می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

شعرهای کهنه ام را ، مو به مو از بر کنی
 
تا مرا داری دلم را خون نکن
 
این دل سرگشته را مجنون نکن
 
تا نسوزی همچو من ، در آتش خشم زمان
 
کی توانی موی خود ، همرنگ خاکستر کنی
 
سالها درد منو ، درمان نکردی بعد من ،
 
آنچه با ما کرده ای ، با عاشق دیگر کنی
 
تا مرا داری دلم را خون نکن
 
این دل سرگشته را مجنون نکن
 
(من از چشمان خود آموختم درس محبت را ،
 
چو هر عضوی به درد آید ، به جایش دیده می گرید)
 
می توانی با نگاه روشنایی بخش خود
 
مبتلای عشق را صد پله عاشقتر کنی
 
جز گل زرد پشیمانی نمی روید به باغ
 
غنچه ی عشق مرا امروز اگر پرپر کنی
 
تا مرا داری دلم را خون نکن
 
این دل سرگشته را مجنون نکن