سبب گردد. به نظر شما چگونه اين چنين مسئله و رابطه اي برقرار مي شود ؟همواره اين را بايد به خاطر داشته باشيد كه: شما بر اساس آنچه انجام مي دهيد قضاوت مي شويد نه آنچه مي گوييد . اگر شما واقعا" ، سيستم خدمات مشتريان خوبي داشته باشيد مسايلي كه در ذيل آمده است قدم به قدم شما را ياري خواهد كرد و مطمئنا" شما ، با پيروي كردن اين اصول به يك سيستم برتر خدمات مشتريان خواهيد رسيد

۱-به تلفنها جواب دهيد . اگر با شما تماسي ناموفق گرفته  شده آن را دنبال كنيد .تلفنها را بسرعت(قبل از زنگ چهارم) پاسخ دهید.

۲-به كسي قول ندهيد مگر اينكه توان اجرايي آن را داشته باشيد. رو راستي يكي از شرطهاي اساسي داشتن رابطه خوب است. اين مسئله در مورد قرار ملاقات با مشتريان و … نيز مصداق دارد . حتما"قبل از آنكه قولي بدهيد در مورد به جا آوردن آن فكر كنيد زيرا هيچ چيز مشتريان را بيشتر از بد قولي نمي آزارد .

۳-به حرفهاي مشتريان خود گوش دهيد  به حرفهاي مشتريان گوش كنيد و نكته هاي مهم را نكته برداري كنيد و با دادن جوابهاي شفاف و منطقي به آنها، اين فرصت را برايشان فراهم سازيد كه متوجه شوند به آنها توجه كامل داشته ايد و آنها را تكريم نمو ده ايد.

۴-به شكايات دقيقا" رسيدگي كنيد. معمولا"اكثر افراد دوست ندارند كه از آنها ويا شركت آنها انتقاد شود و وقتي با اين مسئله مواجه مي شوند تعصبهايي نا به جا و اضافي از خود نشان مي دهند كه اصلا منطقي نيست. براي داشتن يك سيستم مناسب خدمات مشتريان ، مجبوريم كه به انتقادات سازنده مشتريان، گوش فرا دهيم و اين انعطاف رادرخود ايجاد كنيم تا اينكه، مشتريان راازخود و از شركت نا راضي نكنيم . چرا که يك مشتري كه به خاطرعدم رسيدگي مطلوب به شكايتش ازشركت ناراضي شده است، گروهي از افراد كه به نحوي با او وابستگي دارند را نيز از شركت دور كرده است.

۵-مساعدت كننده باشيد ، حتي اگر فايده فوري در آن نباشد . اگر روزي به خاطر عوض كردن بند ساعت قديمي مورد علاقه ي تان به يك تعمير گاه ساعت مراجعه كنيد واز او بخواهيد كه بند را براي شما عوض كند در صورتي كه اوآن را در ويترين تعمير گاه نداشته باشد و به شما بگويد احتمالا در ميان ساعتهاي قديمي كه در انبار مانده است دارد وبعد از مدتي گشتن، آن را پيدا كند و بدون اينكه پولي از شما بخواهد آن را تعويض كند . شما نا خود آگاه به او مديون مي شويد و مدتي بعد اگر شما بخواهيد براي دوستتان ، يك ساعت بگيريد مطمئنا" به او مرا جعه خواهيد كرد و حتي اگر اين داستان را برای  يك يا  چند نفر از دوستانتان نيز تعريف كنيد ، احتمال اينكه فرد شنونده نيز مشتري وي شود زياد است . يعني همان اصل مساعدت بدون توجه به بهره فوري

۶-كارمند يا كارمندانتان را فرد ياري رسان و آگاه تربيت كنيد . اين كار را يا خودتان انجام دهيد يا به فرد ديگري واگذار كنيد و از آنها بخواهيد كه دقيقاّ الگوهاي اخلاقي را رعايت كنند . مثلاّ اگر كسي زنگ زد و يكي از كارمندان را خواست نگويد من نمي دانم يا به من مربوط نيست بلكه بگويد" وقتي برگشت به او مي گويم كه با شما تماس بگيرد " در كل كارمندان شركت را ملزم به رعايت منشور اخلاقي كنيد .

۷-قدمهاي اضافي برداريد . مشتريان به هر كار اضافي كه براي آنها انجام  مي دهيد توجه فوق العاده دارند وازآن در بين ساير افراد خارج شركت (خانواده ، دوستان و... )به خوبي و اخلاق ياد مي كنند.

۸-هر قدر كه در توان داريد از مشتريانتان تشكر كنيد. با دادن برگهاي تخفيف و قرعه كشي ها و   امتياز خاص به مشتريان شركت ، به آنها بگوييد كه برايشان احترام قائليد زيرا مردم اكثرا" دوست دارند مورد تشويق و تمجيد قرار گيرند

نتيجه گيري: اگر شما اين 8 شيوه را به كار گيريد؛ شركت شما به شركتي كه داراي بخش خدمات مشتريان عالي است شناخته مي شود و مي توانيد مشتريانتان را هر آن طور كه  مي خواهيد مديريت كنيد، ميزان مشتريانتان را افزايش دهيد وقيمتها را هر آن طور كه  مي خواهيد تغييردهيد زيرا ميدان رقابت در دست شماست. وهر كسي كه ميدان رقابت دراختيارش باشد حق انحصار بازار را دارد و اين يعني همان موفقيت .

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 21:1 |
کارت شبکه ، یکی از مهمترین عناصر سخت افزاری در زمان پیاده سازی یک شبکه کامپیوتری است . هر کامپیوتر موجود در شبکه ( سرویس گیرندگان و سرویس دهندگان ) ، نیازمند استفاده از یک کارت شبکه است . کارت شبکه ، ارتباط بین کامپیوتر و محیط انتقال ( نظیر کابل ها ی مسی و یا فیبر نوری ) را فراهم می نماید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 12:56 |
isa یا industry standard architecture یک گذرگاه استاندارد برای اتصال مادربورد و کارتهای مختلف است که از سوی شرکت ibm at طراحی شده است این استاندارد انتقال 16 بیت به طور همزمان را بین مادربورد و کارت دارد. این تکنولوژی بر روی مادربوردهای امروزی وجود ندارد و پشتیبانی نمی شود.
در مقابل فناوری مورد استفاده pci یا peripheral componet intercomect است. pci با 134 پایه (pin) 32 بیت و با 1888 پایه 64 بیت را در یک لحظه انتقال می دهد.
اندازه pci با طول معمولی 312 میلیمتر و با طول کوتاه بین 119 تا 167 میلیمتر است agp یا accelerated graphics port واسطی است برای نمایش سریع گرافیکی سه بعدی در رایانه های شخصی سرعت agp برای گرافیک از pci بیشتر است و به همین دلیل کارتهای گرافیک agp در مقایسه با کارتهای گرافیک pci سرعت بهتری دارند. البته agp فقط مخصوص کارت گرافیک است.
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 12:52 |
اهل تسنن در مسايل اعتقادي به دو گروه كلي اشاعره و معتزله تقسيم مي‌شوند، امّا در ميان آنها گروه‌هايي به نام هاي وهابيت، ماتريدي و اهل حديث يافت مي‌شوند كه از جهت مباني و مسايل اعتقادي با دو گروه معتزله و اشاعره مشتركاتي دارند. اشاعره كه امروز اكثر اهل تسنن به آن منتسب هستند. «منكر اصل عدل مي باشند نه از اين نظر كه منكر عدالت خدا باشند بلكه از آن جهت كه چون او مالك هستي است، ظلم در مورد او تصور نمي‌شود، هر كاري را انجام دهد عين عدل است و هر چه آن خسرو كند شيرين بود.»{۱} يكي از متكلمان اشعري مي‌نويسد: «آن چه مورد نهي شارع واقع شده است ناپسند و قبيح است و هر فعلي كه شرع به آن امر كند، پسنديده و حسن است، خوبي و بدي كارها به يك امر حقيقي و ذاتي باز نمي‌گردد تا شرع آن را كشف كند، بلكه خود شرع مثبت اين خوبي و بدي است.»{۲} طبق اين نظر عدل يعني هر چه خدا انجام دهد. استاد شهيد مرتضي مطهري در اين زمينه مي‌نويسد: «اينها براي عدل تعريفي جز اين سراغ ندارند كه فعل خداست، پس هر فعلي چون فعل خداست عدل است، نه اين كه چون عدل است فعل خداست.»{۳} اين تفسير و تبيين از عدل داراي اشكالات متعددي است، يكي از اين اشكالات اين است كه «از نظر اين گروه هيچ ضابطي طبعاً در اين كار نيست، مثلاً نمي‌توانيم با اتكا به اصل عدل جزماً ادعا كنيم كه خداوند نيكوكار را پاداش مي‌دهد و بدكار را كيفر، و هم نمي‌توانيم جزماً ادعا كنيم خداوند كه چنين وعده‌اي در قرآن داده است قطعاً وفا خواهد كرد، بلكه اگر خداوند نيكوكاران را پاداش دهد و بدكاران را كيفر دهد، عدل خواهد بود و اگر به عكس رفتار كند باز عدل خواهد بود، اگر خداوند به وعدة خود وفا كند عدل است و اگر هم نكند باز عدل است، زيرا عدل آن چيزي است كه خداوند انجام دهد.
اين گروه هر چند خودشان مدعي انكار عدل نيستند، ولي با توجيهي كه از عدل كرده‌اند عملاً منكر عدلند و لهذا مخالفان اشاعره يعني شيعه و معتزله به «عدليه» معروف شدند.»{۴} يعني اين كه عدل را قبول دارند و جز اصول دين خود ذكر نموده‌اند.
اكنون كه با عقيده اشاعره در مورد عدل الهي ـ متناسب با اين نوشتار ـ آشنا شديد، با ذكر عقيده شيعه و سني‌هاي معتزلي تفاوت اين دو نظريه روشن مي‌شود، انديشمند فرزانه استاد شهيد مرتضي مطهري در اين زمينه مي‌نويسد: «متكلمان غير اشعري، يعني متكلمان شيعي و معتزلي، عدل را به عنوان حقيقتي واقعي در جريانات عالم، با قطع نظر از انتساب و عدم انتساب جريانات به خداوند مورد توجه قرار مي‌دهند و قائل به حسن و قبح عقلي و ذاتي شده‌اند. ميگويند عدل ذاتاً نيك است و ظلم ذاتاً زشت است، ‌خداوند كه عقل نامتناهي است، بلكه فيض بخش همه عقلهاست هرگز كاري را كه عقل نيك مي‌شناسد ترك نمي‌كند و كاري را كه عقل زشت مي‌شمارد، انجام نمي‌دهد.»{۵}
بنابراين مقصود از عدل الهي اين است كه خداوند كارهاي پسنديده انجام مي‌دهد و ازكارهاي قبيح و ناپسند منزه است. چنان كه شيخ مفيد (ره) گفته است: «فاعل عادل و حكيم كسي است كه كار قبيح انجام نمي‌دهد و كار واجب و پسنديده را ترك نمي‌نمايد».{۶} قاضي عبدالجبار معتزلي نيز گفته است: «مقصود ما از اين كه خدا را توصيف مي‌كنيم عادل و حكيم است اين است كه او قبيح را انجام نمي‌دهد يا آن را اختيار نمي‌كند، عمل شايسته را انجام مي‌دهد و آن را ترك نمي‌كند و تمام كارهاي او پسنديده و حسن است.»{۷} اساس اين نظريه ـ‌ پس از قرآن كريم و احاديث نبوي ـ سخنان امام علي ـ عليه السّلام ـ و ساير ائمة‌ هدي است.
«عدل هيچ امتيازي نسبت به ساير صفات الهي ندارد، متكلمين شيعه از اين جهت اين اصل را جزو اصول اعتقادي شيعه ذكر كرده‌اند كه اشاعره ـ كه اكثريت اهل تسنن را تشكيل مي‌دهند ـ با تفسيري كه از اين اصل مي‌كنند منكر اين اصل هستند ولي منكر علم، حيات، اراده و... نيستند. بدين جهت اعتقاد به عدل جزء مشخصات اعتقادي شيعه به شمار مي‌رود. هم چنان كه جزء مشخصات اعتقادي معتزله نيز هست.
خلاصه سخن آن كه بنابر اين تفسير كه عدل از كلام يا فعل خداوند انتزاع مي‌شود، و هر آن چه اگر از خداوند صادر گردد، پسنديده وعدل است، مثلاً اگر خداوند نيكوكاران را كيفر دهد و مجرمان را پاداش دهد، اين كار عين عدل و پسنديده است، چون فعل خداست، در اين صورت صفت عادل بودن خداوند زير سؤال مي‌رود و در واقع نفي عدالت از خداوند است. و اكثريت اهل تسنن ـ پيروان مكتب اشاعره ـ بر اين عقيده‌اند. و از آن جا كه نتيجه تفسير شيعه و سني‌هاي معتزلي تحكيم و اثبات اين صفت براي خداوند است، لذا اعتقاد به عدل جزء مشخصات اعتقادي آنهاست.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. عدل الهي، مرتضي مطهري.
2. تاريخ انديشه‌هاي كلامي در اسلام، ج 1، ترجمه حسين صابري، نوشته عبدالرحمن.
3. آشنايي با علوم اسلامي، مرتضي مطهري.
4. مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، ج 4.
5. رباني گلپايگاني، علي، فرق و مذاهب كلامي، در فصل‌هاي اشاعره، معتزله و عدليه.


۱. مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، ج 4، ص 418.
۲.عبدالرحمن بن احمد الايجي، المواقت في علم الكلام، 323.
۳.مطهري، مرتضي، عدل الهي، ص 53 و 54.
۴. عدل الهي، ص 53 و 54.
۵. عدل الهي، ص 54.
۶. مصنفات شيخ مفيد، ج 10 (النكه الاعتقاديه)، ص 32.
۷. قاضي عبدالجبار، شرح اصول خمسه، ص 301.

۸. http :// www .andisheqom . com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 13:19 |
ٌWeb Master

به طور کلی به مدیر یا مسئول ارشد مدیریت محتوای سایت وبمستر می گویند . فردی که مسئول طراحی ، توسعه ، بازاریابی و نگهداری سایت وب است ، به همین دلیل می توان گفت که وبمستر بودن یک شغل است . یک وبمستر با تمام فوت و فن طراحی گرافیک و کد نویسی و برنامه نویسی و همچنین اصول مدیریتی آشناست .


در سایت های کوچک که عمدتا" توسط یک گروه اداره نمی شود ، صاحب وب سایت همان وبمستر است که انجام امور نگهداری ، طراحی ، توسعه وب و همچنین مدیریت محتوای وب سایت بر عهده ی وی می باشد ، اما در سایت های بزرگتر و گروهی ، وبمستر نقش ناظر و یا سرپرست را ایفا کرده و کارمندان و بخش های زیر دست خود از قبیل بخش پشتیبانی ، مدیر گروه ، مسئول روابط عمومی وب سایت ، فروشگاه ، مسئول طراحی و برنامه نویسی و همه و همه را رهبری و هماهنگ می کند .


حیطه ی وظایف وبمستر بسیار وسیع و متنوع می باشد به طوری که به نسبت هدف وب سایت ممکن است در حیطه ی فعالیت وب مستر تغییراتی ایجاد شود . به عنوان نمونه از مدیریت محتوای سایت تا مدیریت کامپیوتر سرور و یا هر دوی اینها ممکن است جزئی از وظایف وبمسترها باشد . در زیر به چندین مورد از وظایف وبمستر ها اشاره می کنیم :


1- بررسي وضعيت سرور (هاستينگ) سايت (از نظر صحت کارکرد ، کندي و يا ترافيک آن). 2- پاسخگويي و تشکر از باز خوردهاي کاربران و تهيه آرشيو از آن ها. 3- تهيه بانک اطلاعاتي از کاربران سايت (جهت اطلاع رساني). 4- بررسي صحت لينک هاي موجود در سايت. 5- بررسي عناوين (title) صفحات مختلف سایت. 6- بررسي و  رفع اشکالاتي که بازديدکنندگان سايت مطرح مي کنند . 7- ثبت سایت و بالا بردن رتبه ی آن در موتور هاي جستجو. 8- ارائه يادداشت ها ، وقايع يا گزارش هاي روزانه يا هفتگي از طريق وبلاگ هاي شخصي. 9- بررسي منابع ورود کاربران به سايت (referral link). 10- بررسي و گسترش کلمات کليدي که موتور هاي جستجوگر سايت را با آن مي شناسند. 11- بررسي صفحات پر بازديدکننده و کم بازديدکننده سايت و بهبود آن ها. 12- بررسي صفحاتي که کاربران با ديدن آن از سايت خارج مي شوند . 13- درک نياز مخاطبان سايت از طريق هماهنگي بين نام سايت و کيفيت مطالب. 14- بررسي گستردگي جغرافيايي بازديد کنندگان سايت ، علل آن و گسترش آن. 15- نظر خواهي در مورد گرافيک و طراحي وب سايت و سرعت بارگزاری صفحات از کاربران. 16- ارائه گزارش ساليانه به بازديدکنندگان در باره عملکرد سايت در طول يک سال گذشته. 17- بررسي صفحاتي که مدت هاست به روز نشده اند و به روز کردن آن ها. 18- ارسال به موقع اطلاعات جديد سايت در ساعات خاصي در شبانه روز. 19- بررسي سايت هاي پر بيننده و مرتبط با سايت جهت در خواست لينک و يا تبليغات در آن سايت ها. 20- بررسي امکان دو يا چند زبانه کردن سايت (درک نياز مخاطبان). 21- بررسي و بهبود ناوبري سايت برای کاربران . و ...


وبمستر شخصی است که در یک سایت نقش اصلی داشته و می بایست به امور طراحی و برنامه نویسی آشنایی کامل داشته باشد و بتواند در غیاب دیگر اعضاء به صورت موقت وظیفه ی آنان را انجام دهد . وبمستر می تواند به عنوان رابط بین مدیر سایت و دیگر پرسنل نیز عمل کند. البته یک سایت به وبمستر متکی نمی باشد و وبمستر توسط مدیر کل سایت تایید شده و قابل تغییر است ؛ با این وجود ممکن است مدیر کل سایت ؛ خود ، وبمستر سایت باشد .


وبمستر سایت با دیگر اعضاء رابطه ی نزدیکی داشته و آنها را در انجام امور و حتی نوشتن کدهای برنامه نویس راهنمائی و یاری می کند .مدیران بخش های مختلف سایت مشکلات و مسائل مربوطه را به وبمستر گزارش کرده و وبمستر با تدبیر و تقسیم کار مسائل را حل و فصل می نماید .


امروزه با وجود تغییر رویه ی وبلاگ ها و تبدیل برخی از آنها ؛ از نظر صفحات و موضوعات متنوع به چیزی شبیه به وب سایت ، شاید بتوان گفت که مدیر یک وبلاگ نیز یک وبمستر است ! و شاید هم نه ؛ مدیر آن سرویس دهنده ی ویلاگ وبمستر مورد نظر باشد !

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 21:7 |
تنظيمات زير را براي بهينه سازي مودمتان در ويندوز 98 انجام دهيد:

  • روي آيكون Modems در Control Panel دابل كليك كنيد، روي باتون properties كليك كنيد روي جدول (تب) Connection كليك كنيد و سپس روي باتون Port Setting كليك كنيد. روي گزينه Use FIFO buffers  علامت تيك بگذاريد و باتون را به منتها اليه سمت راست بكشيد (High 14 ).
  • روي آيكون modems در كنترل پانل دابل كليك كنيد در باتون properties و ار منوي Maximum speed سرعت انتقال 115200 را انتخاب كنيد روي جدول Connection كليك كنيد و سپس گزينه هاي Use error control و required to connect را بدون علامت كنيد و بلاخره براي ذخيره تنظيمات روي ok كليك كنيد.
  • اگر مودم شما به يك لامپ فلورسنت نزديك است ممكن است سبب تداخل در ارسال يا دريافت اطلاعات در مودم شما شود بنابراين اگر يك لامپ فلورسنت روي ميز خود داريد بهتر است آن را از مودم دور نگه داريد.
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 16:0 |

زمانيكه ويندوز شما مشكل پيدا مي كند و ديگر قادر به بالا آوردن ويندوز نيستيد بهترين گزينه اي كه در برابر شماست استفاده از Safe Mode است.

ابتدا كامپيوتر را restart كنيد آغاز بالا آمدن كامپيوتر كليد Ctrl را فشرده و نگه داريد تا منوي  Start up ظاهر شود كه در آن چندين گزينه براي استارت ويندوز وجود دارد اگر دو ويندوز داشته باشيد از شما خواسته مي شود يكي را انتخاب كنيد. در بعضي از كامپيوتر ها  مي توانيد از كليد F8 براي اين منظور استفاده كنيد.

بعد از ظاهر شدن منوي Start up شماره اي را كه در مقابل Safe Mode  قرار دارد وارد كنيد و كليد اينتر را بزنيد. اكنون وارد Safe Mode شده ايد و مي توانيد مشكل ويندوز را حل كنيد شايد بخواهيد از system restore استفاده كنيد يا از يك نرم افزار استفاده كنيد يا بخواهيد علت مشكل را پيدا كنيد اكنون كامپيوتر در اختيار شماست.

در Safe Mode امكان ارتباط با شبكه را نداريد. شما مي توانيد در هنگام انتخاب، گزينه زير را انتخاب كنيد

Safe Mode with Networking

اين گزينه به شما امكان ارتباط با شبكه را مي دهد. يا مي توانيد گزينه

Safe Mode with Command Prompt

را انتخاب كنيد اين حالت مانند Safe Mode است با اين تفاوت كه فضاي گرافيكي كه در Safe Mode وجود داشت اكنون در اختيار نداريد.

گزينه ديگري كه مي توانيد انتخاب كنيد عبارت است از:

Last Known Good Configuration

با انتخاب اين گزينه به طور خودكار با استفاده از اطلاعات registry كه در آخرين shut down ذخيره شده است كامپيوتر را استارت مي كند. اين گزينه در بسياري از موارد راه گشا است.

مواردي وجود دارد كه Safe Mode نمي تواند به شما كمك كند مانند زمانيكه فايلهاي راه انداز ويندوز خراب شوند در اين حالت recovery console مي تواند به شما كمك كند.

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 15:58 |
اگر ويندوز شما كند است احتمالاً يك يا چند تا از اين مشكل ها براي شما پيش آمده است:

برنامه هاي ناخواسته

مقدار نا كافي حافظه رم

رم معيوب يا نا سازگار

خطا هاي هارد ديسك

اطلاعات تكه تكه شده

گرم شدن زياد پرسسور

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 15:54 |

اگر شما هم از زمان زياد بالا آمدن ويندوز خسته شده ايد، به شما توصيه مي كنيم اين چند سطر

را بخوانيد. در اين مقاله راهي به شما معرفي مي شود كه بوسيله آن مي توانيد از شر اين

انتظار طولاني خلاص شويد به طوريكه تنها با فشردن كليد روشن بعد از چند ثانيه كامپيوترتان

از خواب زمستاني به زندگي باز مي گردد. براي اين منظور بايد كامپيوتر را در حالت hibernation

يا خواب زمستاني! قرار دهيد.

در اين وضعيت بعد از روشن شدن كامپيوتر  همه پنجره ها و برنامه هايي كه در حال اجرا  بودند

به وضعيت قبل باز مي گردند. البته سريعتر از آنچه كه فكر مي كنيد.

تنظيمات لازم براي بيدار كردن كامپيوتر از خواب زمستاني

ــ به control panel برويد و روي power option دابل كليك كنيد.

ــ بعد از اينكه پنجره power option properties باز شد وارد قسمت hibernation شويد و براي Enable

hibernation يك علامت تيك بگذاريد (اگر ندارد) سپس روي OK كليك كنيد.

ــ زمانيكه مي خواهيد كامپيوتر را ترك كنيد روي start كليك كنيد. سپس روي Turn off computer كليك

كنيد. در اين لحظه پنجره Turn off computer در برابر شما ظاهر مي شود.

ــ اكنون كليد shift را فشرده و نگه داريد. و يك گزينه جديد hibernation ظاهر مي شود روي گزینه ی

hibernation كليك كنيد.

ــ كامپيوتر شما وضعيت موجود را در حافظه ذخيره مي كند و خاموش مي شود.

زمانيكه كامپيوتر خود را روشن مي كنيد برنامه ها و فايلهايي كه باز كرده بوديد به همان صورت قبل

از خاموش كردن ظاهر مي شود.

براي روش بهتر از قرار دادن كامپيوتر روي حالت stand by است در بعضي از كامپيوتر ها و لپ تاپ ها

استفاده از stand by سبب هنگ كردن كامپيوتر مي شود به علاوه اينكه بايد صداي فن كامپيوتر را

هم تحمل كرد البته روشن بودن فن كامپيوتر براي مدت طولاني باعث كشيدن گرد غبار به داخل

كامپيوتر مي شود. اگر تا به حال از اين روش استفاده نمي كرده ايد حتما اين روش را امتحان كنيد

حتماً در مزاياي اين روش با ما موافق خواهيد بود.

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 15:48 |
توضيح اينكه اين ترفند چگونه كار مي كند بدون دانستن يكسري اطلاعات فني درباره مقادير دو دويي و

جفت بيت ها غير ممكن است، اما همين قدر بگويم كه اين ترفند سبب مي شود كه پرسسور بعضي از

محاسبات را تا سه برابر سريعتر انجام مي دهد. براي اجراي اين ترفند به روش زير عمل كنيد: از منوي

Start روي Run كليك كنيد و در داخل كادر تايپ كنيد: regedit پنجره Registry editor در مقابل شما

گشوده مي شود در اين پنجره مسير زير را بپيماييد.

HKEY_LOCAL_MACHINE\SYSTEM\CURRENT\CONTROLSET\CONTROL\PRIOYITY CONTROL

يك DWORD به نام Win32PrioritySeperation مقدار آن را به 26 براي هگزا دسيمال تغيير دهيد يا مي

توانيد بروي Decimal كليك كنيد و مقدار آن را به 38 تغيير دهيد. اين ترفند براي سيستمي كه به عنوان

SQL Server يا IIS استفاده مي شود توصيه نمي شود چون سرعت بانك اطلاعاتي را پايين مي آورد.

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 15:43 |

شخصا همیشه در رابطه با تعیین رمز عبور برای پرونده ها و اطلاعاتم در سایتهای مختلف بسیار

 

وسواس دارم و به راستی پروسه تعویض و یا تعیین پسورد برای من زمانبر و خسته کننده است. برخی

 

افراد باسوادتر از من و برخی از ماها برای مثال برای تعیین رمزهای عبورشان یک استرینگ هشت

 

کاراکتری مینویسند و آنرا به خاطر میسپارند و از پاسورد مذکور به مدت دو یا سه ماه استفاده

 

میکنند، سپس دوباره یک استرینگ دیگر تهیه مینمایند.

 

سوال اینجاست که آیا به راستی لازم است که همه ما در رابطه با رمزهای عبورمان اینقدر حساس

 

باشیم؟ فکر نکنم اینگونه باشد، اما رمزهای عبور از مهمترین ابزارهای امنیتی وب به شمار می آیند.

 

چنانچه برای ورورد به اکانت گوگلتان، حسابهایتان در سایتهای مختلف و یا حفاظت از اطلاعات

 

آنلاینتان، نیازمند تعیین رمز عبور باشید، باید در انتخاب آن دقت کنید تا اطلاعاتتان ایمن و محفوظ

 

بمانند.

 

حال چگونه یک رمز عبور مناسب انتخاب کنیم و آنرا امن نگه داری کنیم، چند نکته در این رابطه:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 16:47 |

 

کوکی عبارت است از یک پیغام که سرور به مرورگر ( Browser ) شما می فرستد. مرورگر

شما این پیغام را در یک فایل متنی ( Text ) ذخیره می کند. پس از آن هر بار که که شما به آن

سرور مراجعه می کنید ( یعنی یک صفحه از وب سایتی را که روی آن سرور قرار دارد باز

می کنید. ) یا به عبارت دیگر هر بار که مرورگر شما (مثلاً اینترنت اکسپلورر ) در خواست

یک صفحه از آن سرور می کند این پیغام را به آن سرور باز می گرداند.

 

هدف اصلی کوکی ها شناسایی کاربران است تا تنظیماتی را که کاربر بنا بر سلیقه خود دفعة قبل

روی یک وب سایت مثلاً یاهو انجام داده اکنون هم بتواند صفحه را با همان تنظیمات دفعه قبل

برایش باز کند. برای مثال فرض کنید در Hotmail یک ایمیل درست کرده اید و اکنون بعد از

چند روز دوباره وارد سایت Hotmail  می شوید تا با وارد کردن ID (یا شناسه ) و پسورد

وارد ایمیل خود شوید و مشاهده می کنید که با باز شدن صفحه ID شما از قبل نوشته شده است

یا حتی اگر از قبل این امکان را ایجاد کرده باشید پسورد شما هم وارد شده فقط کافیست اینتر را

بزنید و وارد ایمیل خود شوید. و زمانیکه در گوگل زبان خود را انتخاب می کنید و دفعه بعد که

وارد گوگل می شوید و زبان مورد نظر شما به طور اتوماتیک انتخاب شده است همه این کارها

و بسیاری از کارهای دیگر اینچنینی بوسیله کوکی ها انجام می شود در حقیقت از طریق کوکی

ها سرور وب صفحات را مطابق عادت و سلیقه شما باز می کند و به این طریق در وقت و

حوصله شما صرفه جویی می شود.

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:47 |

پایتون چیست ؟

ناسا از پایتون استفاده می کند !

پایتون یک زبان برنامه نویسی تفسیری ، داینامیک و شی گرا می باشد که می توان از آن در محدودی وسعی از نرم افزار ها و تکنولوژی ها بهره برد . این زبان برنامه نویسی روشهای بسیار قدرتمند و حرفه ای را برای کار با زبانها و ابزار های مختلف را با آسانی هر چه تمام تر فراهم می کند . بدین منظور این زبان داره کتابخانه هایی بسیار گسترده می باشد که یادگیری و استفاده از آنها در عرض چند روز ممکن می باشد ! پایتون همچنین یک زبان بر اساس وجوز های نرم افزار آزاد و اپن سورس می باشد . کد های نوشته شده در این زبان در محدوده ای وسیع از پلتفرم ها چون لینوکس ، ویندوز ، مک ، و حتی گوشی های موبایل و ... قابل اجرا می باشد . همکنون پایتون در شرکت ها و سازمانهای بزرگی چون ناسا ، گوگل ، یاهو و ... بصورت گسترده مورد استفاده قرار می گیرد .

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 20:16 |

عاشقی جرم قشنگی ست

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم


چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

                                                                        با تشکر از  : نسترن

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 19:14 |

دل من دلواپست بود
اما تو صداش نکردی
تو آخه به خاطر چی
منو همسفر نکردی
دل بی کس منو تو
واسه چی باور نکردی
من به عشق با تو بودن
چه دلایی که شکستم
به چشای نازنینت
من دخیل عشقو بستم
یه روزی قسم تو خوردی
پیش من تو موندگاری
حالا تو رفتی و من شد
شب و روزم بی قراری
رفتی و عهد و شکستی
دیگه از من دل گسستی
روزگارم بعد رفتن
تو می دونی بی فروغه
آخه بعد رفتن تو
همه چی دیگه دروغه

 

با تشکر از : ss_hasty_aa1234 @ yahoo . com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 19:16 |

نشسته در تبیعد جنون.

روزی در حصار شیشه ایی زمانه

زاده شدم

و بیاد ندارم

چه کسی از ترس تلنگر سنگها

بر من نقاب زد

و من بی وقفه

غرور زنانه ام را

از سینه ی مادر نوشیدم.

...

حال من اینم

با انگشتانم تارهای انسان می بافم

برای این خاک

وایمان دارم به عشق

که کل اندیشه ی من بود..

من از خویش باران می سازم

وباد و آتش

و اعتقاد دارم به خاک که آیین من بود

..

من اینم زنی

بیزار از صداهای سنگی

که نجوا می کنند در گوش من

از قانون دیوارها

و نمی دانند در من پیچک سبزی

بی قانون رشد می کند،

به هر سو ،به هر کجا

برای بودن،

و قانون من اینست.

...

آری این منم

زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس

که بافتند و بافتند به دور من

بی آنکه تصور کنند نقش مرا

و بدانند

بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود

نه شعله ی شمع نه سوختن

از آن من نیست

که انتخاب من نبود،

آسمان نیاز من بود

و این تصویر من است.

...

آری این منم

زنی از جنس رویش

با خارهای آهنی در تضادم

و قرنهاست که از هجوم

وحشیانه ی اعتقاد بیمار گشته ام.

..

من اینم

زنی از سراب عدالت

با تصمیمی که از من نبود

گریستم و خندیدم

و چه جای دردی بود

که پنهان شدم در الفاظ

برای آنانکه فلسفه بافتند

و مذهب آفریدند

و اعتراض من این بود.

..

پس بخوان و ببین

که این است

روح من ، اضطراب من ،نبض من

و من واژه نیستم

و نه علامت، نه عدد ،نه نقش دیوار

و نه هیچ چیز دیگری

من یک انسانم

فقط همین.

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 19:13 |

در قسمت Setup سيستم گزينه اي وجود دارد به همين منظور . براي ورود به Setup در زمان بوت سيستم كليد Del (يا كليد ديگري را كه روي صفحه مي نويسد) فشار داده و پس از ورود به سيستم به گزينهPower Managment برويد در اين قسمت معمولا گزينه اي براي Power On Keyboard يا مشابه وجود دارد كه در صورت تنظيم آن ميتوانيد سيستم را از طريق كيبورد روشن كنيد

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 19:48 |

در کتاب بحارالانوار علامه مجلسی درباره نوروز روایات متعددی وجود دارد، در جلد ۵۹بیش از

 

۴۵صفحه به نقل از امام صادق(ع) شده است که به معلی بن خنیس فرمودند:ای معلی! همانا نوروز

 

روزی است که پروردگار جهان از بندگانش پیمان گرفت که او را پرستش کنند، به او شرک نورزند

 

و به پیامبران و امامان ایمان بیاورند، نوروز اولین روزی است که خورشید در آن طلوع کرد و بادهای

 

ناگهانی وزیدن گرفت و ستاره زمین در چنین روزی ایجاد شد، روزی است که علی در نهروان پیروز

 

شد و گلهای زمین در آن روز خلق شد، در چنین روزی کشتی نوح بر کوه جودی نشست، همان

 

روزی که جبرئیل بر پیامبر نازل شد، همان روزی که ابراهیم بتها را شکست، روزی که پیامبر؛ علی را

 

بر دوش خود حمل کرد تا بتهای قریش را سرنگون کند و در چنین روزی است که مهدی ظهور

 

خواهد کرد

 

 از جشن‌های باستانی ایرانیان است که امروزه در محدوده جغرافیایی ایران زمین یعنی در کشورهای

 

ایران، آذربایجان، افغانستان، تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان، قرقیزستان، قزاقستان و بخش‌های

 

کردنشین کشورهای عراق و ترکیه و سوريه، در روز ۱ فروردین (۲۱ مارس) هرسال برگزار می‌شود.

 

برگزاری جشن نوروز همچنین در زنگبار واقع در افریقای شرقی که در قدیم سکونتگاه ایرانیان

 

مهاجر بوده رواج دارد.

 

عده زیادی فرق میان نوروز ولحظه تحویل سال نو را درست نمیدانند. تعریف درست نوروز نخستین

 

روز سال در تقویم ایرانی است یعنی یکم فروردین ماه و یا روز اورمزد از ماه فروردین. لحظه آغاز

 

نوروز درست پس از نیمه شب است و این یک لحظه «تقویمی» است. لحظه تحویل سال یک واقعه

 

یا لحظه«طبیعی» است و زمان آن می‌تواند ساعت‌ها با لحظه آغازین روز یکم فروردین فاصله داشته

 

باشد. بنابراین، لحظه تحویل سال در سراسر جهان یکیست، ولی لحظه آغاز نوروز (یکم فروردین)

 

نسبی است، نسبت به خط استاندارد زمان بین المللی که سابقا به خط «گرینویچ» مشهور بود و هنوز

 

هم اکثر مردم آن را به همین نام می شناسند.

 

 

 پیشینه نوروز

 

به باور زرتشت، ماه فروردین (نخستین ماه گاهشماری خورشیدی ایرانیان) به فره‌وشی (سرزندگی)

 

اشاره دارد به اينكه که دنیای مادی را در آخرین روزهای سال دچار دگرگونی می‌کند. بنابراین،

 

زرتشتیان، ده-روز را برای اینکه روح نیاکان خود را شاد کنند، گرامی میدارند. ممکن است این

 

سنت که، برخی پیش از نوروز به گورستانها می‏روند، ریشه در این باور داشته باشد. یک روایت در

 

مورد خاستگاه نوروز این است که در این روز کیاخسرو، پسر پرویز بردینا، به تخت سلطنت نشست و

 

ایرانشهر را به اوج شکوفایی خود رساند.

 

روایت دیگر این است که در این روز ویژه (یکم فروردین)، جمشید، پادشاه پیشدادی، بر روی تخت

 

طلایی نشسته بود در حالی‏که مردم او را روی شانه‏های خود حمل می‏کردند. آنها پرتوهای خورشید

 

را بر روی پادشاه دیدند و آن روز را جشن گرفتند.در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز

 

فروردین (۲۱ مارس) آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده‏است. در بعضی

 

از دربارهای سلطنتی جشن‏ها یک ماه ادامه داشت. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا

 

پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت،

 

در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی بود، در حالیکه طی باقیمانده ماه،

 

هنگامی‏که پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی می‏پذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی

 

داشت.

 

جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌‌باشد. جزئیات چگونگی این جشن تا پیش از

 

دوره هخامنشیان بر ما پوشیده است. در اوستا نیز هیچ اشاره‌ای به این جشن نشده است. همچنین از

 

دید مذهب و باورهای دینی ایرانیان باستان در ارتباط با این جشن اطلاعاتی در دست نیست. اگرچه

 

مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود

 

دارد.

 

با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و

 

نمایندگانی را از استان‌های گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند

 

می‌‌پذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال

 

از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌‌ کرد.

 

همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن

 

می‌‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌‌شد. سپس کسی که

 

به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود

 

فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین

 

زمزمه دعا وارد کاخ می‌‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و

 

هدایای خود را تقدیم شاه می‌‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را

 

میان حاضران پخش می‌‌کرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ

 

برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌‌شد. در روز ششم نوروز،

 

گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌‌پاشیدند و تا روز ۱۶

 

فروردین که به آن روز مهر می‌‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.

 

روشن کردن آتش هنگام عصر یکی دیگر از رسومی بود که بین مردم در نوروز عمومیت داشت.

 

ریشه مراسم روشن کردن آتش توسط ایرانیان در آخرین چهارشنبه سال نیز به همین عمل ایرانیان

 

باستان بازمی گردد. ایرانیان باستان به آتش احترام می‌‌گذاشتند. آن زمان عقیده بر این بود که آتش

 

موجب تصفیه هوا می‌شود.

 

در نخستین بامداد نوروز، مردم روی یکدیگر آب می‌‌پاشیدند. پس از گرویدن به اسلام نیز این رسم

 

بجا مانده است با این تفاوت که به جای آب از گلاب استفاده می‌شود. از دیگر رسوم نوروز، حمام

 

رفتن و هدیه کردن شکر به یکدیگر در روز ششم فروردین بود. و یکی از باشکوه‌ترین سنتها نیز سبز

 

کردن دانه گیاه در یک ظرف است که به آن "سبزه" گویند.


 آیین‌های نوروزی


از جشن‌های متعددی که در ایران باستان مرسوم بوده، یا از جشن‌های اندکی که از آن عهد به

 

یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچک‌تر

 

(چهارشنبه سوری) به پیشواز آن می‌آید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن

 

انداختن سفره هفت سين است.

 

نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پاره‌ای

 

در دگرگشت‌های زمانه از بین رفته‌اند. از رسم‌های بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است.

 

خانه تکانی


خانه تکانی از دیگر آئین‌های نوروز است. ده پانزده روز مانده به نوروز (سال نو)خانه تکانی شروع

 

می‌شود. در این آئین، همه وسایل خانه گردگیری و شستشو می‌شود و پاک و پاکیزه می‌گردد.

 

چنان زوایای خانه را می‌‌روبند که اگر تا یک سال دیگر هم آن زوایا از چشم خانم خانه پنهان بماند

 

یا فرصت پاکیزه سازی آنها به دست نیاید، قابل تحمل باشد.

 

وسواس برای این پاکیزه سازی تا به حدی است که در و دیوار خانه اگر نه هر سال، هر چند سال

 

یکبار نقاشی می‌شود.

 

پس از خانه تکانی، نوبت سبزه کاشتن می‌شود. مادران حدود یک هفته مانده به نوروز، مقداری

 

گندم و عدس و ماش و شاهی در ظرف‌هایی زیبا می‌‌ریزند و خیس می‌دهند تا آهسته آهسته بروید و

 

برای سفره نوروزی آماده گردد.

 

 کارت شادباش


 

کاری که پس از شکل گیری روش‌های جدید ارتباطی مانند نامه‌نگاری، یا شکل جدیدتر آن

 

نامه‌های الکترونیکی رواج یافته، ارسال کارت شادباش است؛ یک هفته پیش از آغاز سال نو، زمان

 

ارسال کارت‌های شادباش فرا می‌رسد، فرستادن کارت شادباش برای همه دوستان و آشنایان، و

 

اقوامی که در دیگر کشورها یا شهرها زندگی می‌کنند، البته کاری پسندیده است، امروزه و بعد از

 

رواج تلفن بیشتر به یک تلفن برای گفتن تبریک سال نو پس از تحویل سال بسنده می‌کنند.


 
دید و بازدید


دید و بازدید رفتن تا پایان روز ۱۲ فروردین ادامه دارد. اما معمولاً در همان صبح نوروز به دیدن اقوام

 

نزدیک، مانند پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ، پدر و مادر زن یا شوهر، عمه، عمو، خاله، دائی

و... می‌‌روند.

 

روزهای بعد نوبت اقوام دورتر فرا می‌‌رسد و سر فرصت به دیگر اقوام و دوستان سر می‌‌زنند و دیدارها

 

تازه می‌کنند. حتی اگر کسانی در طول سال به علت کدورت‌هایی که پیش آمده از احوال پرسی

 

یکدیگر سر باز زده باشند، این روزها را فرصت مغتنمی برای رفع کدورت می‌‌شمارند و راه آشتی و

 

دوستی در پیش می گیرند.


 
مسافرت نوروزی


از آنجا که مدارس در ایام نوروز تا ۱۴ فروردین تعطیل است، فرصت خوبی برای سفر کردن به

 

دست می‌آید. پس گروه کثیری از مردم به شهرهای دیگر و نقاط خوش آب و هوا ی کشور که در

 

ایام نوروز از آب و هوای معتدل برخوردار است، سفر می‌کنند. اما این سفرها نیز خالی از دید و

 

بازدید نیست. مردم به دیدار یکدیگر می‌‌روند و دیگران را به شام و ناهار دعوت می‌کنند. سفرهای

 

زیارتی نیز که از دیرباز مرسوم بوده، همچنان رونق دارد. به این معنی که عده زیادی شب عید به قم

 

یا مشهد می‌‌روند و پس از یکی دو روز به خانه و کاشانه خود باز می گردند.


 

دیگر آیین ها


آداب و سنن مربوط به نوروز در گذشته بیش از امروز بوده است.

 

تا چند دهه پیش در برخی نواحی ایران، نوروزی خوانی مرسوم بوده است. در گیلان و مازندران و

 

آذربایجان، از حدود یک ماه پیش از فرارسیدن نوروز، کسانی در روستاها راه می‌افتادند و اشعاری

 

در باره نوروز می‌خواندند. اشعاری که بنا بر تعلقات مذهبی شیعیان با مضامین مذهبی آمیخته بود و

 

ترجیع بند آن چنین بود:

 

باد بهاران آمده، گل در گلستان آمده / مژده دهید بر دوستان، ...

 

این پیک‌های نوروزی در مقابل نوروزی خوانی از مردم پول یا کالا می‌‌گرفتند و سورسات نوروزی

 

خود را جور می‌‌کردند.

 

تا چهل پنجاه سال پیش به راه انداختن «میر نوروزی» نیز یکی از آئین‌های رایج بوده است. داستان

 

میر نوروزی این است که در پنج روز آخر سال اداره و فرمانروایی شهر را به فردی از پائین‌ترین

 

قشرهای اجتماعی می‌سپردند و او نیز چند تن از مردم عوام را به عنوان خدم و حشم و عامل خود

 

انتخاب می‌‌کرد و فرمان‌های شداد و غلاظ علیه ثروتمندان و قدرتمندان می‌داد.

 

آنها نیز در این پنج روز حکم او را کم و بیش مطاع می‌‌دانستند و تنها در موارد پولی به چانه زدن

 

می‌‌پرداختند. پس از آن پنج روز نیز میر نوروزی مطابق سنت از مجازات معاف بود و هیچ کس از او

 

بازخواست نمی‌کرد که چرا در آن مدت پنج روز چنین و چنان کرده است.

 

حافظ در این بیت به عمر کوتاه آدمی، عمر کوتاه گل و عمر کوتاه سلطنت میر نوروزی اشاره دارد:

 

سخن در پرده می‌‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی  که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

 

هفت سین

 

سفره‌ای است که ایرانیان هنگام نوروز می‌‌آرایند. این هفت قلم «سین» می‌توانند هر چیزی با آوای

 

آغازین «سین» باشند (نمادی از «سپنتا»). برای مثال این هفت قلم «سین» بسیار رایج هستند:

 

سبزه:نماد خرمي و نو زيستي

 

سرکه:جايگزين شراب و نماد شادي (ميوه درخت تاک در ايران ميوه شادي خوانده ميشد)

 

سمنو:نماد خير و برکت

 

سیب : نماد مهر و مهرورزي

 

سیر : نگهبان سفره (در اکثر فرهنگ هاي آريائي براي سير نقش محافظت کننده از شر قائل بودند.


سماق :نماد مزه زندگي

سنجد : نماد حيات و بزر حيات

 

عود که امروزه در نوروز فراوان استفاده می‌شود در گذشته نماد ثروت خانواده بود که عود که از

 

هند اورده شده است بسوزانند و بقيه اسپند می‌‌سوزاندند.امروزه بسياري در اين سفره سنبل، سکه و ...

 

نيز در اين سفره ديده می‌شود که از آنجا که اين سفره ديگر جنبه مذهبي ندارد هر کس به اختيار

 

خود در آن آزاد است. اين سفره بعضي آداب خاص نيز داشته است از جمله اين که افراد بايد با

 

لباس آراسته بر سر سفره حاضر شده و اگر کسي اوموک (يک لنگه کفش به پا) داشت می‌‌گفتند

 

وي تا آخر سال زندگيش لنگ مي زند.

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:18 |

با توام ای که نگاهت منو با عشق آشنا کرد

تو دلم هرم نفسات فصل سرما رو فنا کرد

تویی اون که تو وجودت نیمی از خودمو رو دیدم

با حضور عاشقانه ات به خود خودم رسیدم

با تو شادم با تو مستم دستتو بزار تو دستم

بی تو جون میدم به ظلمت با تو عشقو می پرستم

گم شدم تو شب چشمات تو شدی فانوس راهم

تو شدی ماه وستاره تو شب سرد وسیاهم

با حضورت میشه حس کرد یه نفس بوی بهار

میشه از لبای تو چید عطر باغ گل یاس

 

 با تشکر از : Bad_boy

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 16:59 |
 

 

سپهري از كساني است كه راه نيما را شناخته بود اما اين را با خود با شخصيت يگانه خويش پيمود او خود را با رنگ و كلمه بيان مي كرد مصالح خلاقيت او هم رنگ بود و هم كلمه و او با اين هر دو نقاشي مي كرد . يا با اين هر دو ماموريت ادبي خود را انجام مي داد تعجب نفرمائيد كه براي نقاشي او نيز تامل به ماموريت ادبي شده ام مي دانيد كه در نقاشي ايراني از گذشته هاي دور به خاطر منعي كه اسلام در مبارزه با آثار بت پرستي پيش آورده بود . پرسپكتيو ناگزير حذف شده يكي از منتقدين غربيي مي گويد نقاشي در آبستره همانجائي رسيده است كه نقاشي ايران اسلامي در طي قرون مي پيمود يعني در اين نقاشي نيز مانند آبستره رنگها يكديگر را فرا مي خوانند . نقاشي ماموريت ادبي مي يابد .
و اما شعر سپهري شعر او در نخستين برخورد داراي چند ويژگي است يكي اينكه سپهري نخستين كسي يا دست كم مهمترين شاعري است كه زبان شعر نو را با زبان محاوره پيوند زد . توضيح آنكه در شعر نو شاعران در همانحال برخي داراي زبان خاص خويشند در يك چيز اشتراك دارند و آن زبان عام شاعرانه است در برابر زبان محاوره . در واقع مي توان گفت كه زبان شاعرانه هر شاعر و زبان خاص وي جنس و فصل شعر او را تشكيل مي دهند .
زبان شاعرانه در اين تعبير يعني زباني كه علاوه بر حفظ ويژگي زبان خاص يك شاعر داراي ضخامت و اسلوب شعري است و حوزه لغات و تعبيرات و بيان در آن از نوعي است كه آن را از سوئي از زبان نوشتار متمايز مي كند و از سوئي ديگر از زبان گفتار چنانكه در ضمن پاسخ به سوال ديگر عرض كردم اغلب اين ضخامت و اسلوب و تمايز و تمايل به ارگانيسم در كاربرد لغات بدست مي آيد . اما سپهري و البته فروغ و اسماعيل شاهرودي هم شاعراني هستند كه زبان شاعرانه را با زبان محاوره پيوند زده اند و به جاي خود موفق هم بوده اند اگر چه سپهري از اين لحاظ موفقتر است .
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست تكه ناني دارم , خرده هوشي , سر سوزن ذوقي .
فروغ بيگمان در اين زمينه يعني پيوند زدن زبان شاعرانه با زبان محاوره تحت تاثير سپهري است به گوشه اي از اين شعر فروغ نگاه كنيم :
دلم براي باغچه مي سوزد
كسي به فكر گلها نيست كسي به فكر ماهيها نيست . كسي نمي خواهد باور كند . كه باغچه دارد مي ميميرد .
ويژگي شعر دوم سپهري تصوير گرائي است . سپهري يك شاعر ايماژيست .
تصوير گر است اين نتيجه طبيعت گرائي صميم اوست كه با نوع نگرش فكري وي هماهنگ است . سپهري از جهت انديشگي شيفته يك نوع عرفان خاص خود است كه بدان مي توان عرفان طبيعي ناميد .
عرفاي گذشته ما در تكاپوي عرفانيات خويش سعي دارند خدا را بيواسطه بنگرند چشم به چشمه اصلي نور . به خانه خورشيد دوخته اند .
سپهري اما در عرفان ويژه خويش بلند پروازي عرفاي فحل تاريخ اسلامي ما را ندارد و خدا را از طريق طبيعت جستجو مي كند .
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو چ
من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي ق قامت موج
شكي نيست كه او در ديد عرفان ويژه خود صميم است به همين جهت مي بينيم كه تصوف قشري و عرفاي ظاهر نما را با طنز چنين تصوير مي كند .
عارفي ديدم بارش تنناها يا هو
به هر صورت اين عرفان ويژه سپهري هر چه هست و هر چه آن را بناميم از عوامل عمده تصوير گرائي اوست .
اگر عرفان عرفاي قديم آنان را در الله مستغرق مي ساخت ... در سپهري باعث شده كه با ديد عرفاني در طبيعت غرق شود و وقتي تا اين اندازه در طبيعت مستغرق مي گردد . دستمايه ايماژهاي شعر خود را فراهم مي آورد .
به همين جهت خيال انگيزي شعر سپهري در اوج است .
مي دانيم كه هر تصوير ساخته يك صنعت ذهني است اما هر چه عناصر اين صنعت ذهني تر و وابسته تر به قوانين و قواعد شاعرانه و به تعبير من كوششي باشد . شعر مصنوعي تر از كار در مي آيد . به عكس هر چه جوششي تر باشد يعني بازيافت آن مستقيما" از خارج ذهن و در طبيعت گرفته شده باشد . شعر طبيعي تر مي نمايد و شعر سپهري چنين است . اگر بخواهيم مقايسه اي كرده باشيم . نادر پور هم يك شاعر تصوير گر است و حتي در اين زمينه قوي تر از سپهري است اما صنعت و كوشش در نادر پور غلبه دارد و در واقع به تعبيري ديگر تخيل نادر پور بسته تر ولي تخيل سپهري آزادتر و گسترده تر است در او جوشش غلبه دارد .
ويژگي سوم شعر سپهري شخصيت بخشيدن به پديده ها و اشيا است همه چيز در شعر سپهري زنده است احساس دارد عاطفه دارد مي بالد و نفس مي كشد در واقع چنانچه خودش مي گويد او همان شاعري است كه به هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
به كجا مي گوئيد شب مي تپد جنگل نفس مي كشد
جاي ديگري مي گويد علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند
و چنانچه در همين نمونه ديديم بررسي به دليل شخصيت دادن به اشيا افعال را در متناسب با شخصيت ها جمع مي آورد نه مفرد علفها شنيدند .
و چنانكه در همين نمونه ديديم بررسي همه صور خيال در شعر سپهري به ويژگي كاربرد انواع استعارت به مجالي بلندتر نيازمند است بر رويهم سپهري به نظر من بيشتر شاعر است تا سخنور .
كلمه در زبان شعري او با خود شعر يكپارچه فرا مي جوشد , نه آنكه مانند شاعران نخست سوژه اي دست و پا كند آنگاه براي بيان آن به فكر قالب و فرم گفتار و كلمه بگردد . شعر او عين گياه و سبزه و گل كه او آنقدر دوست مي داشت در زمينه ذهنش ناگهان مي رويد نجابت و زلالي و معصوميت روستائي وار او گوئي خود شعر را نيز تحت تاثير قرار مي دهد

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 16:3 |

کاش چون پاییزبودم ... کاش چون پاییزبودم


کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم


برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد


آفتای دیدگانم سرد می شد


آسمان سینه ام پردرد می شد


ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد


اشک هایم همچوباران


دامنم رارنگ می زد


وه ... چه زیبا بود اگرپاییزبودم


وحشی وپرشورورنگ آمیزبودم


شاعری درچشم من می خواند... شعری آسمانی


درکنارم قلب عاشق شعله می زد


درشرارآتش دردی نهانی


نغمه من ...


همچوآوای نسیم پرشکسته


عطرغم می ریخت بردلهای خسته


پیش رویم :


چهره تلخ زمستان جوانی


پشت سر:


منزلگه اندوه ودردوبدگمانی


کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییزبودم

 

با تشکر از : سارا

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 15:8 |
تودرچشم من همچوموجی

خروشنده وسرکش وناشکیبا

که هرلحظه ات می کشاند به سوئی

نسیم هزارآرزوی فریبا

توموجی

توموجی ودریای حسرت مکانت

پریشان رنگین افق های فردا

نگاه مه آلوده دیدگانت

تودائم به خوددرستیزی

توهرگزنداری سکونی

تودائم ز خود می گریزی

توآن ابرآشفته نیلگونی

چه می شدخدایا...

چه می شداگرساحلی دور بودم ؟

شبی بادوبازوی بگشوده خود

ترامی ربودم ... ترامی ربودم

                                                                  با تشکر از : سارا

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 11:18 |

قانون تو تنهايي من است و تنهايي من قانون عشق و عشق ارمغان دلدادگيست و

 

 

اين سرنوشت سادگيست! چه قانون عجيبي چه ارمغان نجيبي وچه سرنوشت تلخ

 

 

وغريبي كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را با دستهاي خود راهي آسمان پر ستاره'

 

 

اميد كني و خود در تنهايي و سكوت با چشمهايي خيس از غرور پيوند ستاره ها

 

 

را به نظاره بنشيني و خموش و بي صدا به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا دل

 

 

خوش كنئ و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري و بازهم تو بماني و يك عمرصبوري...

 

                                   با تشکر از : bacheh_hamadone@yahoo.com

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 11:10 |

 

راه را گم کرده ام در زندگی از خستگی


عشق را سوزانده ام در آینه از نعشگی


با غم و اندوه و درد.پیمان و عهدی بسته ام


تا کنم جان را بقر بانش کنم هی بندگی


فاش میسازم همه اسرار دل را .تا که کس


پشت سر هیچم نگوید عاقل از دیوانگی


گر بیابم کنج ویرانی نشینم تا به صبح


چون شمعی سوزم رهایی یابم از بیهودگی


غم شود ساقی و دردم جام می


میشود درمان جانم عالم مستانگی


راه را گم میکند پیدا کند در گر شبی


میکند "دلخوش" رها خود را زقید زندگی

 

                                                                                 (ونوس)

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 19:2 |

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 14:36 |

پیش ما سوخته گان مسجد و میخانه یکیست،

 

حرم و دیر یکی سبحه و پیمانه یکی است...

 

انهمه قصه زغوغای گرفتاران اسـت،

 

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیسـت

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 14:54 |

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت

 

بيچاره از اين سوختن عشق آموخت

 

فرق منو پروانه در اينست

 

پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

 

گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟!

 

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

 

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

 

تا به خود باز آمدم او رفته بود

 

دل ز دستش روي خاک افتاده بود

 

جاي پايش روي دل جا مانده بود.

 


توی دلم چيزيه ، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم،

 

كه دلم مي خواد بدوم تا ته دشت، برم تا سر كوه .

 

آن دورها آوايي  مرا مي خواند

 


 

ديشب نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ..

 

واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ...

 

واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ...

 

واسه شمعي که آب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند

 

که سوختن يک طرفه هم ميتونه باشه


گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟!

 

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

 

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

 

تا به خود باز آمدم او رفته بود

 

دل ز دستش روي خاک افتاده بود

 

جاي پايش روي دل جا مانده بود.

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 11:27 |

تو بیا کنار من باش توی دنیام تو وجودم
عشق من راضی نشو تو به شکستن غرور

ندونستم که دل تو جای دیگه ای اسیره

ندونستم که تو دنیات خیلی زود وفا میمیره

ندونستی که شبها به یادت ستاره چیدم

یا که حتی به چه حالی به یادت سحر را دیدم

روز اول تو چه ساده دلمو به سوت کشوندی

روز دیگه بی بهونه دلمو به غم سوزوندی

دل بی قرار من بود که تو پا رو اون گذاشتی

میون غربت چشمات دلمو تنها گذاشتی

تو می خواستی تموم حرفام رنگ فاصله بگیرن

برن یه گوشه تو قلبم توی بی کسی بمیرن

تو نخواستی که نگاه سادم پا بذاره تو خیالت

یا حتی واسه یه لحظه گم بشه توی نگاهت

نمی خوای حتی تو رویام پا توی قلبت بزارم

نمی خوای حتی به یادت اشک توی چشام بیارم

نمی دونم چرا نخواستی که کنار تو بمونم

یا به یاد عشق پاکت شعر خوشبختی بخونم

حالاحس با تو بودن تو تمامی وجودم

نمی دونم به چه امید توی این دنیا بمونم

فکر می کردم بعد رفتن دیگه این عشق میمیره

حالا دیدم که بی تو تنها این دلم می گیره

یه روزی هم تو بی کسی ها بی تو این دل میمیره

تو وجود نازنینت عشق و دلدادگی دیدم

ولی افسوس که یه روزی تو رو با دیگری دیدم

دیگه بودن و نبودن من واسه تو فرقی نداره

حتی احساس دل من واسه تو معنی نداره

ندونستم و ندونم که تو اون دلت چی بوده

یا چرا احساس پاکت واسه قلب من نبوده

حالا این شده معما که تو فکر تو چی بوده

که دلت واسه همیشه پیش قلب من نمونده

آخه ای ناز قشنگم تو که قلبت واسه اون بود

تو که اون نور وجودت واسه خونه ی همون بود

پس چرا دل بی کس منو به دنبال خودت کشوندی

بعدشم یه روز بی بهونه منو از دنیات تو روندی

فکر این رو تو نکردی که منو و دلم چی می شیم

آخه بعد رفتن تو چه جوری آروم می گیریم

بی وفایی تو نازم دلمو بد جور سوزونده

من و احساس دلم رو به روز سیاه نشونده

عشق بی نقطه قلبم حالا بی تو من می دونم

که تو این دنیای بی رحم تک و تنها من می مونم

حالا این همه جفا رو به حساب دل می زارم

شب و روز به یاد تو عزیزم چه غریبانه می بارم

تو خیال بی خیالی سر رو شو نه هات می زارم

دست تو دست مهربونت من به عشق تو می نازم

توی خواب و توی رویا واسه عشق خونه می سازم

توی خونه ی خیالی تا به خوشبختی می تازم

اما اینجا تو بیداری همه رو به تو می بازم

                                                              

                                         باتشکر از هستی ss_hasty_1234 @yahoo.com

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 13:13 |

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است.

 

اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد.

 

اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مي نويسد.

 

بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نمي تواند تند تند بخواند،‌

 

آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم.

 

پدرت توي صفحه حوادث خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما

 

 اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم.

 

اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد.

 

آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست.

 

پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل

 

 اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان

 

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست.

 

همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،

 

‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

 

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم

 

جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين مي کرد.

 

ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم

 

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش

 

هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي

 

اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه ببخشيد معطل شدي.

 

جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

 

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن.

 

 اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است.

 

 بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه

 

رو نپوشي اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد.

 

 هنوز نمي دونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني

 

 بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

 

راستي حسن آقا هم مُرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن.

 

حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زيردريا براي مرحوم پدرش قبرمي کند نفس کم آورد و

 

مرد!‌شرمنده

 

همين ديگه .. خبر جديدي نيست


قربانت .. مادرت

 

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که

 

 ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 14:58 |

اين جهان مي ماند و ما نيستيم                    خوش به حال ما، که با دل زيستيم


زندگي تکرار تفکر در حلقه حيات است


زندگي معماي وجود در تفکر بشر است


زندگي آزمايشگاه صبر براي موجود کم طاقت است


و اما ؟؟؟


زندگي لطف اجباري اما شيرين خداوند است

 


هر رفتاري از ديگران كه موجب آزار ما مي شود موجب شناخت بيشتر خودمان خواهد شد



دوستي که شما را درک کند شما را مي سازد و ما کسي را دوست داريم که مثل ما باشد ،

 

 مثل ما  فکر کند  مثل ما احساس کند و مثل ما بنشيند  و  راه  برود و نگاه کند و نفس

 

بکشد

 

 حتي مثل ما حرف بزند ، آنچه را ما دوست داريم دوست داشه باشد ، و از آنچه نفرت داريم

 

 نفرت داشته باشد....



 

اگر باور داري که احساس بد يا  نگراني زياد، در آنچه در گذشته اتفاق افتاده  يا در آينده

 

 رخ مي دهدتغييري ايجاد مي کند،بدان که انگار روي اين کره زندگي نمي کني و از

 

واقعيت هاي   آن سر در نمي آوري.




چيزي را که دوست داري به  دست بياور وگرنه مجبوري چيزي را که به دست مي آوري را

 

 دوست داشته باشي

 



پيش از سحر هميشه تاريك است.اما تاكنون نشده كه خورشيد طلوع نكند.به سحر اعتماد

 

كن فهميدن عشق را چه مشكل كردند ما را ز درون خويش غافل كردند انگار كسي به

 

 فكر ماهي ها  نيست سهراب بيا كه آب را گل كردند

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 10:56 |

عشق نمی پرسه تو کی هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله منی .

 

عشق نمی پرسه اهل کجايي؟

 

فقط ميگه: توی قلب من زندگی می کنی .عشق نمی پرسه چه کار می کني؟

 

فقط ميگه: باعث می شی قلب من به ضربان بيفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستي؟

 

فقط ميگه: هميشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم .

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 16:4 |

توی خواب و توی رویا تو دلم تو پا گذاشتی


اینجا اما تو بیداری دلمو تنها گذاشتی


اومدی با اسب بالدار تو شبای بی ستاره


اما پس چرا نگفتی که دلت دوسم نداره


اومدی قدم گذاشتی تو به آرومی تو دنیام


به همون لطافتی که گم شدی تو خواب و رویام


اومدی مثل یه صوفی با نگاهی خیلی ساده


حتی ذره ای نگاهت از سر چشام زیاده


اومدی مثل پرنده روی بوم من نشستی


دل من قفس نبود که پس چرا اونو شکستی؟


اومدی مثل کسی که می تونست ترانه باشه


واسه زنده بودن من بهترین بهانه باشه


اومدی مثل کسی که تا همیشه بهترینه


ولی افسوس که نموندی آخر قصه همینه...!

 

                        با تشکر از : اکرم ss_hasty_aa1234@ yahoo .com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 16:0 |

منم این خسته دل درمانده                              به تو بیگانه پناه آورده
منم آن از همه دنیا رانده                               در رهت هستی خودگم کرده
از ته کوچه مرا می بینی                              می شناسی ام و در می بندی
شاید ای با غم من بیگانه                             بر من از پنجره یی می خندی
با تو حرفی دارم خسته ام بیمارم                  جز تو ای دور از من از همه بیزارم
گریه کنم گریه نه بر خنده ی تو                  یاد من باش و دل غمگینم
پاکی ام دیدی و رنجم دادی                      من به چشم خودم این می بینم
خوب دیروزی من در بگشا                       که بگویم ز تو هم دل کندم
خسته از این همه دلتنگی ها                       بر خود و عشق و وفا می خندم
با تو حرفی دارم خسته ام بیمارم                جز تو ای دور از من از همه بیزارم

 

                                                                           با تشکر از : بیگانه

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 14:2 |

جسم من شاخ بلوطی سر سخت میتوانی بتراشی ببری

یا بسازی تو از آن تنگ پر از خاطره ایی
یا بسوزانی و شمعش سازی
یا بیاویزی و از ایوان بلندی تندیس
گر بخواهی که رهایم سازی
پشت انبوه درختان تنها
بی تو و تابش ماه
بی تو در راه رها
نتوانم دیگر نتوانم دیگر

                                                                    با تشکر از : معصومه

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 13:58 |

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چیست؟


استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور


اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني


به عقب برگردی تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار


رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟


و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم،


خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين،


تا انتهاي گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعني همين


شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟


استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور


اما به ياد داشته باش كه باز هم


نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و


پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.


استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:


به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم،


انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم


استاد باز گفت: ازدواج هم يعنی همين

 

                                                 با تشکر از : mohsenbird @ yahoo.com

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 11:57 |

عطر نرگس های چشم


بی تو هیچم هیچ همچون سال بی ایام خویش


بی تو پوچم پوچ همچون پوست بی بادام خویش


ای تو همچون غنچه عطر عصمتم را پاسدار


ای پناهم داده در خلوتگه آرام خویش


ای تو روشن تر ز هر مقیاس با دیدار تو


دیده ام صد کهکشان خورشید را در شام خویش


ای تو در من هر چه هستی ای تو در من هر چه شور


خون تاکستان هستی کرده ام در جام خویش


عطر نرگس های چشمم با نسیم هر نگاه


تا بهار سبز چشمت میبرد پیغام خویش


در تو خواهم خفت همچون قطره در دریای ژرف


در تو خواهم جست هم آغاز و هم فرجام خویش


در خزان عمرم و سینه پروردم بهار


در شگفتم از شکفتن های بی هنگام خویش


در تنم جاری است صد ها چشمه ی نور سرخ وسبز


با تو دارم نشئه ی رنگینی از اوهام خویش


آشنای پیکرم دستی به جز دست تو نیست


گرچه نام دیگری را بسته ام بر نام خویش

                                                                 با تشکر از:نرگس نرگسان

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 11:50 |

جفا از سر گرفتی یاد میدار


                                 نکردی آنچه گفتی یاد میدار


                                                                   مرا بیدار در شبهای تاریک


رها کردی و خفتی یاد میدار


                                   بگوش خصم میگفتی سخنها


                                                                   مرا دیدی نهفتی یاد میدار


نگفتی: خار باشم پیش دشمن؟


                                 چو گل با او شکفتی یاد میدار


                                                                  گرفتم دامنت از من کشیدی


چنین کردی و رفتی یاد میدار


                                   همی گویم عتابی من بنرمی


                                                                  تو میگویی بزفتی یاد میدار


فتادی بارها دستت گرفتم


                              دگر باره بیفتی یاد میدار

 

                                                               با تشکر از : خاطره

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 11:46 |

شبی سیمین تن مهتاب رویی
    سیه چشمی غزالی مشگمویی
             تن او از سپیدی نور مهتاب
        صفای گردنش چون موج سیماب
               دو زلفش چون دلم از تاب رفته
                          لبانش غنچه ی در آب رفته
                     ز مویش عطر مریم پخش میگشت
                             پی دستی نوازش بخش میگشت
                             دو لب بودش ولیکن چشمه ی نوش
                                  بدیدارش غم دل شد فراموش
                            لبانش در سخن گفتن گهر ریز
                               لبانی دلفریب و بوسه انگیز
                  دو لب هستی فزای و عافیت سوز
                  فنون عشق ورزی را خود آموز
                 لبان بوسه جوی بوسه خواهی
           بشهر عشق از آن لب بود راهی
             نمیدانم در آن لبها چها بود
  که درهربوسه اش طعمی جدابود
         مرا بخشید شور زندگانی
چشیدم از لبش طعم جوانی

 

                                      با تشکر از : ماهی سفید سیه چشم سیمین تن

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 10:49 |

دلم عاشق ِ،گُل ِ من میدونی بگو تا اَبَد با من میمونی

 

تو رو دوست دارم با دل وجونم  تا دنیا دنیاست با تو میمونم.

 

نازنینم با تو بودن واسۀ من خواب و رویاست

 

بیا کنارم تو نباشی این دل من خیلی تنهاست.

 

 آرزوم ِ با تو باشم بیتو تنهام تو رومیخوام یک  روزِ بیتو یک سال میشه

 

خیلی خیلی خیلی دوسِت دارم...۳

 

                                          با تشکر از :sara_rad130 @ yahoo.com

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 13:1 |

درگلستاني به هنگام خزان                   رهگذر بود يكي تازه  جوان


صورتش زيبا قامتش موزون                چهره اش سوخته از سوز درون


ديده گان دوخته بر جنگل وكوه          دلش  افسرده  ز رنج   و اندوه


 باچمن درد دل آغاز نمود                   اينچنين لب به سخن باز نمود


 گفت : «آن دلبر بي مهر و وفا              دوش مي گفت به جمع رفقا


درفلان جشن به دامان چمن                هركه خواهد كه برقصد بامن


ازبرايم شده گر بر دل سنگ                كند آماده گلي سرخ وقشنگ»


چه كنم من كه دراين دشت ودمن       گل سرخي نبود واي به من


 درهمانجا برسر شاخه بيد                    بلبلي حرف جوان را بشنيد


ديد بيچاره گرفتار غم است                دلش افسرده ز رنج وماتم است


گفت بايد دل او شاد كنم                   روحش ازبند غم آزاد كنم


بلبلك رفت تا باديه ها پيمايد             گل سرخي به كف آردشايد


هيچ گل در همه گلزار نديد              جز يكي گلبن وگلبرگ سپيد


 

گفت : اي گل اي مونس جان يارقشنگ


گل سرخي ز تو خواهم خونرنگ


هرچه بايست كنم تسليمت


بهترين نغمه كنم تقديمت

 

 

گل گفت : آنچه خواهي سخت گران خواهدبود


 راستش قيمت جان خواهدبود


 

 بلبلك آمده بود آنهمه راه               بود از محنت عاشق آگاه


گفت برخيز كه جان خواهم داد        شرف عشق نشان خواهم داد


 بلبلك سينه خود كرد سپر               رفت سرمست درآغوش خطر


خار آن گل همه تيز وخونريز           رفت  اندر دل بلبل خاري تيز


سينه را داد برآن خار فشار                 خون دل كرد برآن شاخه نثار


برگ گل سرخ شد از خون دلش       آري آري مهر بود درآب وگلش 


 با دلي خون سينه چاك زده              بال وپري خس وخاشاك زده


گل به كف با دل خون غلت زنان      كرد پرواز سوي ماواي جوان 


 عاشق زار در انديشه  يار                     بود تا صبح همانجا بيدار


بلبل افتاد به پايش جان داد                  گل به آن سوخته حيران داد


سوخت بسيار دلش از غم او                ساعتي داشت به دل ماتم  او


بوسه اي داد و وداعي به نگاه              گل رو برداشت وافتاد براه


 

هر كه مي ديدگمانش گُل بود          

 

  پاره هاي  جگر  بلبل  بود
 

دلش افسرده از آن بيم واميد             رفت تا برسر در دلدار رسيد


چو ن نمودش  گل خوشبو را            دخترك  كرد برانداز  او را


قد وبالاي جوان را نگريست             گفت : افسوس پُزَت عالي نيست


گرچه دم ميزني از مهر و وفا              جامه ات نيست  ولي در خور ما


پشت پا بر دل آن غمزده زد               خنده بر عاشق ماتم زده زد


نغمه ها بود به هر لبخندش                كرد پرپر گل و دور افكندش


 

واي  از عاشقي و بخت سياه            واي از دست پري رويان آه ....
 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 17:36 |

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وآنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
و انک جانها بسحر نعره زنانند ازو
وآنک ما را غمش از جای ببردست کجاست؟
جان جانست وگر جای ندارد چه عجب
این که جا میطلبد در تن ماهست کجاست؟
غمزه ی چشم بهانه است و زان سو هوسیست
وآنک او در پس غمزه ست دلم خست کجاست؟
پرده ی روشن دل بست و خیالات نمود
و انک در پرده چنین پرده ی دل بست کجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و انک او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟
 

 

                                                                       با تشکر از : نقطه 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 13:47 |
بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس


به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیاندازیم


بیا با خود بیاندیشیم


اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛


اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛


اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛


اگر یک شب شقایق مرد؛


تکلیف دل ما چیست؟


و من احساس سرخی می کنم چندیست


و من از چند شبنم پیش در خوابم


نزول عشق را دیدم


چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟


چرا بعضی نمی دانند که این دنیا


به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟


چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است


و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟


و گویی میوه اخلاصشان کال است


چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست؟


چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران


صداقت نیز دلالیست؟

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 13:35 |

آدم پول را پيدا مي كنه، نه پول آدم را .

آدم ناشي ، سرنا را از سر گشادش مي زنه!
آنقدر بايست، تا علف زير پات سبز بشه!
آن زنده كه كاري نكند ، مرده به است.
آدم خوش معامله ، شريك مال مردم است!
آدم دست پاچه، كار را دوباره انجام مي دهد!
اجاره نشين خوش نشين است.
از اين ستون تا اون ستون فرج است!
از بي كفني زنده ايم !
از چشم دور و از دل دورتر.
آرزومند پيوسته نيازمند بود.
از ريشه گناه است.
آسوده كسي كه خر ندارد، از كاه و جويش خبر ندارد.
آن يكي مي گفت اشتر را كه هي
         از كجا مي آيي اي فرخنده پي
اسب دونده ، جوي خود را زياد مي كنه!
اگر بيل زني ، باغچه خود را بيل بزن!
اگر براي من آب نداره، براي تو كه نان نداره!
گفت: از حمام گرم كوي تو
      گفت: خود پيداست از زانوي تو
ادب مرد ز دولت اوست.
از هر چه بدم آمد ، سرم آمد!
از مال پس است و از جان عاصي!
از مردي تا نامردي يك قدم است!
ارزان خري ، انبان خري ! (ا نبان: كيسه اي بزرگ از پوست گوسفند دباغي شده)
از پس هر گريه خنده اي است .
از تو حركت، از خدا بركت .
اسباب خونه به صاحب خونه مي ره !
اسب را گم كرده ، پي نعلش مي گردد!
از ماست كه بر ماست!
از گير دزد در آمد، گير رمال افتاد!
از گدا چه يك نان بگيرندو چه بدهند!
از كيسه خليفه مي بخشد!
از كاه كوه نساز.
اگر باباش را نديده بود، ادعاي پادشاهي مي كرد!
از نخورده بگير، بده به خورده !
از حرارتش خبري نديديم، اما از دودش كور شديم .
از اسب افتاده ايم، اما از نسل نيفتاده ايم!
از اونجا مونده، از اين جا رونده!
از اين گوش مي گيره، از آن گوش در مي كنه!
از خرس، مويي غنيمت است!
اگر بپوشي رختي، بنشيني به تختي، تازه مي بينمت به چشم آن وقتي!
اگر زري بپوشي ، اگر اطلس بپوشي، همون كنگر فروشي!
اين دغل دوستان كه مي بيني
                   مگسانند دور شيريني(سعدي)
اميدواري يعني پيروزي
اندك اندك خيلي شود، قطره قطره سيلي
انگور خوب، نصيب شغال مي شود.
اول، چاه را بكن، بعد مانر را بدزد.
اگر حسود نباشد دنيا گلستان است.
اگر علي ساربونه ، مي دونه شتر رو كجا بخوابونه!
اول انديشه، وانگهي گفتار.
اول بچش، بعد بگو بي نمك است.

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 13:9 |

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 13:47 |

زاهد آنکه خراباتی و مستم به تو چه

ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه

احدی گفت تو به محراب نشستی چرا

من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه

روز قیامت که آتش دوزخ روی کند بر من وتو تو

تو که خشکی به من چه، من اگر خیسم به تو چه 

  

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 13:9 |
 
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 13:6 |

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 13:2 |

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 13:2 |

اگر همه قصه اند من یه حماسه هستم یه قله زیر پامه یه دریا توی دستم


زخم ستبر کوهم بزرگم و عمیقم


زبون خشم آبم نثار بی دریغم


آبشار انتهای رود قدیمی ام من


یه قطره ی درشت گرم و صمیمی ام من


همیشه سر یزیرم اگرچه سر بلندم


یه عاشقم که آسون به هر چی دل میبندم


صدام پر از حماسه است اگر شنیده باشی


غریب افتخاره وقتی بخوای رها شی


اگر شنیده باشی پر از سقوط یک لحظه ام


مخمل آب چهرم زلاله مثل زمزم


دلم خیلی بزرگه من آبشار هستم


موندنی نیستم آری که رهسپار هستم

 

با تشکر از : آبشار

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 21:52 |

هر زنی که تو را پس از من ببوسد ، بر لبانت آیات عشق الهی را خواهد یافت

 

 که تنها من بروی آنها خوانده ام.


هر زنی را که پس از من ببوسی روی لبانش تاکستانی را خواهی یافت که مرد

 

 دیگر روی لبانش کاشته.


تا کستان لبهای من به آیات عشق الهی لبهای تو نیازمند است.

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 21:44 |

خیلی ها عاشق می شن اما

 

خیلی ها عاشق نمی مونن چرا

 

تا آخر کهنه غزل رو نمی خونن ؟

 

دوستی یک حادثه و جدایی یک قانون

 

پس حادثه آفرین و قانون شکن باشیم

 

Mm_gh_20@yahoo. Com

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 22:16 |

عشق مثل آب مي مونه

که مي تونی توي دستت قايمش کنی

آخرش يه روز دستت رو باز مي کنی مي بينی نيست

 قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی

اما دستت پر از خاطره است.

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 22:1 |

زماني ازمذهب عشق گفتم اما

 

قناري ها درگلويم خاموش شدند.

 

در شهر غبار چه تفاوتي است

 

ميان تصويريك شاعرويك دلال

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 10:14 |

هر مردی که تورا پس از من ببوسد

 

بر لبانت،تاکستانی خواهد یافت

 

که من کاشته امش.

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 10:11 |

با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی


                  دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی


                             به نگاه چشم گریون یه فرشته ی زمینی


                                             چشمامو به روت میبندم تا که اشکامو نبینی


با تو فریاد یه عمر رو میکشم تا اوج باور


دلای آبی همیشه میمونن بی یار و یاور


                                             از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره


                                    تا همه بغضای عالم سر عاشقی نباره


             غربت آرزوهامون دل طاقتو شکونده


نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده


نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه


          که تو تنهایی اشکام کسی اشکامو نبینه

 

                                  با تشکر از :  من (دوست همیشه فراموش شده )

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 22:2 |

نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم


سرپيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم


من از دل اين غار و تو از قله آن قاف


از دل به هم افتيم و به جانانه بگرييم


دوديست در اين خانه كه كوريم ز ديدن


چشمي به كف آريم و به اين خانه بگرييم


آخر نه چراغيم كه خنديم به ايوان 


 شمعيم كه در گوشه كاشانه بگرييم


من نيز چو تو شاعر افسانه خويشم


بازآ به هم اي شاعر افسانه بگرييم


از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نيست


 باجوش وخروش خم وخمخانه بگرييم


با وحشت ديوانه بخنديم و نهاني 


 در فاجعه حكمت فرزانه بگرييم


با چشم صدف خيز كه بر گردن ايام


 خرمهره ببينيم و به دردانه بگرييم


بلبل كه نبوديم بخوانيم به گلزار


جغدي شده شبگير و به ويرانه بگرييم


پروانه نبوديم در اين مشعله باري


 شمعي شده در ماتم پروانه بگرييم


بيگانه كند در غم ما خنده ولي ما


با چشم خودي در غم بيگانه بگرييم


بگذار به هذيان تو طفلانه بگرييم


ما هم به تب طفل طبيبانه بگرييم

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 19:41 |

من نباشم كي مياد با خواهش و با التماس


با يه عالم گل اركيده و كلي گل ياس


منت چشماتو مي كشه


فقط به اين اميد كه بهش بگي برو ،


شعراي تو پر از خطاس


من نباشم كي مياد ناز نگاتو مي خره ؟


كي مياد دنبال تو تو رو تا خورشيد مي بره ؟


من نباشم كي ميگه هميشه حقا با توا ؟


واسه ي خاطر تو جون مي ده پشت پنجره


من نباشم كي مي باره تو زمون تشنگيت ؟


كي مي خواد تو رو مث من تو تموم زندگيت ؟


من نباشم كي با چشماي تو سازشش مي شه ؟


با تموم مهربوني و غم و ديوونگيت


من نباشم كي واسه خوابت لالايي مي خونه ؟


تو تو هر هوايي باشي ،‌ باز تو دنيات مي مونه ؟


من نباشم كي بهت مي گه بازم عاشقتم

 

با تشکر از نسترن :nastaran5502000 @ yahoo.com

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 11:59 |
+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 10:22 |

بي توشوريدگي چنان سرد است


كه به بيزاريش نمي ارزد


بي توعمرآنچنان پرازدرداست


كه به بيماريش نمي ارزد                                  بي توساغربه گردش آوردن


                                                               نه سروري ؛ نه حال مي بخشد


                                                               بي تومستي به جاي بي خبري


                                                               پاي تاسر ملال مي بخشد


بي توسيروسفربه باغ بهشت


خيمه بردن به شوره زاران است


بي تودربين جمع بنشستن


سرنهادن به كوهساران است


                                                               بي تو خواب نشاط آورصبح


                                                               همچوسنگي به سينه سنگين است


                                                               بي توهرگونه لذت وعيشي


                                                               چون اجل دركناربالين است


بي توباد حيات بخش بهار


روح كش تر زابرپاييز است


بي تو لبخند هرشكوفه به باغ


چون سكوت خزان ؛ غم انگيز است


                                                               بي توهرگونه شعري وسازي


                                                              داستانگوي نامردي هاست


                                                              بي توهربانگ مرغ خوش خواني


                                                              خبر شوم مرگ شاديهاست


بي تو هرخنده جنون انگيز


گريه برگور آرزومنديست


بي تو اين خنده هاي محنت بار


گل بي بوي ياس پيونديست


                                                              بي تو دربزم اهل دل رفتن


                                                              خودفريبي به شوق بي خبريست


                                                              بي تو هرشعربرزبان آيد


                                                              سرگذشتي زدرد دربه دريست


تابه چشمت كسي نظرنكند


خبرازحال من كجادارد


بكن آزارم آنچه بتواني


دل من هم بدان خدادارد

 

                                                                با تشکر از : سارا

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 17:51 |

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد .

 

مردم هم حماقت او را دست می انداختند .

 

دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا و دیگری از نقره .

 

ملا همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد .


این داستان در تمام منطقه پخش شد . و هر روز گروهی زن و مرد می آمدند

 

و دوسکه به او نشان می دادند وملا نصرلدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد

 

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا را دست می انداختند ناراحت شد.

 

در گوشه ی میدان به سراغش رفت و گفت :

 

هر وقت دو سکه به تو نشان دادند ِ سکه طلا را بر دار . این طوری هم پول بیشتری گیرت

 

می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند .

 

ملا نصرالدین پاسخ داد : به ظاهر حق با شماست !


اما اگر سکه طلا را بر دارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من

 

احمقتر از آنهام . شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام .

 

اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی نداره که تو را احمق بدانند !

 

 

                                      با تشکر از : هومن homi_moshe @ yahoo.com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 11:13 |

عشق را تن پوش جانم مي كني

                                                            چتري از گل سايه بانم مي كني


اي صداي عشق در جان و تنم


                                                            آن سكوت ساكت و تنها منم


من پر از اندوه چشمان توام


                                                             آشنايي دل پريشان توام


آتش عشق تو در جان من است


                                                             عاشقي معناي ايمان من است


كي به آرامي صدايم مي كني


                                                            از غم دوري رهايم مي كني


اي كه در عشق و صداقت نوبري


                                                           كي مرا با خود از اينجا مي بري

 

 

                                با تشکر از : نسترن  nastaran5502000 @ yahoo.com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 10:46 |

هیجان وعشق او را حس می کنی

 

زمانی که عشق خدایی را در او پیدا می کنی


چتر حمایت او را حس می کنی

 

زمانی که به وفا داری او اطمینان داری


گرمای محبت او را حس می کنی

 

زمانی که به عشق او افتخار می کنی


از خود گذشتی او را حس می کنی

 

زمانی که تو فقط برایش وجود داری


پرستش و ایثار او را حس می کنی

 

زمانی او به کمال عشق رسیده


دعای خیر او را حس می کنی

 

زمانی که سجده ی شکر بودن با تو را به جا می آورد

                      

                                                                         با تشکر از : شهلا

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 10:32 |

ا ی دل تنها دیگه بسته انتظار

 

 

                                        با تشکر از : :سامان Saman.jagar@ yahoo.com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 10:30 |

این روزا که شهر عشق خالیترین شهر خداست

 

            خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاست

 

                وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خرید


                         معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست


                                          اما من که آخرین عاشق دنیام


                                           ماهی مونده به خاک و اهل دریام


                                                  از همه دنیا برام یه چشمه مونده


                                                     چشمه ایی به قیمت همه نفس هام


                                                        از همینه که همه عمرمو مدیون توام


                                                    تویی که عزیزتر از عمر دوباره ایی برام


                                               بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه


                                         اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه


                              خسته و زخمی دست آدمک های بدم


                      پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم


                من برای گم شدن از خود و غرق تو شدن


          راه دور عشقمو پیمودم این جا اومدم


    بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه


اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه

 

 

                                                              با تشکر از : سامپجنا

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 10:10 |

خدايا به هر آنکه دوست می داری، بياموز که عشق از زندگی کردن

 

برتر است و به آنکه دوستتر ميداری، بچشان

 

که دوست داشتن از عشق برتر است.

 

                                 با تشکر از: محسن mohsenbird @yahoo.com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 10:1 |

با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی


دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی


به نگاه چشم گریون یه فرشته ی زمینی


چشمامو به روت می بندم تا که اشکامو نبینی


با تو فریاد یه عمر رو میکشم تا اوج باور


دلای آبی همیشه می مونن بی یار و یاور


از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره


تا همه بغضای عالم سر عاشقی نباره


غربت آرزوهامون دل طاقتو شکونده


نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده


نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه


که تو تنهایی اشکام کسی اشکامو نبینه

 

 

                                                       با تشکر از  : من ( فراموش شده )

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 9:58 |

وقتي كه دستهاي من از اوج صخره ها


مي رفت تا رها كند تن من را به پرتگاه


وقتي اميدهام


چون شعله هاي واپسين خرمن بر باد رفته ايي


خاموش مي شدند


وقتي اين جهان در پيش چشم من با ياد هاي دور با خاطرات شاد و تلخ رها در


در چراغها در دود تيره فراموش مي شدند


ناگه ز پشت ياس


تو بودي كه مي آمدي


من از تو هيچ قالبي نساختم.


قالب تو همون چيزي بود كه من مدتها دنبالش بودم و پيدا كرده بودمش.

 

 

 

                                                                              با تشکر از : شهلا

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 9:51 |

بودنم را هیچ کس باور نداشت

 

هیچ کس کاری به کار من نداشت            بعدمرگم بنویسیدروی سنگ

 

                                                    با  یه خطی  زیبا  و  قشنگ

 

این خوابیده است  در این گور سرد  بودنش  را  هیچ  کس  باور  نکرد

 

                                             با تشکر از : کامیارkamigt2001 @ yahoo.com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 9:44 |

دارم از بخت خود گله ايي با تو مي گويم اگر مانده ترا حوصله ايي


ساكت و خيره و رام مي نشيند آرام


ني ني چشمش به رخ من نگران


نه حواسش به نگاه دگران


بخت من رام نبود


به همان روز و شبان


لحظه ايي هم دل وا مانده ام آرام نبود


هر كجا در نظرم برق فريب


هر كجا بر گذرم هرم سراب


نه اميدي به گل و باغ و بهار


نه به دنيا نه به كار


خيره ماندست و خموش


همه چشم و همه گوش


هر كجا بذر فشاندم پوسيد


آتشم را نفسي خاموشيد


چهره با دست فرو ميپوشد


و به نشكستن بغضي كه گرفته است گلوش بي سبب مي كوشد


آري اي روشني ديده ي من


من نشستم در خويش


و شكستم در خويش

 

                                                                      با تشکر از : شهلا

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 10:3 |

برآن بودی که پرستویی را دست آموز کنی


نگاهش داری در تابستان طولانی عشقت


تا همه چیز را از خاطر بزداید نه تنها فصول باران و آشیانه های متروک


که سرشت خود نیازش به پرواز و آفاق آبی آسمان راحتی


به سوی تو آمدم اما نه برای شناختن مردی دیگر


نیازمند آشنایی با خود بودم و شکوفایی در پرتو این آشنایی


آیا حقیقتا درس های تو در باره ی خودت بودند؟


از من تنها تنم را می شناختی و هیجانات ناپایدار آن را


رخنه کردی در هزار توی جانم


با آب شیره ی جانت خشکاندی نهال نو رس رویاهایم


قدیسین در خاک تیره نظر می کنند


و خاک تیره به طلای ناب بدل می شود


معشوق من حکایت دیگر داشت


او مرا طلا میخواند اما نگاهش به خاکستر گرمم می نشاند


عشق من می بویید و می چشید عطر و طعم گل های دیگر را


غافل از این پرستوی دست آموز

 

با تشکراز : پرستو

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 9:59 |

آن شب که تو آمدی صفا پیدا شد

 

پیمان شکنی رفت و وفا پیدا شد

 

در غربت من که جای بیگانه نبود

 

برقی زد و روی آشنا پیدا شد


گنجی که به سالها نهان بود از چشم


با هلهله در خانه ی ما پیدا شد


یک عمر کویر فقر را پیمودم


تا برق زد و کوه طلا پیدا شد


خورشید سعادتی که بر من تابید


در سایه ی رحمت خدا پیدا شد


من بودم و تاریکی شب ها ناگاه


از گوشه ی آسمان سها پیدا شد


تا شکر خدا بگویم از دیدن تو


در خلوت من حال دعا پیدا شد


با آمدنت که اختر بخت منی


در ظلمت شب ستاره ها پیدا شد.

 

                                    باتشکر از : سامپجنا sampgena @ yahoo.com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 9:54 |

عادت کرده ایم بی سلام از کنار هم بگذریم!

عادت کرده ایم بی جنگل بی دریا و بی عشق باشیم!عادت کرده ایم به...

به دورنگیها لبخند بزنیم!

عادت کرده ایم به آواز قناریها توی قفس!

عادت کرده ایم به بهانه ها...

عادت کرده ایم به بد قولیها... عادت کردهایم به ...

به خیلی چیزا عادت کردیم..ولی ای کاش که به گذشت عادت می کردیم

نه به فریاد... اونجایی که کم میاریم عادتها خودنمایی می کنن !

منم به خیلی چیزا عادت کردم...!

به انتظار... به سوالهاب بی جواب...

به تنهایی... و ...

گفتم تنهایم کسی با من از عشق نگفت

دلم این دخمه زخم خورده شکسته...

بر وجودم یاس و حرمان رخنه...

به من خندید و باور نکرد...

به من خندید و باور نکرد...!؟

 

                                 با تشکر از : محسن mohsenbird @ yahoo.com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 15:10 |
صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است كه در انتهاي صمصميت حزن مي رويد

در ابعاد اين عصر خاموش

بيا تا برايت بگويم

كه چه اندازه تنهايي من بزرگ است

وتنهايي من شبيخون حجم تو را باور نمي كرد

وخاصيت عشق اين است ...


نه باغ و نه بستان نه چمن می خواهم نه سرو و نسترن نه گل نه یاسمن می خواهم

 

خواهم ز خدای خویش کنجی


که در آن من باشم و


آنکسی که من می خواهم


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

 


اگه احساس كردي گناه يه نفر اينقدر بزرگه كه قابل بخشش نيست بدون كه اون

 

گناه بزرگ نيست ، بلكه قلب تو خيلي كوچيكه! و اگه احساس كردي گناه يه نفر

 

 خيلي كوچيكه بدون كه قلب تو بزرگه!

 

                               با تشکر از : نسترن nastaran5502000 @ yahoo.com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 14:59 |

کاش می شد غم دلها را نگاشت

 

کاش می شد ماه را صفحهً دل کرد وز خوبی و بدی در آن نگاشت


کاش می شد اشکها را بوسید و گل یاد و بوئید


کاش می شد به قناری فهماند که زمستان زیباست!

 


 

موهبت  عظيمي  است که بتوانيم  به ديگران  شادي  ببخشيم  عليرغم  اينکه  خودمان

 

در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات

 

زندگي با ديگران شايدکمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري

 

مضاعف را خواهد داشت

 


عقل نمی تواند دل را درک کند ولی دل می تواند زبان عقل را بفهمد

 

 چون دل از عقل عمیقتر است.

 

انسان اهل دل می تواند انسان اهل منطق را درک کند، می تواند برای او احساس

 

 همدردی داشته باشد، اما عکس آن امکان پذیر نیست.

 

انسانی که در دره نشسته است نمی تواند شرایط انسانی را که بر تپه نشسته است درک کند.

 

اما انسانی که بر تپه نشسته می تواند حال و روز انسانی را که در دره زندگی می کند

 

دریابد. به همین دلیل است که مردم اهل دل خیلی دلسوزند چون می فهمند.

 

پس همیشه با چشم دل زندگی را دریابیم

 


 

با پول مي توني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را  ؟

 

با پول مي توني خانه اي مجلل داشته باشي اما آسايش را  ؟

 

با پول مي توني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را ؟


با پول مي توني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را ؟

 

با پول مي توني مقام داشته باشي اما احترام را ؟

 


عـشق یـعنی صبر و شـکیبایی، یعنی مهربانی؛


عشـق رنــگ حسد و مـباهات به خود نمی گیرد،


تکبر و غرور نمی شناسد، گستاخانه عمل نمی کند،

 

 به سادگی خشمگین نمی شود، و اشتباهات را بـدست فراموشی می سپارد.

 

 عشق از بدیـها رنج می بـرد و با حقیقت شکوفـــا می شود.


مامن امنی برای ماواست ، با خود امید و اطمینان را به ارمغان می آورد و

 

 تا ابد جاودان باقی می ماند، عشق هیچ گاه مغلوب نخواهد شد

 

                                            با تشکر از : علی y_vafadar @ yahoo.com

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 14:42 |

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد       ماه روی تو در این آینه ها پیدا شد


نامه ی مهر تو در دیده چراغی افروخت      که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد


نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن        چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد


گفتم آخر چه توان کرد ز اندوه فراق        طاقتم نیست که این غصه توان فرسا شد


ناگهان یاد تو بر جان و دلم شعله فکند       دل تنها شده ام برق جهان پیما شد


آمدم از پی دیدار تو با چشم خیال            در همان حالت سودا زدگی در وا شد


باورت نیست بگویم که در آن غربت تلخ    قامت سبز تو در خلوت من پیدا شد


آمدی خنده کنان سرخوش ومست            لب خاموش تو پیش نگهم گویا شد


بوسه دادی وسخن گفتی ورفتی چوشهاب   ای عجب بار دگر دور جدایی ها شد


ای پرستوی مهاجر چو پریدی زین بام        بار دیگر دل غربت زده ام تنها شد


باز من ماندم و تنهایی و خونگرمی اشک    باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد.

 

                                                                              با تشکر از : شهلا

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 13:57 |

اگه احساس كردي گناه يه نفر اينقدر بزرگه كه قابل بخشش نيست بدون كه اون

 

گناه بزرگ نيست ، بلكه قلب تو خيلي كوچيكه! و اگه احساس كردي گناه يه نفر

 

 خيلي كوچيكه بدون كه قلب تو بزرگه!

 

                                   با تشکر از : نسترن nastaran5502000 @ yahoo.com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 13:34 |

و حدس مي زنم شبي مرا جواب مي كني


و قصر كوچك دل مرا خراب مي كني


سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي


ولي براي رفتنت عجب شتاب مي كني


من از كنار پنجره تو را نگاه مي كنم


و تو به نام ديگري مرا خطاب مي كني


چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني


هزار مرتبه مرا ز خجلت آب مي كني


به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام


تو كمتر از غريبه اي مرا حساب مي كني


و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت


كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني

 

                                                                    با تشکر از : نسترن

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 20:42 |

مي خوام يه قصري بسازم                پنجره هاش آبي باشه


من باشم و تو باشي و                      يه  شب  مهتابي  باشه


امشب مي خوام از آسمون             ياسهاي خوشبو بچينم


امشب مي خوام عكس تو رو         تو خواب گل ها ببينم

 

كاشكي بدوني چشمات رو            به صد تا دنيا  نمي دم

 

يه موج گيسوي تو رو                    به صد تا دريا نمي دم


كاش تو هواي عاشقي                   هميشه   پيشم    بموني


از تو كتاب زندگي                       حرفاي  رنگي  بخوني


حتي اگه دلت نخواد                     اسم تو ،  تو  قلب  منه


چهره تو يادم مياد                          وقتي كه بارون مي زنه


امشب مي خوام براي تو                يه فال  حافظ  بگيرم

 

اگر كه خوب در نيومد                  به  احترامت  بميرم


امشب مي خوام رو آسمون           عكس چشات رو بكشم


اگر نگاهم نكني                            ناز نگات رو بكشم


مي خوام تو رو قسم بدم                به جون هر چي عاشقه


به جون هر چي قلب صاف            رنگ گل شقايقه


يه وقتي كه من نبودم                     بي خبر از اينجا نري


بدون يه خداحافظي                       پر نزني تنها نري


وقتي كه اينجا بموني                     بارون قشنگ و نم نمه


هواي رفتن كه كني                      مرگ گلهاي مريمه

 

                                                                              تشکر از : نسترن

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 20:38 |

گل سرخي به او دادم


گل زردي به من داد...!


براي يك لحظه تا تمام قلبم


از تپش افتاد


با تعجب پرسيدم:


مگر از من متنفري؟


گفت باور كن نه!


ولي چون ترا واقعا دوست دارم


نمي خواهم پس از آنكه كام از تو گرفتم


براي پيدا كردن گل زرد زحمتي به خود هموار كنم

 

با تشکر از : شهلا

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 20:27 |

دارم از بخت خود گله ايي با تو مي گويم اگر مانده ترا حوصله ايي


ساكت و خيره و رام مي نشيند آرام


ني ني چشمش به رخ من نگران


نه حواسش به نگاه دگران


بخت من رام نبود


به همان روز و شبان


لحظه ايي هم دل وا مانده ام آرام نبود


هر كجا در نظرم برق فريب


هر كجا بر گذرم هرم سراب


نه اميدي به گل و باغ و بهار


نه به دنيا نه به كار


خيره ماندست و خموش


همه چشم و همه گوش


هر كجا بذر فشاندم پوسيد


آتشم را نفسي خاموشيد


چهره با دست فرو مي پوشد


و به نشكستن بغضي كه گرفته است گلوش بي سبب مي كوشد


آري اي روشني ديده ي من


من نشستم در خويش


و شكستم در خويش

 

                                                                   با تشکر از :شهلا

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 20:17 |

آنجا که زبان سرخ است سر سبز نمی ماند

 

                                                   با این همه سبز من جز سرخ نمی خواند


باغی که طراوت را از جاری خون دارد

 

                                                     باغی است که گلبرگش پاییز نمی داند


عشق است و به معنایی ش تفسیر نشاید کرد


                                                     این قطره به دریایی نشناخته می ماند


از دایره ات ای عشق بیرون نروم هرگز


                                                        هرگونه که گردونم سرگشته بگرداند


من چرخش تصویرم سر گیجه نمیگیرم


                                                       بگذار که تقدیرم همواره بچرخاند


گردونه ی آتش را باید که بگردانند


                                                       تا غنچه ی پنهان را در خود بشکوفاند


آن شعله ی خرد اینک فواره ی آتش هاست

 

                                                      ای کاش ترا هم عشق اینگونه بگیراند

 

        با تشکر از :شهلا

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 16:38 |

ما تنها زمانی می توانیم معنای عشق حقیقی را در یابیم که به آن رسیده و

 

با تمام وجود آن را حس کرده باشیم. اگر وارد یک رابطه شویم که تمام

 

خصوصیات عشق  حقیقی  را  داشته  باشد و خودمان نیز احساس کنیم که

 

تاپایان عمر تمایل به ادامه ارتباط داریم بعد تازه آن موقع است که می توانیم

 

بگوییم حقیقتاً "عاشق" هستیم.

 

ما باید...


1) رفتارمان مطابق با فرامين الهی باشد.


2) کاملا با خودمان صادق باشیم.


3) توانایی درک تعهدی که با عشق به میان می آید را داشته باشیم

 

با تشکر از : علی  y_vafadar @yahoo.com

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 16:30 |
ناز کمتر کن، من اهل تمنا نیستم

زنده با عشقم، اسیر سود و سودا نیستم

عاشق دیوانه ای بودم، که بر دریا زدم

رهرو گمگشته ای هستم، که بینا نیستم

اشک گرم و خلوت سرد مرا، نا دیده ای

تا بدانی اینقدرها هم شکیبا نیستم

بس که مشغولی به عیش و نوش هستی غافلی

از چو من بیدل، که هستم در جهان، یا نیستم

دوست می داری زبان بازان باطل گو را

در برت لب بسته از آنم، کز آنها نیستم

دل بدست آور شوی با مهربانی های خویش

لیکن آنروزی، که من دیگر به دنیا نیستم

پای بند آز خویشم، مهلتی ای شمع عشق

من برای سوختن اکنون، مهیا نیستم

هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست

آنقدر در عشق او غرقم، که پیدا نیستم

 

                                    با تشکر از : علی  y_vafadar @ yahoo.com

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 16:22 |

خدايا   

 

به من زيستنی عطا کن که در لحظه مرگ

 

بر بی ثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته است حسرت نخورم

 

و مردنی عطا کن که بر بيهودگی اش سوگوار نباشم

 

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

 

اما آنچنان که تو دوست داری

 

چگونه زيستن را تو به من بياموز

 

چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

 

                                      با تشکر از : نسترن nastaran5502000 @ yahoo.com 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 23:15 |

مطمئن باش و برو


ضربه‌ات كاري بود


دل من سخت شكست


و چه زشت


به من و سادگي ‌ام خنديدی


به من و عشقي پاك


كه پر از ياد تو بود


و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود


تو برو، برو تا راحتتر


تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 23:9 |

ساغرم گردیده لبریز از شراب دیگری

 

سر زده از مشرق دل آفتاب دیگری


تشنه ی مرگی دگر هستیم ای زاهد بنه

 

بر گلوی اشتیاق ماطناب دیگری


از خط دفتر مراکیفیتی حاصل نشد


خرج مستی می کنم هر شب کتاب دیگری


از حجاب تن گریزانم چو بوی گل ولی


بیم آن دارم شود این هم حجاب دیگری


تا زبند زلف او قصد رهایی می کنم


می دهد بر زلف مشکین پیچ وتاب دیگری

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 23:7 |
ترا می خواهم و دانم که هرگز                              به کام دل درآغوشت نگیرم
     

                                توئ آن آسمان صاف و روشن

                                 من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد و تیره                                 نگاه حسرتم حیران به رویت
                      

                                در این فکرم که دستی پیش آید

                                و  من نا  گه  گشایم  پر  بسویت
    

در این فکرم که در یک لحظه غفلت                      از این زندان خامش پر بگیرم

                                  به  چشم  زندانبان   بخندم

                                 کنارت زندگی از سر بگیرم

 

                                         با تشکر از : مرجان   marjan_mb17 @ yahoo.com

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 22:49 |

سلام اي نازنين خوب و زيبا 

 

نمي گيري سراغي از دل ما

                                                        نمي پرسي تو حال شاپرك ها


                                                        نمي گويي كجايند قاصد ك ها

چرا ديگر نمي آيي كنارم


بگو با تو چه كردم ، اي نگارم

                                                         بگو يارا چرا از من بريدي

 

                                                         مگر جانا ، تو عشق من نديدي

به ياد آور شكوه لحظه ها را


صداقت را ، وفا را ، خنده ها را

                                                         به ياد آور صفاي بي دلي را

 

                                                        همان دوري و رنج و يكدلي را

اگر مهتاب گشته همدم تو

 

چرا آمد شبانگاهان غم تو

                                                        چرا و صد چرا اي نازنينم

 

                                                        بدان تا بودم و هستم همينم

 

همان عاشق ، همان صادق ، همان راد

 

كه از ياد تو گردد همچنان شاد

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 22:46 |

نمی گم که رو زمین عاشقترینم

نمی گم برای تو من بهترینم

نمی گم که ثروت دنیا رو دارم

نمی گم که قدرت خدا رو دارم

نمی گم که خورشید وماه برات می آرم

نمی گم ستاره تو شبات می آرم

نمی گم قصری از طلا می سازم

نمی گم پلی ازلاله ها می سازم

نمی گم با بودنم غم دیگه مرده

نمی گم خدا تو رو به من سپرده

من می گم معنی عشق من تو هستی

من می گم تنها امید من تو هستی

من می گم یک قلب پاک و ساده دارم

من می گم برای تو هر چی که دارم

من می گم مهرو وفا برات می آرم

من می گم تا جون دارم برات می سازم

من می گم با جون ودل برات می سازم

من می گم غم اگه داری با تو هستم

من می گم تنها با عشقت زنده هستم

 دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي منی

دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر منی

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات منی

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني

دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 22:14 |

 

آنگاه که..........

 

ضربه های تیشه زندگی را

 

          

بر ریشه آرزوهایت حس میکنی؛

 

 

به خاطر بیاور که ...

 

 زیبایی شهاب ها

 

از شکستن قلب ستارگان است!

 

 


 

سفر برایم هیچ چیزبه جز دلتنگی ندارد.

 

اما زندگی به من آموخت...

 

برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز،

 

 باید قدری از آن دور شد!

 


 

خورشید سعادت را بر آسمان خانه شما می بینم.


 صبور باش................

 

تیره ترین ابرها هم چند روزی بیشتر


 دوام نمی آورند.

 


تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم.

 

 شاید هیچ اثری براین سرمای زمستانی نداشته باشد؛اما

 

 برای لحظه ای می تونی ،گرمای عشق واقعی را

 

در دستانت حس کنی!

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 21:56 |

گوش کن ای دل ، صدای آشنا را بشنوی

           بار دیگر عشق یاری حلقه بر در می زند

          روزها و شبها شِکوه می کردی ز تنهایی ، ولی

                با تو می گفتم که عشق آخر به ما سر می زند

                          باز عشق تازه ای آمد که شب ها تا سحر

                                 از نوای های های گریه بی خوابم کند

                                     باز عشق آمد که در جانم فروزد آتشی

                                                   آتش او در میان شعله آبم کند

وای ، این عشقی که می تازد به جانم عشق کیست ؟!

کیست کاین می را به جام خالی من ریخته ؟!

 

نرمخویی ، کو لطافت از بهار آموخته

    ماهرویی ، کز حلاوت با عسل آمیخته

                 مخمل اندام او تا با تنم شد آشنا

             گرم شد جان و دلم از گرمی آغوش او

              گشتم از یک بوسۀ عشق آفرینش ، روزها

              مست او ، مبهوت او ، بی تاب او ، مدهوش او

                             سینه چون پرنیانش بستر گرم من است

                              بستر عشق من است این بوسه گاه مرمرین

                                 از دم این بوسه ها در من گل عشقی شکفت

                                     عشق ، در من زنده شد از بوسه ای عشق آفرین

                                                   گوش کن ای دل صدای آشنا را بشنوی

                                                        بار دیگر عشق یاری حلقه بر در می زند

روزها و شب ها شِکوه می کردی ز تنهایی ، ولی

با تو می گفتم که عشق آخر به ما سر می زند 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 21:33 |

 

عشق اونیه که تو آسمون دلت بهترین ستارتو به نام اون می کنی

 

عشق اونیه که به خاطره اون تموم قانونهای روزگارو زیره پا می ذاری

 

و به جاش ناهنجاریهای شیرین زندگیرو جایگزینش می کنی.

 

عشق اونیه که وقتی خیلی ناراحتی یا دلت می خواد

 

مث ابر بهاری گریه کنی اون میشه سنگ صبورت و آغوشش می شه

 

پناهگاهت و شونه هاش برات تکیه گاهی برای اشکهات.

 

عشق اونیه که شبها با یاد اون می خوابی با یاد اون غذا می خوری

 

با یاد اون حتی آهنگ گوش می دی.

 

عشق اونیه که شبها قبل از خوب با رویای با او بودن

 

چشماتو روی هم می ذاری.

 

عشق اونیه که شبها موقع خواب دوست داری

 

سره اون کنار سر تو باشه .

 

عشق اونیه که شبها دستاتو زیر بالش یا زیر بغلات پنهون می کنی

 

تا کمبود دستای گرمشو کمتر حس کنی. عشق اونیه که دوست داری

 

بوی عطر بدنش بشه تک تک نفسهات.

 

عشق اونیه که می خوای اون بشه ماه مهتاب شبها و خورشید روشنای زندگیت.

 

عشق اونیه که لدت همیشه بهونه ی اونو می گیره

 

هر چند می دونی که دیدار او غیر مقدوره.

 

عشق ا ونیه که براش بی تابی می کنی و نا خود آگاه بدنت براش می لرزه .

 

عشق اونیه که هر جا میری دوست داری اونم همراهت باشه .

 

عشق اونه که هرکجا میری دوست داری براش سوغاتی بخری

 

حتی اگر هم نتونی بهش بدی.

 

عشق اونیه که تمام حرفها و درد و دلت را دوست داری

 

برای اون بگی . عشق اونیه که تو دوست داری

 

اولین کسی که از پیروزی هات با خبر می شه اون باشه .

 

عشق اونیه که هر یادگاری یا دست نوشته ای

 

از اون از دنیا با ارزش ترمی شه برات .

 

عشق اونیه که موقع درد وقتی اونو می بینی ددت فراموشت می شه .

 

عشق اونیه که به خاطر شنیدن صداش

 

حاضری خیلی از ارزش هارو زیر پات بذاری .

 

عشق اونیه که تو موقع شادی هات

 

دوست داری اونم کنارت بود و سهمی از این خوشی ها رو داشت .

 

عشق اونیه که حاضری به خاطر اون به تموم دنیا حتی به آدما دروغ بگی .

 

عشق اونیه که به اون اختیار تام میدی

 

تا وارد حریم خصوصیه زندگیت بشه.

 

عشق اونیه که اون تموم فکر و ذکرت می شه.

 

عشق اونیه که آسمون سیاه دلت با قدوم اون رنگین کمان می شه.

 

عشق اونیه که برای دیدنش لحظه شماری می کنی .

 

عشق اونیه که موقع دلتنگیهات

 

مث ابر پر بارون آسمون دلت رو تصاحب می کنه .

 

عشق اونیه که از دوری اون قلم دست می گیری

 

و هر چه احساسه رو روی یه تیکه کاغذ می آری

 

و عشق اونیه که هیچ وقت نمی تونی فراموشش کنی

 

حتی اگه اون ترو فراموش بکنه...

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 21:22 |

برآن بودی که پرستویی را دست آموز کنی


نگاهش داری در تابستان طولانی عشقت


تا همه چیز را از خاطر بزداید نه تنها فصول باران و آشیانه های متروک


که سرشت خود نیازش به پرواز و آفاق آبی آسمان راحتی


به سوی تو آمدم اما نه برای شناختن مردی دیگر


نیازمند آشنایی با خود بودم و شکوفایی در پرتو این آشنایی


آیا حقیقتا درس های تو در باره ی خودت بودند؟


از من تنها تنم را می شناختی و هیجانات ناپایدار آن را


رخنه کردی در هزار توی جانم


با آب شیره ی جانت خشکاندی نهال نو رس رویاهایم


قدیسین در خاک تیره نظر میکنند


و خاک تیره به طلای ناب بدل میشود


معشوق من حکایت دیگر داشت


او مرا طلا میخواند اما نگاهش به خاکستر گرمم مینشاند


عشق من میبویید و میچشید عطر و طعم گل های دیگر را


غافل از این پرستوی دست آموز

 

 

                                                                              با تشکر از : پرستو

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 20:51 |

حرفهایی هست برای گفتن و حرفهایی هست برای نگفتن ...

 

 

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند و ارزش ماورایی

 

 

هرکس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

 

 

گر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است.

اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحر رنج است.


اگر عاشق شدن يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است.

 

                                                  باتشکر از : علی y_vafadar@ yahoo.com

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 20:49 |

آفتاب مهربانی سایه ی تو بر سر من


ای که در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من


با تنها با تو هستم ای پناه خستگی ها


در هوایت دل گسستم از هم دلبستگیها


در هوایت پر گشودن باور بال و پر من باد


شعله ور از آتش غم خرمن خاکستر من باد


ای بهار باور من ای بهشت دیگر من


چون بنفشه بی تو بی تابم بر سر زانو سر من


بی تو چون برگ از شاخه افتادم زرد و سرگردان در کف بادم


گرچه بی برگم گرچه بی بارم در هوای تو بی قرارم


برگ پاییزم بی تو میریزم


نو بهارم کن نو بهارم


ای بهار باور من ای بهشت دیگر من


چون بنفشه بی تو بی تابم بر سر زانو سر من

 

                                                                      با تشکر از : من فراموش شده

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 20:45 |

کوچه غمناکه پرستوهای شاد


در غروبی پر ملال و بی صدا


خبر عریونی باغها رو داد


پاییز اومد اینور پرچین باغ


تا بچینه برگ و بال شاخه ها


کسی از گلها نمیگیره سراغ


بیا در سوگ دلگیر گلسرخ


بخونیم شعری از دیوان گریه


من وتو زاده ی فصل خزانیم


دو تن پرورده ی دامان گریه


پاییزه پاییزه عریون


من وتو خسته و گریون


مینویسم با دل تنگ روی گلبرگ شقایق


فصل دلتنگی پاییز فصل غمگینی عاشق

 

                                                                              با تشکر از شهلا 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 20:40 |

بین زنان و مردان هیچ تفاوتی وجود نداره.هر دو آفریده ی خدا هستند


هر دو توی این دنیا رنج میبرند هر دو عاشق میشند هر دو آرزو دارند


هر دو به آینده فکر میکنند.این تفاوتها چیز های پیش و پا افتاده ایی هستند

 

که گذرا هستند و ارزش نداره ادم خودش رو برای چیز های بی ارزش معطل کنه.


به خاطر موضوعات کوچیک وقتمون رو از دست ندیم بهتره.چه مرد و چه زن

 

بهتره فقط از خود گذشتگی یاد بگیرند هیچ کدوم از این موضوعات جاودانه نیستند و

 

 می گذرند .برای هم عیب نگیریم ضعف همدیگه رو به رخ هم نکشیم.

 

توی این دنیا هم زنها سالار هستند و هم مردها.همه ی ما خوب آفریده شدیم

 

 

                                                                      باتشکر از : من فراموش شده

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 20:26 |

مطمئن باش و برو


ضربه‌ات كاري بود


دل من سخت شكست


و چه زشت


به من و سادگي ‌ام خنديدی


به من و عشقي پاك


كه پر از ياد تو بود


و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود


تو برو، برو تا راحتتر


تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس جعفری در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 20:10 |