وقتی تو خرامان .خرامان . قدم می گذاری به کوچه سرد دلم.
صدای قدم هایت می شکندسکوتم را از بی حالی وبیخودی.
یار اشنا:وقتی گیسوهای پریشانرا که برتاب میدهی.
در قوس وقزح اسمان بارانی من.
خورشید جمالت.رنگین کمان نقش بند اسمان دل من است.!
ووقتی که رایحه تنت.مدهوش می کند یاس ها واقاقی ها.
را رقصیدن تو افکار من.!
لاله عباسی ورازقی های باغچه منزل مادر بزرگ.
کودکیم را تداعی می کند در هاله ای از ارزوهای نیامده وندیده.!؟
وانگاه که خورشیددر چهره اش .
منظرت را ندید ای سالار جاده عشق.
من در راهی بودم که اغاز ان خاطرات کودکیم.
ودر انتهای ان باور های به بار نشسته من بود.!
که با یاد تو در ذهن وخیالم می پروراندم.
تو ای اوج صدای من.
که با یک نگاه تو .تمام من خراب شد.!
غربت فرهاد را با نام شیرین مخواه.!؟

                  مسعود ملک